چکامه زیر را یکی از دوستان تازه آشنایم که خیلی برایش ارزش و احترام قایلم به من داد. البته من از او خواهش کردم که آن را برای انتشار در وبلاگم به من دهد و او نیز با همان خوشرویی همیشیگی اش قبول کرد. این دوست گرانسنگم آقای جمال ناصر ملازهی نام دارد . در آینده در جامعه ادبی کشور از او سخنهای بسیاری خواهیم شنید.
چکامه زیر را یکی از دوستان تازه آشنایم که خیلی برایش ارزش و احترام قایلم به من داد. البته من از او خواهش کردم که آن را برای انتشار در وبلاگم به من دهد و او نیز با همان خوشرویی همیشیگی اش قبول کرد. این دوست گرانسنگم آقای جمال ناصر ملازهی نام دارد . در آینده در جامعه ادبی کشور از او سخنهای بسیاری خواهیم شنید.
اينجا كه من تو را
ميان گهواره مي جنبانم
در جايي ديگر تو را به خاك
مي سپارند .
كسي تو را حامله است
روزي ديگر
زنم مي شوي
ميان آغوشم مي خوابي
و
به بوسه هايم پاسخ مي گويي
در آن
سوي اين شبها
در روزي روشن
با خشني صداي مذكرت
فرمان مي دهي
آتش
اين را هم بگويم
مادر خرگوش هاي وحشي
شده اي
روزگاري تو مرا
حامله ايي
اين بار اما
بابا
صدايت مي كنم
جلوي آئينه اي هال
ريش هايت را مي زني
وزنت را
نمي دانم آنجا كجاست
تو پير زن جادوگر قبيله اي
با چشماني نارنجي
و نا انتها
در همان حال
همين الان خواهرت
به خانه بخت خواهد رفت
با من خداحافظي نمي كني برادر
امروز بود كه
ميان گلدان ما
خشك شده بودي
من اما
از راديو شنيدم
تو و هم پروازانت
از برفهايت
به صبحهاي داغ
و چاي
كوچ كردي
ديروز كه دهان موجها را مي بوسيدي
چقدر نرم شده بودي
كه با تو قلعه اي
درست كردم
چه كسي بود او
كه پا ، روي رد پاي تو گذاشت
آن حلقه مغرور دستش
حلق آويزت كرد
شايد فردا
من تو را
يا تو مرا
نوشته باشي
ميان گهواره مي جنبانم
در جايي ديگر تو را به خاك
مي سپارند .
كسي تو را حامله است
روزي ديگر
زنم مي شوي
ميان آغوشم مي خوابي
و
به بوسه هايم پاسخ مي گويي
در آن
سوي اين شبها
در روزي روشن
با خشني صداي مذكرت
فرمان مي دهي
آتش
اين را هم بگويم
مادر خرگوش هاي وحشي
شده اي
روزگاري تو مرا
حامله ايي
اين بار اما
بابا
صدايت مي كنم
جلوي آئينه اي هال
ريش هايت را مي زني
وزنت را
نمي دانم آنجا كجاست
تو پير زن جادوگر قبيله اي
با چشماني نارنجي
و نا انتها
در همان حال
همين الان خواهرت
به خانه بخت خواهد رفت
با من خداحافظي نمي كني برادر
امروز بود كه
ميان گلدان ما
خشك شده بودي
من اما
از راديو شنيدم
تو و هم پروازانت
از برفهايت
به صبحهاي داغ
و چاي
كوچ كردي
ديروز كه دهان موجها را مي بوسيدي
چقدر نرم شده بودي
كه با تو قلعه اي
درست كردم
چه كسي بود او
كه پا ، روي رد پاي تو گذاشت
آن حلقه مغرور دستش
حلق آويزت كرد
شايد فردا
من تو را
يا تو مرا
نوشته باشي
دوستيئ ناما وفايئ سَرديان ما بيتگن
تبد و سوچكين لوارا سيركگين ڈنئ سرا
دوست دلارامين سَمين تيي گمان ما بيتگن
رنگراهان گاري و بيگواهيئ گڈي سيمسران
گورسيا تيي رسوكين كاروان ما بيتگن
وشنيتكان چاپ و چوگانی سر ات تيي گاريا
رپتنا تيي تهنا آس و اشكران ما بيتگن
نئ چراگ ما را نشانی هست نئ منزلی
گوستگين روچان بلئ تيي دزنشان ما بيتگن
چراگ لاشاري
مرك
چونين ترسناك و مارشت دور ديوكين
گالي! چه آييئ اشكنگا مردما جانسوچين
مارشت چكّا كپيت .كندگا چه لنتان دير كنت.
وژدليا چه دلان بارت ، تهاري و ملوري كاريت.هزار رنگين فكر و انديش چماني ديما سرپ بند انت. زندماني گون مركا همگرنچ انت .دان زندماني مبيت مرك هم نبيت. دانكه مرك مبيت زندماني هم مان سرزمينا نبيت. چه آزمانئ مسترين استاران بگر دانكه زمينئ سرا كسترين چيزی دير و زيت مركئ شكار بنت. ﮈوك،جرّ و دار و ساهدار درست چو كتارا دنيايا كاينت و ديم په نيستیئ ديارا رهادگ بنت و شموشكاریئ كُنديا هاك و دنز بنت.زمين بی كمار وتي تُـر ورگا مان بی آسرين آزمانا رندگيري كنت. طبيعت پشت كپتگيناني سرا زندا بنگيج كنت، روچ نور گواريت،كوش كَشّيت،پلّان هوايا وشبو كن انت، آزمان بچكنديت و زمين رودينيت، مرك گون وتي كلندين داسا زندی جوهانا رون و موش كنت. مرك دراهين هستيا يك چميا چاريت و آياني تقديرا يكی كنت. نه هستومند جاه كاريت و نه كه پندوك. نئ جهلی و نئ برزي و مان تهارين ويرندانا بني آدم، جرّ و دار و جناورا كش مان كش واپينيت. مان مانشانا(قبرستانا) انت كه هونوارين ناشر چه وتي ظلم و زوران دست كش بنت.بی گناه لت و كُت نبيت نئ زوراك هست و نئ كه بزّگ. كسان و مزن مان يك شيركنين وابی وش واب انت. چونين ساكمين و وشين وابی كه گور بامئ روا نگندنت.زندئ جاك و سَلوات و شور و شارا نه اشكننت په زندمانيئ درد و رنجان گهترين پردگ انت. حرص و هوسئ جمبلاسين آس مِريت. دراهين ای جنگ و جيره ، كشت و كشار ، دِرّ و دوچ و كش و چيّلّ و انسانئ وت ستائي هاكئ تهارين و سارتين سينگا مان تهارين قبرا ايرماد بنت و انسرنت. اگر مرك مبيتين درستان اومان كت.نا اميتين پرياتان آسمان سر زرت وطبيعت اش پِت و نالَت كت.اگان زندماني اوشتاتين چون ناوش وترسناك ات.وهدی كه زندئ سكّ و مشكلين چكاّسا ورناييئ مردم گلائين چراگ كشتگ انت ، مهربانيئ سرچمگ هُشتگ.سارتي ، تهاري و سِلّي انسانئ سرا كپتگ هما انت كه توجيلی بيت هما انت كه چنگين اندامان ، كِرچكين ديما رنجورين بدنا مان آرامئ وابجاها اير دات. او مرك؛ تو چه زندئ غم و اندوهان كم و آيان چه كوپگان زيرئ. سيه رو چ و بی نصيبين سرگردانا بر جاه و بر قرار كنئ . تو پرس و سيگ و نا اميتیئ آب حياتئ.اَرس گوارين چمّاني اَرسان پهك كنئ تو چو مهربانين ماتیئ كه وتي چُكّا گد چه گوات و آهرّين روچی وتي همبازان گريت و دلا داريت و واپينيت. تو تهلين ، گسّوكين و دروگين زندمانی نَيئ كه بني آدما په گمراهيا بارت و مان بيمناكين بُـد آپی اُگاريتی . توئ كه په انسانئ وت پسندي ، حرص و ضلالت و چم تنكیا كندئ و آييئ سلّين كاران پردگ كنئ . كئ انت كه تيي زهر اَوارين شرابي نتنگتگ. انسانا تيي دروشم ترسناك كتگ و چه تيي دستا شزاريگ انت. ماهين پرشتگا چه زهرا پرّين شيطانی زانت. پرچيا چه تو هَزيت ؟ پرچا ترا بهتان جنت و رَد دات. تو روچئ روشنين برانزئ بلئ ترا تهاري زانت . تو شادمانيئ مباركين آوازئ بلئ تيي درگاها نالَنت تو سيگ و پرسئ كاسد نيئ. تو ملورين دلاني درمانئ تو اُميتئ دريگا په نا اميتان پچ كنئ تو چه زندئ ژندين و بزگين كاروانا مهمان جلّي كنئ. آيان چه راهئ درد و رنج و ژنديان ركّّينئ تو ساﮌايگ كرزئ. ترا نميرانين زندی هست.
عبدالوهاب ايران نژاد – چابهار
كمال هان هوت شاعر بزرگ حماسي بلوچستان
استاد حاج كمال هان هوت فرزند مراد در سال 1320 هجري شمسي در روستاي لاتيدان از توابع دشتياري در يك خانواده كشاورز به دنيا آمد. وي از موسقيدانان بزرگ بلوچستان و خواننده و نوازنده تَنبيرگ (سه تار) است .
سبك خوانندگي وي پهلواني است كه از اصيل ترين و قديمي ترين سبك موسيقي بلوچي است كه در بلوچستان رايج است.
استاد در همان دوران پانزده سالگي شوق و علاقه به شعر و شاعري داشته و شعر مي سروده است . استاد كمال هان هوت براي مردم بلوچستان نامي آشناست و دست كم در هرخانه حداقل يك كاست از هنرنمايي وي يافت مي شود .
وي تاكنون حدود دويست قطعه شعر حفظ دارد . شهرت وي علاوه بر بلوچستان در خارج از كشور در نزد فرهنگ دوستان شعر و شاعري بلوچ نفوذ كرده و تاكنون در كشورهاي همجوار و حوزه خليج فارس به اجرا پرداخته است و براي اجراي هنرش به بسياري از كشورهاي ديگر هم سفر كرده است. وي بيشتر در مجالسعروسي و جشنها و مولودي خواني به خوانندگي مي پردازد و كاستهاي بيشماري را تاكنون روانه بازار كرده است
گردآوري الياس ملازهي از شهرستان نيكشهر
داستان میرک
میرک فرزند شاه محمد از طایفه رئیسی و یکی از خانواده های قدیمی ساکن در پیردان (بخش سرباز) است . نام میرک در اصل کوتاه شده ی میرم خاتون است.او را میرگل هم می نامیده اند.در دیوان عزت نام او به شکل مهرک ،مهرگل و مهرجان نیز آمده است.
