چکامه زیر را یکی از دوستان تازه آشنایم که خیلی برایش ارزش و احترام قایلم به من داد. البته من از او خواهش کردم که آن را برای انتشار در وبلاگم به من دهد و او نیز با همان خوشرویی همیشیگی اش قبول کرد. این دوست گرانسنگم آقای جمال ناصر ملازهی نام دارد . در آینده در جامعه ادبی کشور از او سخنهای بسیاری خواهیم شنید.
چکامه زیر را یکی از دوستان تازه آشنایم که خیلی برایش ارزش و احترام قایلم به من داد. البته من از او خواهش کردم که آن را برای انتشار در وبلاگم به من دهد و او نیز با همان خوشرویی همیشیگی اش قبول کرد. این دوست گرانسنگم آقای جمال ناصر ملازهی نام دارد . در آینده در جامعه ادبی کشور از او سخنهای بسیاری خواهیم شنید.
اينجا كه من تو را
ميان گهواره مي جنبانم
در جايي ديگر تو را به خاك
مي سپارند .
كسي تو را حامله است
روزي ديگر
زنم مي شوي
ميان آغوشم مي خوابي
و
به بوسه هايم پاسخ مي گويي
در آن
سوي اين شبها
در روزي روشن
با خشني صداي مذكرت
فرمان مي دهي
آتش
اين را هم بگويم
مادر خرگوش هاي وحشي
شده اي
روزگاري تو مرا
حامله ايي
اين بار اما
بابا
صدايت مي كنم
جلوي آئينه اي هال
ريش هايت را مي زني
وزنت را
نمي دانم آنجا كجاست
تو پير زن جادوگر قبيله اي
با چشماني نارنجي
و نا انتها
در همان حال
همين الان خواهرت
به خانه بخت خواهد رفت
با من خداحافظي نمي كني برادر
امروز بود كه
ميان گلدان ما
خشك شده بودي
من اما
از راديو شنيدم
تو و هم پروازانت
از برفهايت
به صبحهاي داغ
و چاي
كوچ كردي
ديروز كه دهان موجها را مي بوسيدي
چقدر نرم شده بودي
كه با تو قلعه اي
درست كردم
چه كسي بود او
كه پا ، روي رد پاي تو گذاشت
آن حلقه مغرور دستش
حلق آويزت كرد
شايد فردا
من تو را
يا تو مرا
نوشته باشي
ميان گهواره مي جنبانم
در جايي ديگر تو را به خاك
مي سپارند .
كسي تو را حامله است
روزي ديگر
زنم مي شوي
ميان آغوشم مي خوابي
و
به بوسه هايم پاسخ مي گويي
در آن
سوي اين شبها
در روزي روشن
با خشني صداي مذكرت
فرمان مي دهي
آتش
اين را هم بگويم
مادر خرگوش هاي وحشي
شده اي
روزگاري تو مرا
حامله ايي
اين بار اما
بابا
صدايت مي كنم
جلوي آئينه اي هال
ريش هايت را مي زني
وزنت را
نمي دانم آنجا كجاست
تو پير زن جادوگر قبيله اي
با چشماني نارنجي
و نا انتها
در همان حال
همين الان خواهرت
به خانه بخت خواهد رفت
با من خداحافظي نمي كني برادر
امروز بود كه
ميان گلدان ما
خشك شده بودي
من اما
از راديو شنيدم
تو و هم پروازانت
از برفهايت
به صبحهاي داغ
و چاي
كوچ كردي
ديروز كه دهان موجها را مي بوسيدي
چقدر نرم شده بودي
كه با تو قلعه اي
درست كردم
چه كسي بود او
كه پا ، روي رد پاي تو گذاشت
آن حلقه مغرور دستش
حلق آويزت كرد
شايد فردا
من تو را
يا تو مرا
نوشته باشي