زیبایی میرک در منطقه زبانزد همه بوده و با اینکه خواستگاران بسیاری از حکام و طوایف گوناگون داشته بوده ، هر کسی را پسند نمی کرده است .در آنجا رسم براین بوده است که از دختر نیز سوال می کنند که آیا خواستگار را به همسری خود قبول دارد یا نه ،حتی دیدن متقابل آنها را موافق و شرع می دانند.ملا فاضل (وفات 1232هجری شمسی ) ، از شاعران بزرگ بلوچ ،از طایفه رند و از اهالی مند که امروزه در بلوچستان پاکستان قراردارد،با شنیدن وصف زیبایی میرک برای خواستگاری به پیردان نزد پدر او شاه محمد می شتابد.پدر میرک نظر او را خواستار می شود،اما میرک ملا فاضل را،به دلیل اینکه سن زیاد یداشته و از سیمای خوشی نیز برخوردار نبوده است،نمی پذیرد.ملافاضل با اندوه فراوان به دیار خود باز می گردد و از آنجا به وسیله ی یک کپوت (قمری )شعری عاشقانه برای میرک به پیردان می فرستد که از اشعار زیبای بلوچی درباره ی میرک است.
پس از ملا فاضل نوبت می رسد به ملا عزت پنجگوری ،از طایفه ی ملازهی ها و از اهالی پنجگور بلوچستان که آنجا نیز امروزه در بلوچستان پاکستان قرار دارد.برخلاف ملا فاضل،ملا عزت شاعری است جوان و خوش سیما.او نیز با شنیدن آوازه ی میرک راهی پیردان می شود و هنگامی که سوار بر اسب از رودخانه ی نزدیک خانه ی میرک می گذرد،با چند دختر در حال آبتنی روبرو می شود که میرک و چندتن ازخدمه ی او بوده اند.کنیزان می گریزند و میرک با چرخاندن بدن خود با موهای بلندش صورت و اندامش رامی پوشاند.ملا عزت ،پس از اینکه از طریق اهالی روستا می فهمد این دختر همان میرک بوده است ،شیفتگی اش دوچندان می گردد و به خواستگاری میرک می رود .شاه محمد(پدر میرک)خبر خواستگاری ملا عزت شاعر جوان و خوش سیما را به میرک می دهد و نظر او را در این باره می پرسد.میرک غلامانی را برای دیدن عزت می فرستد که از او نشانی هایی برایش بیاورند و پس از آن به ازدواج باعزت رضایت می دهد.در بلوچستان رسم است که پس از خواستگاری هدایایی از قبیل طلا و پول به عنوان نشانه به خانواده ی دختر می دهند تا تدارک چیزهای دیگر را ببینند.عزت نیز برای نشانه بیست مثقال طلا و ده تومان پول به پدر او می دهد و برای آوردن لباس و طلا و جواهر و تدارک عروسی به دیار خود باز می گردد. از پیردان تا پنجگور با اسب چند روز راه است. در این مدت میرک بیمار شده و درست شب پیش از بازگشت عزت به پیردان در می گذرد. هنگامی که عزت به پیردان می رسد صدای بیل و دیلم را از پشت مسجد می شنود . وقتی سبب آن را جویا می شود به او می گویند که میرک در گذشته و در حال دفن کردن اویند. عزت گویی همه ی هستی اش را از او گرفته باشند، چنان آشفته و پریشان می شود که چند روز بر مزار او می گرید و سپس نا امید و در هم شکسته به موطن خود پنجگور باز می گردد.
مقایسه فرهنگ موسیقی دو قوم کولی و بلوچ
امیر طاهری لیسانس هنرهای زیبا
(گرایش نقاشی)
کولیها: در این مبحث ما می خواهیم ریشه دو موسیقی و تشابهات نوع زندگی آنها را بیان کنیم. 1- موسیقی که در حال حاضر از موفقترین هاست (موسیقی اصیل کشور اسپاینا). 2- موسیقی که در حال حاضر در مراحل اولیه میباشد (موسیقی اصیل بلوچستان). یکی از سبکهای پیچیده موسیقی دنیا فلامنکو می باشد که بحث مان را با این سبک آغاز میکنیم.
فلامنكو ، بيان هنری آگاهی كامل از شرايط وجودی آدمی است. در ميان مردمی كه احساس مهجوريت و تنهايی در اين دنيای لايتناهی آزارشان می داد و پشتيبانی پروردگار ، حامی دلسوز و مهربان و مقتدر را حس نمی كردند، وجود اين طرز فكر، بديهی به نظر می رسد كه : « ما همه انسانهايی ترسان و بی پناه ، در جايی به سر می بريم كه با آن بيگانه ايم ». اين طرز فكر گويای آن است كه موجود برتر ديگری وجود ندارد. حقيقت فلامنكو آنست كه بايد زندگی كرد و در نهايت سر به دامان مرگ سپرد. در اين سير هر كس بايد مسئول اعمال خود باشد و تلاش نمايد تا صفات نيكی مانند شجاعت، وقار و شوخ طبعی را جزء ذات خود كند و در اين تلاش دست ديگران را نيز بگيرد. اين هنرِ زندگی است و هنر صادقانه اين است.
در فرهنگ فلامنكو ، مرگ هميشه قرين آدمی است و اين نزديكی دايمی، در تقابل با حيـات، به زندگی افراد معنا می بخشد. غصه و ماتم فقط در تراژدی مرگ يك كودك در اثر گرسنگی يا مهاجرت اجباری كشاورزان تهی دست به شهرهای بزرگ متجلی نمی شود. اين مفهوم جزئی از زندگی و يكی از مراحل آن است كه با هم ارتباط متقابلی دارند و برای هر شخص درهر لحظه و در هر نقطه ای از سفرش در اين دنيا، بايد ارزشمند تلقی شود.
هنرمندان كولی يا جيپسی Gipsy به دليل اينكه از نزديك و برای مدتهای طولانی ، تمامی اين مفاهيم را لمس كردند، اين آگاهی شان بسيار عميق شد و باعث شد تا به قدرت بيان سحر انگيزی دست يابند. برای كوليهايی كه هيچ وقت تحت حمايت نبودند و زندگيشان هميشه در گذار و عبور از مكانی به مكانی ديگر می گذشت ، مفاهيم مدونی همچون قانون ، مذهب ، مليت ، پرچم و دنيا طلبی، جايی در فرهنگ شان نداشت. ايشان مجبور بودند نسل به نسل، مفهوم تنازع برای بقای فيزيكی و رقابت برای دست يابی به پايه های حيات را انتقال دهند تا اجتماع و هويت شان، دوام يابد.
در اسپانيای دهة 1960 و اوايل دهة 1970 ميلادی، تمام اين مفاهيم در بيان هنری كوليها تجلي يافت و محققاً با مذهب و كليسای كاتوليك، كه برای ايشان تحميل فرانكوی اسپانيا بود، تجانسی نداشت. كوليها كه مهاجرانی از هند و پاكستان امروزی محسوب می شوند، برای خود سنن عقلانی كاملاً متفاوتی از كليسای كاتوليك دارند . هنر فلامنكو هستة مركزی فرهنگ شان است و كاملاً به اين موضوع معتقدند كه اين فرهنگ از نسلی به نسل ديگر و بصورت سينه به سينه ، به عنوان علامت مشخصة خانوادگی و اجتماعی شان ، حفظ می شود. در اين فرهنگ، موسيقی و رقص و آواز، مذهـب شان شد.
فلامنکو در حقیقت از 3 قسمت : رقص فلامنکو , آواز فلامنکو و موسیقی فلامنکو تشکیل شده.
فلامنكوی اوليه – همانطور كه انتظار می رود – با فلامنكويی كه ما می شناسيم، تفاوتهای بسيار دارد. شروع شكل گيری هنری بنام فلامنكو را به سالهای بين قرن هشتم تا پانزدهم ميلادی نسبت می دهند. در اين دوره در جنوب اسپانيا در ناحيه ای بنام َاندَلُس Andalusia هنری خلق شد كه امروزه ما بنام فلامنكو می شناسيم و جزء فرهنگ مردم آن منطقه محسوب می شود. اين هنر ساختار پيچيده و عميقی دارد كه ناشی از تركيب اجزای فرهنگی گوناگونی است. تا قرن هشتم ميلادی در كليساهای بيزانسی كوردوبا ، موسيقی و سرود يونانی با سيستم گرِگوريان Gregorian System وجود داشت.
در حدود قرن نهم ميلادی زريابZyryab كه موسيقيدان ايرانی بود و در دربار خليفه عباسی در بغداد به سر می برد، به كوردوبا Cordoba رفت. در آنجا يك مدرسه موسيقی تأسيس كرد و در رواج و توسعه موسيقی در اين ناحيه تأثيری مهم ، بلكه مهمترين تأثير را داشت. به هرحال اصول علمی موسيقی و رگه هايی از فرهنگ شرقی و اسلامی از حدود قرن هشتم ميلادی تا قرن پانزدهم ميلادي، يعنی حدود هفتصد سال كه مسلمانان بر اسپانيا و پرتغال مسلط بودند، با موسيقی و فرهنگ اندلس آميخته شد و آن را دگرگون نمود. بطوريكه حتي پس از فتح مجدد اين مناطق توسط فرديناند و ايزابلا Ferdinand and Isabella در سال 1492 ميلادی و رانده شدن مورها Moors از اين سرزمينها، اين تاثيرات حتی تا امروز نيز ديده می شود. اين وضعيت چندان عجيب نيست، زيرا در زمان تسلط اعراب و مسلمانان بركوردوبا، اين شهر مركز علمی و فرهنگی و هنری و سياسی در غرب بود. از جانب ديگر در همين دوران يهوديان نيز در اندلس حضور داشتند و با اينكه از لحاظ اجتماعی در حاشيه بودند، ولی اصول موسيقی و آوازهای مذهبی غنی ای داشتند كه به سهم خود تاثير به سزايی در پرورش و غنای موسيقی اندلس داشت. در اين ميان نمی توان كوليها را ناديده گرفت، چون مهم ترين نقش را در شكل گيری و توسعه و تداوم هنر فلامنكو داشتند. اين مردم از اهالی نواحی شمال هند و پاكستان بودند كه محل اقامتشان را ترك كردند و برای زندگی بهتر به مسافرت پرداختند جهت حركت اين قوم، شمال غربی به سمت شبه جزيره بالكان در اروپا بود. كوليها در اين خط سير در تمام اروپا پخش شدند و هر كشور و ناحيه اي مورد توجه و پسند يك گروه از آنها قرار گرفت. عده ای نيز پس از سفر به شمال آفريقا و مصر به ناحيه اندلس در جنوب اسپانيا رفتند و در آنجا سكنی گزيدند .البته برای چنين فرضيه ای هيچ مدرك مستند و قاطعی وجود ندارد. در فرهنگ لغات كوليهای اسپانيا هيچ لغتی نيست كه ريشه عربی داشته باشد. مبنای ارائه چنين نظری احتمال همراهی كوليها با اعراب هنگام حمله ايشان در قرن هشتم ميلادی به مغرب می باشد. چون هيچ مدرك مستندی جهت شفاف سازی ريشه كوليها وجود نداشت، كوليهای مصر مدعی شدند كه از تبار فراعنه هستند. اين افسانه كه در بسياری از آوازهای ايشان به آن اشاره شده است، باعث شد تا در زبان انگليسي كوليها را Egyptians يا Gypciansبه معنای مصري و در زبان اسپانيايی قديمی، جيتانوGitano كه مختصر شده همان Egyptian است، بنامند. يكي از قديمی ترين و اولين مدارك مستند موجود در مورد ريشه كوليها در شاهنامه فردوسی (قرن چهارم هجری، معادل دهم ميلادی) آمده است. البته بايد توجه داشت كه تا قرن دهم ميـلادی كولـيها را بـه نامهای ديگري از قبيل زُت Zott، جـات Jat ، لـوري Luri ، نـوري Nuri ، دام Dom ، سينتي Sinti ، دوماراي Domarai و آتِنگاني Athengani می ناميدند. در داستانی از شاهنامه آمده است كه شنگول شاه ، سلطان هندوستان در حوالی سالهای 420 هـ . ق . ، مقارن بهرام گور پنجم، پادشاه ساسانی در ايران بود. شنگول شاه براساس تقاضای بهرام، دوازده هزار نوازنده لوری را به ايران فرستاد تا برای مردم سخـت كوش و رنج كشيده اين سامـان، شادی و نشاط را به ارمغان آورند و با نواهای سحرانگيز خود، گرد اندوه و بدبختی را از زندگی شان بروبند.
بهرام شاه برای گذراندن زندگی و آسايش لوري ها، اسباب زراعت و كشاورزی را فراهم كرد. ولی طرح وی از ابتدا با شكست مواجه شد. چون لوری ها مردمی تنبل و بيكاره بودند كه تن به سختی و كار و زراعت نمی دادند. شاه هم ايشان را به روم تبعيد كرد و از حمايتشان دست برداشت تا به سختی روزگار بگذرانند. بدين ترتيب لوريها به گدايی و دزدی و قاچاق روی آوردند. به روايتي ديگر، در حدود پنجاه سال پس از اين واقعه نيز مردم ديگری در ايران وجود داشتند كه زُت ناميده می شدند. ايشان كوليهايی هندی تبار بودند كه از ثابت ماندن و كشاورزی كردن متنفر بودند و به جای خــاصی تعلق خــاطر نداشتنـد . با نوازنـدگی و دوره گـردی روزگـار مـی گذرانيدند و برخی از ايشان نيز به گدايی و دله دزدی ارتكاب می كردند و زندگی شان حالت چادرنشينی و بدويت داشت.
آنچه كه گفته شد، عليرغم اينكه از ميان افسانه ها و داستانها پيدا شده ولی نكات ريزی است كه بصورت واقعيت های تاريخی در بين رويدادهای غير واقعی و داستانسرايی ها ، قابل استخراج می باشد. ضمن اينكه اگر به شواهد و دلايل مبتنی بر تحقيقات زبان شناسی رجوع كنيم، می بينيم كه دستور زبان و فرهنگ لغات كوليها ، شباهت زيادی به زبانهايی مثل كشميری ، هندی ،گََُجُراتی ، هراتی و نپالی دارد كه همه ، ريشه شان در زبان سانسكريت است.
بدين ترتيب، بر اساس روايات گوناگون مهم ترين كوچ كوليها در حدود قرن نهم ميلادی با رفتن حدود ده هزار لوری از هندوستان به ايران انجام شد. اين مهاجرت با سفرشان به فراسوی شبه جزيره بالكان در اروپا در حدود سالهای قرن چهاردهم و پانزدهم ميلادی ادامه يافت.
اولين باری كه در اسپانيا وجودكوليها به ثبت رسيده در سال 1425 م. در شهر ساراگوسا Zaragoza مركز ايالت آراگون Aragon است و اولين جايی كه ايشان جهت اقامت انتخاب كردند در سال 1447 م در اطراف بارسلون Barcelona دركاتالونيا گزارش شده است.
كوليها به هر كجا كه می خواستند سفر می كردند و با دليل يا بی دليل در برخی جاها می ماندند كه در بيشتر مواقع واقعاً دليل خاصی براي انتخاب يك منطقه وجود نداشت. شايد يكی از دلايل عمده و هميشگی ايشان در آوارگي و خانه به دوشی، عدم وجود تأمين جانی و آرامش خيال برای زيستن در نقاط مختلف اروپا بود. دليل اين مدعا ، سخت گيريها و تنبيهاتی است كه توسط حاكمين و پادشاهان كشورهای مختلف در مورد كوليها وضع می شد و آنان را از حداقل امتيازات اجتماعی و حتی انسانی، محروم می كردند. گوشهای زنان و بچه های ايشان را می بريدند و مردانشان را به بردگی می بردند و به بهانه های واهی (و گاهی هم بی بهانه) ايشان را می كشتند. كوليها بطور سنتی به كف بينی و فال گيری، دست فروشی و دوره گردی، خوانندگی و نوازندگی و رقاصی می پرداختند تا اموراتشان را بگذرانند. شايد وجود برخی صفات نامطلوب از قبيل دزدی و قاچاق و تكدی و قتل و فحشاء در گروهی از ايشان، انعكاسی از مظالم و محدوديتهايی باشد كه توسط محيط به ايشان تحميل شد. تقريباً تمامی كوليهای اندلس در روزگاران قديم، فقط روزشان را می گذارنيدند.
آوازهای فلامنكو، منعكس كننده قرن ها رنج و ستمی است كه بر كوليها روا داشته شده. شايد با دانستن اين پيشينه بتوانيم درك كنيم كه چرا برخی از آوازهای ايشان بدين گونه حزن انگيز و سرشار از فريادهای بغض آلود و دردناك است.
با توجه به مبحث بالا در می یابیم که هنری که اکنون یکی از پیچیده ترین سبکهای موسیقی به شمار می رود و در قدیم هیچ بهایی به آن داده نمی شد و حتی اگر در کوچه و بازار این موسیقی اجراء می شد بدون تردید مورد تمسخر عوام قرار می گرفتند.
بلوچها: حال اگر بخواهیم مختصری زندگی بلوچها را مورد بررسی قرار دهیم به این نتیجه می رسیم که سرگذشت زندگی بلوچها هم دقیقا از زمان پیدایش شان مشابه به زندگی کولیها بوده با این تفاوت که کولیها در نهایت با تلاش و مبارزاتی که انجام دادند به پیروزی بزرگی دست یافتند، اما متاسفانه به نظر من هنوز بلوچها در مراحل اولیه کولیها بسر می برند.
موسیقی بلوچی تاثیر گرفته از موسیقی هند و پاکستان میباشد به دلیل ارتباطات اقتصادی که در زمانهای قدیم بین این دو منطقه وجود داشته، البته در حال حاضر این موسیقی تاثیرات بسیار زیادی را از موسیقی هند گرفته و این روند باعث از بین بردن موسیقی اصیل این قوم می شود، و برای از دست ندادن این اصالت باید فرهنگ و ریشه این قوم را به مردم آموخت. البته حفظ برخي سنن قومي كه با موسيقي توأم است مثل مراسم ختنه سوران، عروسي، رقص گواتي و غيره، موجب شده است نمونه هائي از موسيقي اصيل اين منطقه برجاي بماند. بعلاوه در گوشه و كنار بلوچستان معدودي از نوازندگان دوره گرد را مي توان يافت كه به موسيقي سنتي خود وفادار مانده اند.
نوازندگان دوره گرد كه اين حرفه را از نياكان خود، نسل بعد از نسل به ارث مي برند، در ابتدا لانگو (Lângo) ناميده مي شدند و سپس لقب لوري (Luri) گرفتند و هم اكنون نيز به همين نام شناخته مي شوند. مگرتنبورگ نوازان كه به پهلوان (Pahlowân) شهرت دارند لقب لوری را به هر دو قوم نسبت داده اند.
لوری ها در روستاها به گردش مي افتند و از هر كس به فراخور حالش كمك نقدي يا جنسي دريافت مي دارند. هر شش ماه يكبار هم به خانه بزرگان و خوانين مراجعه مي كنند تا براي گذران زندگي مايه ي معاش گرد آورند.
رويهمرفته نوازندگان از موقعيت اجتماعي ممتازي برخوردار نيستند و در چشم بزرگان حقي مي نمايند، فقط نلوگت (Nelu-gott) از اين امر مستثني است. اگر مي بينيم نوازندگان به مجالس خصوصي راه مي يابند و جزو محارم قلمداد مي شوند اين نه امتيازي است بلكه تازه از اين حيث در رديف غلامان و خواجگان قرار مي گيرند، چرا كه اينان نيز اجازه دارند در مجالس خصوصي و حتي ميان زنان رفت و آمد داشته باشند. زنان بلوچ در نوازندگي سهمي ندارند، فقط آواز و ترانه مي خوانند. خواندنشان هم اغلب بطور دستجمعي است.
خطوط اساسي موسيقي بلوچ و كاربردهاي مختلف آن: موسيقي بلوچ در طول حيات خود چند خط اساسي را برحسب كيفيت بيان و نحوه ي اجرا دنبال كرده است كه از آن ميان يكي ‹‹ صوت›› (Sowt) است. ‹‹ صوت›› عبارتست از آهنگهاي شادي آور و نشاط انگيزي كه با ترانه و آواز همراه مي باشد. ترانه هاي ‹‹ صوت›› پيرامون مفاهيم عاشقانه و زيبائي هاي طبيعت درو مي زند و حكايت از شور و نشاط و عشق و جواني دارد. معمولا" مرد ترانه مي خواند و گروهي از زنان هم بندهاي آخر را تكرار مي كنند. ‹‹ صوت›› با همراهي چند ساز كه قيچك به طور مسلم جزو آنهاست اجرا مي شود. آهنگ ‹‹ صوت›› زياد متنوع نيست، يك فرم است كه مرتبا" تكرار مي شود و يكنواختي آشكاري از آن احساس مي گردد. اما ترانه ي ‹‹صوت›› بر عكس آهنگ آن، متنوع است و مفاهيم آن پر معنا و بيانگر شور و حالي است كه سروده طبع لطيف و شاعرانه ي بلوچ و انعكاس تخيلات زيباي وي مي باشد.
بنابراين ميتوان گفت در صوت، ترانه بيش از آهنگ اهميت دارد و در بيان نيازهاي روحي و كشش هاي عاشقانه نقش مؤثرتري از آن دارد.
بلوچ، غمگين ترين احساسش اعم از غم هجران و درد غربت و شكوه از معشوق و شكايت از روزگار را در قالب نغمه هاي سوزناكي مي نوازد كه ‹‹ زهيروگ›› (Zahirug) ناميده مي شود. ‹‹ زهيروگ›› را به فارسي ‹‹ ياد عميق›› ترجمه مي كنند و تنها با قيچك(سرود) نواخته مي شود. ‹‹ زهيروگ›› نغمه هاي كشيده و بدون ضربي است كه مثل يك بيت غمبار، با اندكي اختلاف، مرتبا" تكرار مي گردد. وقتي ‹‹ زهيروگ›› را مي شنويم احساس مي كنيم در ساحل دريائي از اندوه نشسته ايم و تكرارهاي غم انگيز ناله هاي قيچك (سرود) همچون امواج دريا يكي پس از ديگري ابتدا به خروش مي آيد و سپس در ساحل به آرامش مي نشيند. ساز فريادي مي كشد و نغمه هاي آن تا سرحد امكان اوج مي گيرد و سپس از اوج به حضيض مي آيد و به خاموشي مي گرايد. پس از سكوت كوتاهي مجددا" فرياد سر مي دهد و همان فراز و نشيب عينا" تكرار مي شود. ‹‹ زهيروگ›› ساز بدون آواز است ولي گاه با آواز همراه مي گردد. در سرحد زمين، آهنگهاي مشابه ‹‹ زهيروگ›› را ‹‹ ليكو›› (Liku) مي گويند. ‹‹ ليكو›› همان ‹‹ زهيروگ›› است با ملايمت و كشش بيشتر.
بلوچها، موسيقي مخصوص مجالس رسمي و اعياد و جشنها را اصطلاحا" ‹‹ شعر›› مي نامند. در اين نوع موسيقي، مضامين ترانه ها يا پيرامون داستانهاي شورانگيز عشقي دور مي زند مثل داستان ‹‹ شهداد و مهناز›› ، ‹‹ لالا گراناز›› (Lâlâ – gânâz) ، كياو سادو (Kiyâvo – sâdu) و يا درباره داستانهاي حماسي است، مثل چاكر و بهرام، بالاچ و نقيبو (Bâlâc – o – Naqibu). بعضي از اين ترانه ها نيز حاوي وصف طبيعت است.
هنگام اجراي ‹‹ شعر›› لوري سعي دارد اشعار گيرا و جالب توجهي بخواند تا مجلسيان را هر چه بيشتر به وجد آورد و ‹‹ داد›› بستاند. در اجراي ‹‹شعر›› سه حالت مختلف معمول است كه يكي از آن سه حالت ‹‹ دبگال›› (Dabgâl) ناميده مي شود. در اين حالت خواننده كه معمولا" تنبورگ هم مي نوازد سازش را در بغل ميگيرد و با زبان محاوره به بيان داستان مي پردازد. ‹‹ لوري›› حين ‹‹ دبگال›› ديگر تنبورگ نمي زند لكن ساير همكارانش كه قيچي حتما" جزو آنهاست، آرام آرام مي نوازند. حالت ديگر به ترانه نزديك است و آهنگ كلام ريتميك مي شود. خواننده، تنبورگ را به صدا مي آورد و همه در هم مي ريزند و شور و حالي ايجاد مي شود. اين مرحله را ‹‹ الحان›› (Alhân) گويند. حالت ديگري كه در اجراي ‹‹ شعر›› پيش مي آيد، جائي است كه لوري، يا اجرا كننده به مضمون غمگيني مي رسد و به آوازي اندوهگين، شرح ماجرا را دنبال مي كند. اين حالت را زهيريگ (Zahirig) می نامند.
در پایان بلوچ تعلق خاطر شديدي به موسيقي دارد. با موسيقي متولد ميشود و به هنگام مرگ نيز از آن جدايي ندارد. زيبا ترين احساس و عميق ترين دردها و شورانگيزترين داستانهاي عشقي و حماسي را، نيمي به زبان گفتاري و نيمي به زبان موسيقي بيان مي كند. آنجا كه احساس به ژرفاي دريا و غمي به عظمت صحرا در قالب جسمش به حركت مي آيد. آنجا كه زبان گفتاري اش از بيان فرو مي ماند، با زبان موسيقي به فغان ميآيد. آنجا كه از تشكر آميخته با احترام و هيجان در برابر آفريدگاري كه فرزند به وي عنايت كرده عاجز مي شود به موسيقي روي مي آورد. آنجا كه غم از دست رفته اي بجانش چنگ مي اندازد، سوزناكترين مرثيه را، نه با زبان شعر بلكه با بيان موسيقي مي سرايد.
حاصل آنكه موسيقي مي سرايد. حاصل آنكه موسيقي مقام خاصي در زندگي بلوچ يافته و با زندگي وي پيوندي عميق خورده است. ولي آنچه امروز در اين منطقه مي شنويم با موسيقي اصيل بلوچ تفاوت دارد. در آوازه خوانی فلامنکو و در آوازه خوانی موسیقی اصیل بلوچی تشابهات زیادی را میتوان پیدا کرد و این به دلیل یکی بودن سرگذشت تاریخی این دو قوم میباشد.
برای شنیدن نمونه ایی از موسیقی اصیل فلامنکو در این قسمت کلیک کنید. flamenco
برای شنیدن نمونه ایی از موسیقی اصیل بلوچی در این قسمت کلیک کنید.faze mohammad baloch
منابع:
کتاب: هنر مرموز فلامنکو
نوشته: محمد امين روحانی
نوشته: محمدعلي احمديان
(( وطن یعنی تمام هستی تو از این دنیای فانی))
امیر طاهری
مدتی پیش برای انجام کاری به جایی مراجعه کرده بودم،در اولین برخورد شخص مقابل که بنده را دید بدون هیچ حرفی گفت : (خدا این افغانیها را بکشد که ما را برای زندگی هم نمیگذارند) گفتم بنده افغانی نیستم ایرانی هستم و بلوچم خندید و گفت:( حالا یک چیزی گفتم به دل نگیر،اونجا .... کیلو چنده) ، گفتم بنده مواد فروش نیستم برای انجام این کار اومدم، باز هم گفت اشکال نداره برگه را که دید با تعجب پرسید: شما سنی هستین شما مسلمون نیستین ............
خوب باز هم اشکال نداره ................
چون دیگه عادت کردیم به اینکه مسلمان نباشیم
موسيقي در قوم بلوچ:
زندگي قوم بلوچ آميزهاي از مراسم، آيينها، عقايد و باورهايي است كه ريشه در سنتي ديرين دارند. به ندرت مراسم يا آييني ميتوان يافت كه با موسيقي همراه نباشد. مراسم بلوچي در مجموع يا آيينهاي كيشي-مذهبي هستند و يا جشنها و اعياد را تشكيل ميدهند. عمدهترين آيينهاي كيشي-مذهبي عبارتند از: گواتي، مولود(مالد و پير پتز)، انواع زار، محفل دراويش صاحبان، مجالس ترحيم؛ و مهمترين جشنها عبارتند از: عروسي، زايمان، ختنه سوران، هامين(خرما چيني) و گندم چيني. به طور كلي اساس ملوديها بر مبناي شرايط و مراسم، به ويژه تحت مفاهيم متفاوتي تدوين شده اند. از جمله:
ليكو و زهيروك: آوازهايي هستند كه در فراق بستگان نزديك مثل پدر، مادر، برادر، خواهر، و همچنين دوست و معشوق و حتي در دوري از وطن ارايه ميگردند. زهيروك در بدو امر فقط به وسيله زنان، در حين كارهاي روزمره خوانده ميشده است. اين نحوه اجرا امروز ديگر متداول نيست. فعلاً زهيروك به وسيله خوانندگان مرد و به همراهي سرود(قيچك) اجرا ميشود.
كردي: مضمون متن كردي، عينا ًمثل ليكو و زهيروك، مبين تاملات ناشي از هجران و فقران است. اين متن حاوي لهجهاي است كه در رودبار و منطقه بين ايرانشهر و كرمان متداول است. آواز كردي بيش از همه جا در ايرانشهر و بمپور رواج دارد.
موتك(موتق): موتك به مراسم ترحيم اختصاص دارد. محتواي متن اين آواز شامل مناقب مرحوم بوده و تالم ناشي از مرگ را بيان ميكند. براين اساس موتك را ميتوان نوعي مرثيه به حساب آورد.
شعر: شعر كه در زبان بلوچي به آن شير ميگويند، عبارت از آوازي است كه مضمون متن آن را داستانهاي حماسي، عشقي، وقايع تاريخي و رويدادهاي اجتماعي، پند و اندرز و غيره تشكيل ميدهد. مشائير(شاعر) كسي است كه شير را با ساز و آواز اجرا ميكند. به شاعر پهلوان نيز ميگويند.پهلوان تركيبي است از دو كلمه پهلو و وان،پهلو كه مشتق از ريشه زبان پهلوي است، معناي شجاع، دلاور و توانا را دارا است و وان به معناي خواننده است. وانگ به بلوچي همان معناي خواندن در فارسي را ميدهد. بنابراين پهلوان عبارت است از خواننده يا ارايه كننده شجاعتها و دلاوريها.
از جمله سروده هاي حماسي ميتوان به مير قنبر، چاكر و گوهرام اشاره كرد. اين سروده به حكايتي ميپردازد كه حدود 5/4 قرن پيش در دوران حكومت همايون شاه، دومين پادشاه سلسله گوركانيان هند و حكومت شاه طهماسب اول در ايران روي داده است. پادشاه ايران سعي در بازگرداندن تاج و تخت از دست رفته سلطان هندي را دارد؛ اما محور روايت بر اساس زندگي و ماجراهاي بيوهزن دامدار و ثروتمندي به نام گوهر ميباشد كه با رد تقاضاي ازدواج مير گوهرام خان، يكي از حكام منطقه، و يك سلسله ماجراهايي كه پيش ميآيد، منجر به درگيريهاي دو طايفه رند و لاشاري به مدت سي سال ميگردد. بدين ترتيب شعر چاكر و گوهرام از دو قسمت تشكيل ميشود و هر يك از اين قسمتها پيروزي يكي از اين دو طايفه و شكست ديگري را توصيف ميكند. جنيدخان و دادشاه نيز از جمله شعرهاي تاريخي بلوچ به شمار ميآيند. در بسياري روايتهاي تاريخي قوم بلوچ، قهرمانان در مبارزات خود، بيش از آنكه اهدافي نظير راهزني(در بعد منفي مبارزه) يا گرايشهاي ملي(در بعد مثبت مبارزه) داشته باشند، هدف نهايي خود را به احقاق حق متمركز نمودهاند. در مواردي نيز كه مبارزات به درگيريهايي با بيگانگان انجاميده است، انگيزههاي اصلي متاثر از عوامل قومي و قبيلهاي است تا احساسات ملي گرايانه.در متن اشعار نيز مضامين و باورهاي قومي جلوهگر هستند.
رويدادهاي اجتماعي در شعر بلوچ نيز به وقايعي اشاره دارد كه در سال هاي گذشته اتفاق افتاده است، مانند كشته شدن ميرپسندخان يا مرادخان كه حدود سي سال پيش رخ داده است. گواتي نيز مربوط به مراسمي مي شود كه به قصد رفع بيماري هاي روحي و اختلافات رواني يا بنا به اعتقاد افراد محلي، در جهت شفاي شخص جن زده و خارج ساختن روح پليد از جسم بيمار صورت مي پذيرد. معني تحت اللفظي گواتي باد است.همچنين به بيماري اطلاق مي شود كه گوات در جسم او حلول كرده باشد. رقص يا تحركات يكنواخت جسماني در مراسم گواتي، شبيه به سماع خانقاهي دراويش مي باشد. مراسم گواتي استفاده از سازها متنااسب با ميزان پيشرفت بيماري است:
ساز (بازي ساز): ساز به بيماري تعلق مي گيرد كه خفيف ترين درجه گواتي را دارا است. در ساز فقط يك نوازنده قيچك شركت دارد. در اين مراسم زن هاي شركت كننده با آواز نوازنده قيچك را همراهي مي كنند. گواتي با اداي كلمات به فارسي، بلوچي، عربي، سواحيلي (زبان رسمي تانزانيا و كنيا و مجمع الجزاير كومور و بسياري از كشورهاي ساحلي شمال و جنوب شرقي قاره آفريقا) و هندي سعي مي كند بيمار را به وجد آورد.
كُپار (بازي كُپار): هر گاه بيماار مرحله شديدتري از درجات گواتي را دارا باشد، براي او كُپار تجويز مي شود. در كپار علاوه بر قيچك، دهل نيز شركت دارد. پس از پايان بازي كپار قهوه، ذرت برشته و حلوا بين شركت كنندگان تقسيم مي شود.ژ
ولاگ (بازي ولاگ): به اين بازي هونله نيز مي گويند. چنانچه در بازي نهايي بيمار بهبود نيابد، مرگ او حتمي است و بنابر استطاعت بيمار لازم است مرغ، گوسفند، شتر و گاو قرباني و از شركت كنندگان در مراسم پذيرايي شود. متن آوازهاي گواتي در درجه اول مدح لعل شهباز (از بزرگان متصوفه، اهل مرند آذربايجان كه به ايالت سند مهاجرت نمود) و عبدالقادر گيلاني است. علاوه بر اين الله هو، رسول الله، الله من پيكرون نيز ذكر گرفته مي شود.
در موسيقي بلوچ آوازهايي مانند نازينك در مراسم عروسي، هالو و شپتاكي در مراسم زايمان و تبريك تولد كودك كاربرد دارند. آوااز نعْت نيز كه حاوي مدح و ثناي حضرت محمد (ص)، آل او و بزرگان اسلام است، مورد استفاده قرار مي گيرد. (مسعوديه،1364 ،24-9 )
برخي نجواها موزون كه از فريادهاي ديرينه محبوس در گلوي بلوچ و نيز اقليم بري و خشك منطقه سرچشمه مي گيرد، از ساز قيچك، آهنگ محزون و دلنشيني تجلي فرافكنانه پيدا مي كند. از جمله، ساعت طلايي، پيش بندش ببند، هوا چه گرمه بيا بادنم بزن. اين آهنگ با ريتم دلنشين، به صورت دسته جمعي و به نحو سرور آفرين، همنوا با قيچك خوانده مي شود. (زورقي، 1378،-)
هويت بياني در موسيقي بلوچ:
به طور كلي با توجه به بررسي ساختاري آوازها، سروده هاي آيني و ترانه هاي قوم بلوچ، مي توان به اين نتيجه دست يافت كه موسيقي قوم بلوچ داراي هويتي ملوديك مي باشد.
ويژگي ريتم و ملودي در ترانههاي قوم بلوچ:
ملودي ترانهها داراي ويژگيهاي مشتركي با موسيقي ساير نواحي ايران هستند. از جمله اينكه در بسياري از ترانهها، روند ملودي تابع هجاهاي كلام است. همچنين وجود ترجيعبندهايي كه در قالب فرم خاص ترانهها تكرار ميگردند. از نظر ضرباهنگ ها نيز بخشي كه به صورت آوازي اجرا ميگردند،داراي متر آزاد هستند،ساير ترانهها در ريتمهاي متداول4/2 و8/6 اجرا ميشوند.(شرح ويژگيهاي تخصصي موسيقي بلوچ در بخش سوم مجموعه حاضر ارايه ميگردد.)
سازهاي رايج در قوم بلوچ:
عمده ترين سازهاي رايج در موسيقي بلوچستان عبارتاند از :سرود(قيچك)،رباب،تنبورك،نل،دونلي ودونليودهلك.
الفــ-سرود(قيچك): سرود از جمله اصلي ترين سازهاي سنتي موسيقي بلوچ به شمار ميآيد.اين ساز زهي آرشهاي كاسهاي به بزرگي كاسهبار و دستهاي كوتاه دارد. سرود معمولا دوازده سيم دارد.به آرشه سرود كمانگ مي گويندو موهاي آن از دم اسب است.سرود و كمانگ از چوب پرپنگ ساخته ميشوند. هنگام نوازندگي كاسه سرود بر روي زانوي چپ(در حالت نشسته)و به طور عمود قرار ميگيرد.
ب-رباب:رباب يا هجده تار نيز از مشهورترين سازهاي موسيقي بلوچ است كه در مناطق مركزي و جنوبي بلوچستان رواح دارد. رباب داراي دستهاي كوتاه و سه پرده ثابت است. اين ساز چهار سيم ملودي و چهارده سيم اليكوت دارد(كه معمولا نواخته نميشوند).رباب به وسيله مضراب نواخته ميشود.
پ-تنبورك:سازي زهي زخخمهاي،فاقد پرده،داراي كاسهاي بزرگ و سه سيم است كه به آن سه تار ميگويند. تنبورك به وسيله پنجه نواخته ميشود. نوازنده اين ساز را تنبورگي يا چنگي ميخوانند.
ت-نل:نل به زبان بلوچي به معني ني است. هر دو طرف لوله نل باز و داراي چهار سوراخ صوتي در روي لوله ميباشد. نوازنده نل را نلي مينامند.
ث-دو نلي:دو نلي عبارت از دو نل مساوي و جدا از هم است كه هر يك نمادي از نل مذكر و نل مونث ميباشند. نل مذكر يازده سوراخ و نل مونث هشت سوراخ صوتي دارد. نل مذكر مظيفه اجراي ملودي و نل مونث نقش واخوان را بر عهده دارد.
ج-دهلك: سازي كوبهاي به شكل استوانه از جنس چوب كه دهانه يك طرف آن بزرگتر از طرف ديگر ميباشد. در دو طرف استوانه پوست كشيده شده است كه توسط ريسمانهايي به طور ضربدر يامثلثي به يكديگر متصل شده اندو به وسيله آنها ميتوان ساز را كوك كرد. هنگام نوازندگي ساز بر روي زمين قرار ميگيردو دست راست به دهانه بزرگتدو دست چپ به دهانه كوچكتر ميكوبد.
انواع موسيقي بلوچستان:
موسيقي بلوچستان به پنج نوع متفاوت تقسيمبندي ميشود:
1- نعت و غزل:
همان موسيقي عرفاني بلوچستان است. ادوات اصلي در اين موسيقي رباب و تنبورگ ميباشند. امروزه نيز
استفاده ميشود در اين موسيقي اشعار عرفاني از مولانا، حافظ، جامي، خسرو دهلوي، شيخ عثمان مروندي معروف بـه قلندر لعل شهباز و اشعار عرفا و شعراي محلي سراوان كه اكثراً از سادات روستاهاي پيرآباد و دهك هستند.
از جمله خواجه مرشد، خواجه نبيبخش و سيدعبدالرئوف را با موسيقي محلي و عرفاني در ايام خاص مثلاً ميلاد ائمه خصوصاً نيمه شعبان در مراسم مولودي ميخوانند. يكي از نوازندگان رباب و خوانندهي غزليات مرشد محمدجان پيرآبادي است كه از چهرهاي جذاب و صدايي گيرا برخوردار است و در نوازندگي رباب استادي به تمام معناست ولي به دليل اعتقادات عرفاني و مذهبي اجازه ضبط صدا و تصوير نميدهد.
2- صوت و نازينك:
اين موسيقي عبارت است از آهنگهاي شاد و نشاطانگيزي كه با ترانه و آواز همراه ميباشد صوت با همراهي چند ساز كه قيچك به طور مسلم جزو آنهاست اجرا ميشود آهنگهاي صوت زياد متنوع نيست و يكنواختي آشكاري از آن احساس ميشود اما ترانههاي صوت متنوع است و پيرامون مفاهيم عاشقانه و زيباي طبيعت و حكايت از شور و نشاط عشق و جواني دارد. مفاهيم آن پرمعنا و بيانگر شور و حالي است كه سرودهي طبع لطيف و شاعرانهي بلوچ و انعكاس تخيلات زيباي وي و نيز عشق عميق به ايران و وطن را ترسيم ميكند.
موسيقي صوت خود به آهنگهاي متفاوتي تقسيم ميشود از جمله آهنگهايي كـه در مجالس رسمي و اعياد و جشنها اجرا ميشوند اصطلاحاً شعر گفته ميشوند در اين آهنگها مضامين ترانهها پيرامون داستانهاي شورانگيز عشقي و فولكوريك بلوچستان مثل داستان هاني و شيخ مريد، بيبگروگراناز عزت و مهرك، حمل و ماه گنج دور ميزند. در اجراي شعر سه حالت مختلف معمول است الف: دپگال ب:الحان ج: زهيروگ.
و اما آهنگهاي نازينك برعكس آهنگهاي صوت از تنوع زيادي برخوردار است نازينك به آهنگهايي كه در مراسم عروسي نواخته ميشود، ميگويند. ترانههاي نازينك كه در خانهي داماد خوانده ميشود، قد و قامت، شجاعت و مردانگي داماد را ميستايد و ترانههاي نازينك كه در خانه عروس خوانده ميشود زيبايي، نجابت و شايستگي دختر را بيان ميكند. آهنگهايي كه در هنگام استحمام داماد مينوازند هلوهالو نام دارد و به آهنگهايي كه در راه مينوازند لارو ميگويند.
3)موسقي حماسي :
در اصطلاح محلي موسيقي پهلواني گفته ميشود. در واقع بيان تاريخ و وقايع تاريخي و حماسي بلوچستان است. بيشتر در مجالس بزرگان قوم توسط پهلوان و همراهان اجرا ميشود ساز اصلي اين موسيقي تنبورگ است كه عمدتاً خود پهلوان مينوازد و قيچك نيز همراهي ميكند اشعار بيشتر دربارهي داستانهاي حماسي مثل داستان چاكر و گهرام، دادشاه و … در اين موسيقي خواننده كه معمولاً تنبورگ هم مينوازد سازش را در بغل ميگيرد و با زبان محاوره به بيان داستان ميپردازد. اين حالت را دپگال ميگويند پهلوان در حين دپگال تنبورگ نميزند بلكه ساير همكارانش كه قيچكي حتماً جزء آنهاست آرام آرام مينوازند. سپس آهنگ ريتميك ميشود، خواننده تنبورگ را به صدا درميآورد و همه در هم ميريزند و شور و حالي ايجاد ميشود به اين حالت الحان ميگويند پس از آن در جاهايي از شعر حماسي كه مضمون غمگيني دارد با آوازي اندوهگين شرح ماجرا دنبال ميشود و قيچكي با آهنگهاي غمگين و سوزناك يعني زهيروك پهلوان را همراهي ميكند.
4- موسيقي درماني:
كه در اصطلاح محلي به آن گواتي ميگويند. براي درمان بيماريهاي روحي بكار ميرود بيماري باد (گوات) بر چند گونه است براي هر كدام آهنگ خاص نواخته ميشود. مهمترين آنها عبارتند از: زار، شيك، پري. براي تشخيص نوع گوات اول طي مراسمي آهنگهاي مختلف گواتي نواخته ميشود بسته به نوع گوات، بيمار به يكي از آهنگها عكسالعمل نشان داده براي معالجه آن اگر از نوع زار است چنانچه بيمار مرد باشد بابازار و اگر زن باشد مامازار طي مراسمي كه اغلب با موسيقي و دعا همراه است گوات را از تن بيمار بيرون ميراند و اگر از نوع ديگر باشد توسط خليفهي گواتي كه تنبورگي در بغل دارد ريتم آهنگ را تعيين مـيكند سپس قيچكي و ديگر همكارانش آهنگ را دنبال ميكنند اين آهنگها را مقام گويند. البته در بعضي جاها خليفه توسط ني ريتم آهنگ را تعيين ميكند و بقيه با دست زدن و قيچك با مقام گواتي او را همراهي ميكنند. اشعار اين موسيقي اغلب مذهبي و در مدح خدا، رسول خدا، پيرها و شيخها ميباشد هر كدام از مقامهاي گواتي نام مخصوصي دارند مانند سيمرغ، قلندري، مست قلندر، ياهو، يا الاهو و …
خليفه با اجراي مقام گواتي متناسب با بيماري او تا زماني كه بيمار عكسالعمل نشان ندهد ادامه ميدهد. هر زمان كه بيمار عكسالعمل نشان داد كه در اصطلاح محلي ميگويند بيمار «پُر» شده است نشانهي بهبودي بشود، بيمار با تكان دادن سرخود به حالت عادي برميگردد.
5- موسيقي سَهت:
موسيقي كه توسط زيورآلات زنان بلوچ نواخته ميشود. هر چند تلفيق موسيقي بلوچستان با مراسم و سنن قومي باعث شده كه تا اين حد حفظ شود اما با پهناي گستردهاي كه دارد تقسيمات فراوان و نامها و واژههاي بسياري پديد آورده و همانند موسيقي ساير اقوام ايراني نشانههاي زيادي از فرهنگ اصيل ايراني و باورهاي اسلامي دارد كه نميتواند از نگاه هيچ پژوهشگري مخفي بماند بنابراين با تحقيق و مطالعه بيشتر آن به اصالت و رموز فرهنگ پرمايهي ايران پي ميبريم.
امروزه چرا جوانان بلوچ به ساز و اهنگ هاي بلوچ گوش نمي كنند و زياد فكر شعرهاي اروپايي و هندي و غيره غيره هستند نه بايد ساز و اهنگ هاي بلوچ فعال بشي تا در اينده بچه ها ما بدوند كي موسيقي بلوچي چيه از الان ما به فكر اين نباشيم كه موسيقي بلوچ فعال نشي پس اينده خبر از موسيقي بلوچي نيست؟
چرا الان جوانان بلوچ
شعرسراوان
|
سراون شهر علم و شهر فرهنگ |
جهالت باشد اينجا لكه ننگ
|
|
بيا بنگر برادر شهر ما را |
كه بيني صنعت و صُنع خدا را
|
|
تمام مردمانش با خدايند |
نبي مصطفي را ميستايند
|
|
به جالق و كلهگانش رو سفر كن |
به آهنگ نوازشها نظر كن
|
|
كه تاريخي هزاران ساله دارد |
ز تاراج مغولها ناله دارد
|
|
به زيبايي و سرسبزي بهار است |
در آنجا كشت شالي بيشمار است
|
|
به باغاتش همه قسم ميوهجاتي |
بيا بنگر ندارد كس شناختي
|
|
در آنجا تپهاي اسمش ميرومر |
نهان است گنجها بسيار از زر
|
|
بود در شهر آثار قديمي |
چه آثاري، چه ابناي عظيمي
|
|
زسيستان هيچ دستي كم ندارد |
و نخلستان آن را بم ندارد
|
|
بود محصول آن خرماي ربي |
به هر ذوق و سليقه ميپسندي
|
|
بود شيرينتر از قند فريمان |
ببر سوغات از بهر نديمان
|
|
اگر خواهي بهشتش را ببيني |
گلي از گلستانش را بچيني
|
|
نظر انداز به شهر كلهگانش |
كه بيني از بهشت صدها نشانش
|
|
زمينهايش تماماً شاليكاريست |
برنجش به ز دُمسياه شماليست
|
|
بيا بشنو سخن از قلعه دين |
ز مردان غيور و صاحب دين
|
|
ز مرداني كه مرد مرد هستند |
به مردي يكهتاز و فرد هستند
|
|
ميان گُشت و ناهوك است نگاران |
نشان افتخار اين سراوان
|
|
نشان كندهكاري در دل سنگ |
هنر را با طبيعت كرده در جنگ
|
|
به تابستان سفر كن سوي ناهوك |
ببين آب زلال جوي ناهوك
|
|
بهارش سبز و خرم بانشاط است |
درختان پرثمر از ميوهجات است
|
|
هلو و توت و انجير است فراوان |
دهند هم مفت و مجاني هم ارزان
|
|
شنا كن اندرون جوي آبش |
بشوي تن را به آب پر گلابش
|
|
اگر خواهي كه حافظ را شناسي |
براي وصل مولا در تلاشي
|
|
دهك را اختيار كن بهر اين كار |
دراويش را تو بايد كرد ديدار
|
|
تصوف را ببين در پيرآباد |
تو را مولاي رومي آورد ياد
|
|
كمي بالاتر از شهر دراويش |
بود شهري كه خاكش از هنر بيش
|
|
سفالش در جهان آوازه دارد |
هميشه رنگ و رويي تازه دارد
|
|
بود سِب شهر تاريخ سراوان |
اثرها از هنر دارد فراوان
|
|
يكي از اين اثرها قلعه سيب |
به شهر سيب باشد زينت و زيب
|
|
حكايت ميكنم اكنون ز سوران |
ز حقآباد و پسكوه از كتوران
|
|
كشاورز و حبيب و كمنظيرند |
تماماً مخلص و مهمانپذيرند
|
|
شب و روز در زمين مشغول كارند |
همه زحمتكش و اميدوارند
|
|
برو شيداي شهر زابلي بين |
درون شعر او عشق علي بين
|
|
ز هيدوج و ز كنت و شهر بمپشت |
نشان درس و قرآن است در گُشت |
شعر داد شاه
جي مكران مام يلان
باتی مدام عيش و گلان
هنچو كه صد برگين گلان
گون ناز و كهيب و گنگلان
پروا مبات تَي بلبلان
زهر چمب و دريا چينكلان
كشّنت په سوزی زيملان
نالنت چو نه بوگين نلان
تَي بچ گون شيري توكلان
جوش و خروش و ولولان
گرّ انت كه ترّنت ديولان
گيران تَي زرين چنگلان
كيلَّی مدام گون همبلان
براهندگين هم گنگلان
پيندَی دو براگين سنّلان
پنجگ گون جارين ترامبلان
هنزار بندی درنگلان
ماتكوه و جكّين چنبلان
زيان كنَی تلين يلان
مپتا مهارين حملان
شير گُرگين صاحبدلان
سوجا مگر چه پاگلان
عيار و تگين گوچلان
دايم دمنت روكين جلان
برانز دينت موجين دلان
تپان دارنت تركّلان
چون بيت كه كپتَی مشكلان
شور انت مدام تَي محفلان
هور نبريت تَي تلان
استين گون مستين ترونگلان
هر روچ گوزنت تَي منزلان
گرندان و شيكان و شلان
كهلاپ گون زبرين گادلان
دنز دينت تَي شمپلان
كور و جگردين هارملان
ژند كننت تَي جنگلان
باغاني سبزين سمبلان
مرزنت هما پيشي پلان
شير گون شكاري چنگلان
شاهين گون نقشين بانزلان
هر روچ هزيننت تيتلان
وداني برين ماهلان
چو ما په گوشان اشكتگ
دوشي نسيما شيكتگ
كوهي جران سر كشّتگ
مكران مُجان مان پوشتگ
هيرتين شموران شنزتگ
ترمپ اِش چو دُرّا درنزتگ
شومين شمالا سركتگ
واري چه وشگواتا زتگ
گون سياهگا پر لگتگ
استيني سبزين جگتگ
جمبر چو ديها سُرّتگ
هر نيمگاآگُرّتگ=آشفته
گرندا په هيبت گـُرّتگ
آسي چه چـمان پرّتـگ
برقا دو دستي چاپ جتگ
بير مان درچكان چندتگ
استين چو كوها لُـمبتگ
ملكَی سرا ايرژُمبتگ
گرانين رگامان گرمبتگ
آپ چو تيابا رمبتگ
طوفانَی سيلا ستتگ
مكران ذميني متتگ
چهراني گردون چرتگ
دنيا دگرگون ترتگ
جمبرا چه كوهان چُرّتگ
ساچانَی گردا برتگ
كوكر چو پژما شنگتگ
هر پتوی جاهي شتگ
دنيا صباحَی منزل انت
گرمی مسافر مهتل انت
مَهري تيار و گندل انت
ديما تهارين جنگل انت
راهی نوشّ و گادل انت
ای زندگي بی حاصل انت
گاهی غم و گاهی گل انت
نادان چيا چو غافل انت
گرانجان و سست و تنبل انت
شيطانَی رُمبا شامل انت
دايم گون براتا پندل انت
مانند مارا منگل انت
هركس رضا انت مان دلا
براتَی سرا بيَيت ای بلا
بلّي كپيت مان گپچلا
تهنا گران من منزلا
ميري زرينان محفلا
ای فكري نيست انت جاهلا
زيان كنان همگنگلا
روچی كپان وت مان گلا
تنُّن گريت مان جنگلا
نُكّ هشيت مثل دلا
ای عبرت انت په عاقلا
پيشچار لوتيت اولا
بيا شاعر شيرين مقال
وش زيملين فرخنده قال
از من بزير يك و دو گال
طنبورگَی گروهان بمال
مان مجلسى نند و بنال
شود چه دلا زنگ و ملال
كپتگ منا اندر خيال
يك قصه ای بهر مثال
مير دادشاه ابن كمال
اندر بلوچي رسم وچال
با همت و جاه و جلال
مان نيلّگَی برزين جبال
پاد آتكگت سولين چنال
شاخي جتگ قطب شمال
با حشمت و مال و منال
قصدي نهت جنگ و جدال
خونريزي و قتل و قتال
سوتكگ حسدّان بد سگال
بی اهتبارين كم كجال
ترسيت چه نر شيرا شگال
داتي سرا كشّ و كشال
بلّي كه بيت گار و زوال
وش گيگ بِن بی قيل و قال
پر وت جتِش چاه وبال
ای زندگي آب سفال
گاهی لُر و گاهی زلال
دنيا درختی كهنه سال
گه گُنج دنت گه پرتقال
بيت چه بنا روچی نهال
كسّ نبيت بُلّ و گُلال
نَی گركِ مانيت نَی غزال
آخر كه كتنت ماه و سال
غير از خدای ذواللال
پروردگار بی هـمال
هر چيز روت راه زوال
تهنای مانيت لايزال
چو راوي داتگ خبر
مير دادشاه والا گهر
ديتي چه بد خواهان ضرر
آسيب و رنج و شور و شر
ظلم و اذيت بی قدر
بدنامي اِش داتگ په سر
زهر گپت اميرين معتبر
دريا دلين رستم جگر
ظلم نَسَگّيت شير نر
پر غيرتا بستي كمر
گون دشمنان بيت چير وسر
گاشينتگنتي چك و گور
آسي جتگ در خشك و تر
ملكي كتگ زير و زبر
كت دشمنان مكر و هنر
زُرتِش دلا خوف و خطر
زانتش نبيت مارا ظفر
جنگا نلُپّيت نامور
عرضش كتگ شاهَی درا
ايران زمينَی رهبرا
ای ياغي انت تَي كشورا
كپتگ مان ملكا ظاهرا
هنّي بگر آيي سرا
بدنام كنت روچی ترا
سوچيت جهانا يكبرا
هنچو كه برق و هنگرا
پر دشمناني الگرا
گُرّ و نهيب و تكّرا
گردن ندات دنگين نرا
ميردادشاه مردورا
هنچو كه شيرين چاكرا
جزم اَت وتي ساندين سرا
بيمي نزرتگ خاطرا
فوج و سپاه و لشكرا
مردی ستر خود دار بيت
آرام و بی آزار بيت
خونسرد و باز اوپار بيت
وقتی كه دشمن دار بيت
بدگو تها بسيار بيت
ظلم و ستم در كار بيت
بدنامي يي سربار بيت
انديش و فكري گار بيت
آخر سرا بيزار بيت
هر وقت كه آئيا وار بيت
آماده پيكار بيت
چو اژدها حونوار بيت
مردم په ننگ و غيرتا
پر دشمناني كُنّتا
بد واهشاني تهمتا
گنديت كه كپتگ شدّتا
پر دشمنان لديت وتا
پر كردگارَی حكمتا
رب جليلَی قدرتا
حكم آتكگت از دولتا
دستور چه اعلاحضرتا
يكدم بغير از مهلتا
لشكر بزيريت حركتا
كوشش كنت هر صورتا
راحت كنت مَی ملتا
چی ناكسين ناراحتا
ملكي جتگ مان آفتا
گاري كنت په عبرتا
بر حكم دستورات شاه
هر نيمگا رمبت سپاه
روچ چو شپا بيتگ سياه
گپتنت دليران دك و راه
ده كپتگت مير دادشاه
زانتي كه موقع بيت تباه
گون صاحب تاج و كلاه
جنگ نبيت خواهي نخواه
كوه نكنزيت دست كاه
كت دشمنان ای رپك و راه
شاه نزانت كييگ انت گناه
قادر وت انت تهنا گواه
من وت بسی ديتگ الم
از دست بدواهان ستم
جور و جفا و رنج و غم
نين دشمنَی دستَين قلم
ظالم منا كنت لاجرم
ياغي مني ناما رقم
افسوس كه دنيا آخر انت
نوكين علامت ظاهر انت
مرچي چه زيگا بدتر انت
هرچی كه زرنگ و مالور انت
گردن كلفت و قلدر انت
راجَی كماش و مستر انت
ملكَی سرا زورآور انت
شاهي دران سردفتر انت
مير و وزير و افسر انت
دروغي جهانا باور انت
آكه نزور و بی كس انت
بی طاقت و كم دسترس انت
مظلوم و وار و بيوس انت
گركَی دپا مثل پس انت
دنيا دغايَی مجلس انت
مكر و فريباني گس انت
جامي خيالان شم بدَی
ترندين رگامان تم بدَی
بورا دمانی دم بدَی
حالان پدا سرجم بدَی
بلوشي غالي
ازهیچان تا سیستان
در ادبیات شفاهی مردم بلوچ تمثیلی است که گرسنگی تاریخی مردم بلوچستان و سیستان ،و نیز همدردی و تعامل دیرینه ومستدام آنهابایکدیگررابخوبی نشان می دهد.
هیچان ، روستائی است در دهانه تنگ سرحه یعنی تقریباهمان جایی که دادشاه بلوچ ، مادام کارول آمریکایی رادرآنجاکشت.قصه تمثیلی زیربنام «سگهای هیچان و سگهای سیستان » دربیشترنقاط بلوچستان معروف است.
حکایت می کنندکه،درست مثل همین سالهای ما، هفت سال ، هیچ باران نبارید. و سگهای هیچان ازگرسنگی به تنگ آمدند و تصمیم گرفتند تدبیری کنند. و برای نجات ازاین فلاکت راهی بجویند.پس،زوزه کشیدند و یکدیگر را فراخواندند و گردهم آمدندو رای زدند و بالاخره تنهاطریق،آن دیدندکه راهی سیستان شوندکه به انبارگندم نامی بود.
پس ازیک ماه شب و روزپیمایی ،خسته ورنجور به کارواندر فرو آمدند.تا دمانی بیاسایند . ازقضا در آنجا دسته ای سگ در سایه پرتگاهی لمیده بودند که با ورود هیچانی ها ، گوش تیز کرده سر برافراشتند.سگهای هیچان خو را به حوضچه های آب جاری چشمه سپردند و در آن غلتیدند وآب خوردند وبیرون آمده ،نزد دسته دیگر رفتند و پس ازسلام علیک ،احوال جوییدند. واحوال چنین شنیدند که :
درسیستان هفت سال است که آسمان نباریده ،چهارپایان همه از بین رفته اند .
حتی موشی به سوراخی هم باقی نمانده است ما هم تنها نیم جان باقی مانده از هفت جان خود رابه کول بسته به هیچان می بریم .بلکه در آنجا چیزی باب دندان بیابیم.
سگهای هیچان گفتند:
ما خود سگهای هیچان ایم که پس ازهفت سال چون زمین سیاه شد ،شور و صلاح کردیم و به طرف سیستان براه افتادیم که درآنجا چیز دندان گیری دست دهد. دراین هفت سال ما نان را به خواب هم ندیده ایم و...
گفتی (نان ) ؟!..
سگهای سیستان با چشمهای دریده ولفچه های آب افتاده پرسیدند وسگهای هیچان جواب دادند :
آری ،(نان).
چه باشد این(نان) ؟؟
یکی ازهیچانیها با پنجه اش شکل گردی را روی ماسه ها کشید وگفت:
این است (نان)
سگهای سیستان پرسیدند :
(نان) همین است ؟
هیچانیها گفتند :
همین است.
دراین وقت ،سگهای سیستان ناگهان حمله ور شدند به نان . وچنان گرد وخاکی کردند که نان در آن میان گم شد. ناچارایستادند تا گرد و خاک رقیق گشت ومعلوم شد که از نان خبری نیست .به یکدیگر شک برده بهم پریدند که: تو خوردی ، تو خوردی.....
سگهای هیچان اوضاع سیستان را دریافته ،آرام ،دمشان را گذاشتند لای پایشان و زدند به چاک دره آلیدر در نزدیکی کارواندر وسرازیر شدند به مقصد همان هیچان خود، که : زهی آب ولایت!
این که نقل شد ،حکایتی است درافواه .ومنظور از نقل آن به هیچ وجه من الوجوه توهین به سگهای هیچان وسیستان نیست.بلکه منظور ،یادآوری آن نخه باریک ارتباطی است بین انسان وانسان ؛ از زابل تا هیچان واز بلوچستان تا سیستان ؛ که وقتی روزگار تنگش را می کشید ،به امید یاری روی بیکدیگر می نهادند.
اما بگذر ازسگها و بگذار قحطی هفت ساله قدیمی را , که داستان دیگری است . داستان من وتوست در اکنون, در خشکسالی هفت ساله کنونی که پایانی هم برایش متصور نیست ودر هیچستان من هیزم هم قحط استو وقحطی من منحصر به این ها هم نیست. تو از میان شولای خاکستری شهر سوخته چون ققنوس سر برمی آوری وزندگی جدیدی را آغاز می کنی وهمه امکانات زمینی به کمکت می شتابند. تا سند هستی وچیستی خود را ،به جهان اعلام کنی .حتی هامون خشکیده ات را ازفرش زمین به عرش اعلا برسانی ودود ازقله تفتان برآوری .آیا می دانی دراین معنی که موضوع من است ،تفتان کجاست وهامون کجا؟
وقت آن است که خون موج زند دردل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
تغابن خزف ولعل ، عینا همان تغابن هامون وتفتان است . وقتی نقل دریاچه و آب و زراعت است ، بی تردید جایگاه هامون بسی وسیع تر ازبلندای تفتان!
اما زمانی که سخن از نماد یک فرستنده تلویزیونی است، آن نماد باید هیاتی شبیه به یک دکل داشته باشد ،نه یک همواره , ولو بی نهایت ؛ ولو یک دریاچه پر آب.
آنچه درآرم تصویری شبکه هامون نمایش داده می شود .دکلی است در پس زمینه : که آن آرم کوچولوی گرافیکی شبکه ،ازجایش می جنبد ،به راه می افتد وبر روی آن دکل استقرار برشانه استوار و امن و وافی به مقصود تفتان را می طلبد؛ نه درغلتیدن به پهنه هامون را .وخوش دارد آوازش را براوج یک کوه سر دهد .نه درحضیض هامونی خشکیده وترک ترک شده .
این به جای خود .ازاختلاف جمعیتی وجغرافیایی بگوئیم ؛جمعیت سیستان ،وجمعیت بلوچستان ! اینکه سیستان چه میزان جمعیت دارد وبلوچستان چه قدر؛این چند نماینده در مجلس دارد وآن چند ؟نیز به یاد بیاوریم که حدود جغرافیایی بلوچستان تا کجاها کشیده شده است وکل مساحت سیستان چند کیلومتر مربع است!
از این هم گذشته ،زبان بلوچی به شهادت حروف و واژه ها ونحوه تلفظ ،نه گویشی از گویش های زبان فارسی جدید ،بلکه قطع نظر از تاثیراتی که در سده های اخیر از فارسی وعربی پذیرفته ، بازمانده منزوی و مهجوری از زبانهای پارسی باستان ، اوستائی ، پهلوی وگاه سغدی و آرامی است . فرهنگ زارعی و شبانی _ ساربانی که ازهجوم فرهنگ های مهاجم کمتر صدمه دیده ،گواه بر این مدعاست.
و وقتی چنین باشد ، زبان بلوچی با وجود انزوا ومهجور ماندگی ، فرهنگ زنده ومنبع بی بدیلی است که در صورت محفوظ ماندن قادر است به فارسی معاصر نیز غنا ببخشد .
در این صورت ونیز به آن دلیل که ازجهتی خود زبانی مستقل است ،آیا به راستی شایسته آن نیست که از لهجه سیستانی به مراتب فراتر بایستد؟!
تلویزیون استان ، نه تریبونی برای مردم استان وعرصه تجلی تاریخ وفرهنگ ومعنویت قوم ، بلکه وسیاهه ای است برای تهی کردن از آن ، از عملکرد واوضاع واحوال تلویزیون بر میاید که ما باید سم به نعلی بسپاریم که نعل بند به دلخواه خود شکل داده است و نمی خواهد بداند هم ،این موجود سم دار نیست که هیچ ،اصلا حیوان هم نیست . بلکه انسان است واتفاقا مصداق شعوبا وقبائلا ؛ که لتعارفوا ، هم درباره اش صادق است .واین شعوب وقبائل ملزومات ومحذورات ومعاذیری هم دارند . مختصاتی خاص خود دارند که خدای آفریننده در سرشتسان نهاده است وبا یک امر و نهی ، که ربطی به معاریف ومنکرات هم ندارد . برطرف نمی شود .اینها با چهره مسی مفرغی خود از آن سوی هزاره ها آمده اند و با زبان وفرهنگ ومعنویت وارزشهای خاص خود آمده اند و آمده اند تا با نام وچهره وارزشهای خود زندگی کنند . نیامده اند که چهره خود را خرج برنامه سازی عده ای کنند. نیامده اند که از چهره و مختصات آنان به منظور جلب گردشگر وتماشاچی استفاده شود.
آنچه از چهره این مردم به نمایش گذاشته می شود نماینده چهره واقعی آنان نیست. چنین که از برنامه های شبکه هامون می توان گفت ،نظر تهیه کنندگان این فیلمها آن است که فیلمی در باره آدمهای نخستین ودست بالا در مایه رمز بقای عقب ماندگانی چون جنگلیان آمازون بسازند که به شکار موش صحرائی می روند. حرفشان را با اشاره بیکدیگر می فهمانند؛ هنوز به حیوان ناطق تبدیل نشده اند ، واز قانون جنگل استفاده می کنند ؛ وتریاک می کشند ، هروئین وکوکائین رد می کنند واز بدبخت کردن دیگران محفوظ می شوند و....و این شده است که ما یک دقیقه هم در برنامه های شبکه استانی (صدا ) نداریم .درحالی که برادران سیستانی به لهجه خودشان تماس تلفنی زنده دارند، نمایش اجرا می کنند . فیلم دوبله می کنند و ... مشهدی ها وگیلانی ها هم پیش از اینها لورل وهاردی را دوبله می کردند.
آذریها هم اضافه برهمه امتیازهای صدا وسیمایی ومطبوعاتی اخیرا یک کرسی به زبان ترکی در دانشگاهها هم گرفته اند .کردها هم چنین ولرها ...مابخیل نیستیم و نمی خواهیم دست پیش بارش رحمت بگیریم .اما این باران هم جهانی که به مصداق آن ضرب المثل ،بر سر همه باید ببارد ،چرا از این تکه از جهان دریغ میشود.چرا تیرگی یک سطحه کوچک از پوست تن ایران اسلامی ،آنهم بر اثر تابش آفتاب ، به (قانقریا) تعبیر می شود ؟ آیا ممکن نیست جوان ترین وروان ترین وشاداب ترین خون زندگی در زیر همین سطحه کوچک تیره را اتفاقا به همان دلیل تندی آفتاب _ بتوان یافت؟...
جوابی نمی آید .حتی روشنفکران ،شاعران ونویسندگان ومورخان ومحققان سیستان نیز سکوت کرده اند .آنها آگاهند که در ایران باستان اقوامی بودند. و قومی بود سکائی ،وقومی بود ماکائی .
واین دو قوم در همین دو قلمرو ساکن بودند و مراوده و بده بستان داشتند . شادی را تقسیم می کردند . درد را و مرگ و ماتم را نیز تقسیم می کردند.و اگر چه ناتنی ،اما برادر وار می زیستند.تمثیل آغاز این مقال ، گواه زنده ایست برآن گذشته های خوب. اما امروز ،حتی از روشنفکران نیزصدائی بر نمی آید. ع- برهانی
نوبهار"
تران كنت بلبل, نو بهار آتكگ
كوه بن ء ريك, ملگزار آتكگ
بو بهار گاهي هر گورا شنگ انت
سبزلء بور ء پا توار آتكگ
زنزريت ساه اچ گل ء بو آن
مولمان جان انتظار آتكگ
طوطي ءو سارم ء و شانتل و طاؤس
جنگل ء و باغان بي شمار آتكگ
بلبل إ جاك ﺀ صلصل نازينك
برز درچكاني شاهسار آتكگ
پورﺀ و سيسو گون كپوت چاهي
كهن ءو هوشاپان صد هزار آتكگ
اچ كهيراني شاهلان برزين
سوز كپوتاني وش توار آتكگ
قادر بخش آبسالان
از هند تا خراسان
زنده و مرده ی ما
(به مناسبت درگذشت استاد محمد اشرف سربازي)
اشرف سربازي رفت و اين بار براي هميشه رفت.
اشرف هميشه مي رفت همچنان كه يك كولي ؛ يك رونده ي پشت دارِِاصيل . كه رفتن اش به حكم سرنوشت ، از مادر زادي رقم خورده بود ،
او مي رفت بي كوله ي رگ بندي حتي . تنها با جفتي پاي افزار ؛ و كيفي انباشته از كاغذ و مطبوعه و دست نوشته ؛ ويك بوكس سيگار زرواين همه اسباب سفرش بود كه دردست،ايستاده بود كنار خط راهي آنرا نه بدايت، نه نهايت پيدا.
صورتش دو تيغه ساييده بود وگونه هايش گل افتاده واطمينانش كوه وار ،وچون به غبطه بر آن صلابت جليل مي شكستي؛ ودر آن طراوت لطيف رها مي شد ي نگاهت مي دويد وسمند خيالت نمي رسيد. و او ،كه خود آهويي گريزنده بود و اعتناي به آن شيفتگي خود انگيخته نداشت، نگاه آفتابي اش را از پشت عينك يله كرده بود در فرادست هاي افق. و حرف حرف دلش را از ميان باز دم هاي دود آلودش بيرون مي داد. و تو اگر بخود بودي مي گرفتي و گر نه تنها ، عشق مي ورزيدي .
اشرف، فقير و شريف و خرسند بود ؛ با همين سه زيست ؛ و با همين سه رفت . بخل بخيلان امان نداد كه به قدر جرعه أي به گُنجه ي گلويش حتي ، بهره أي برگيرد . با اين واقعيت ، هيچگاه به دريوزه دست نيازيد . دور و منزه و مبرّا زيست و همچنان فقير و شريف و خرند رفت .
پس از مرگش،آنانكه مرده اش را دوست تر دارند ، پاچه بالازده ،بودجه أي درخواست كرده اند كه (همايش بزرگداشت استاد محمد اشرف سربازي ) برگزار كنند .حال آنكه ، دوستي كه از آن طرفها آمده بود مي گفت ، كمي پيش از مرگ او ، عده أي از مو سپيد كردگان عرصه ادب و هنر ، نزد مرشد امور رفته ، امكاني خواسته اند كه مجلس بزرگداشتي براي اشرف بگيرند ، و آن مرشد گفته :
ـ ولي ايشان كه هنوز نمرده. مرده؟
ـ نه الحمدلله هنوز زنده اند .ولي…
ـ تمام شد رفت .براي ادم زنده كه كسي حلوا نمي پزد. می پزد؟
تلخي واقعيت درست همينجاست .
گاه بزرگ ـ ي را بزرگ مي دارند . زيرا كه جود و كرامت وجودش را به درستي قدر مي شناسند . و اين خوب است.
گاه به طمع آش پشت پاي ، مُرُ لَقاي كسي را به هر تقدير تحمل مي كنند . كه همين هم بهتر از هيچ است .
اما گاه ، كساني وقاحت را به آنجا مي رسانند كه مي گويند : مُرّ لقايت خير . حلاوت حلوايت را قربان !
و اينجاست كه پاچه و آستين بالا مي زنند . پول كلاني را كه مي توانست مستمري سالها آوارگي او باشد، يكجا دخل مي كنند . كه حلوا كنند و به كساني بدهند كه پشت گوششان را هر شب و هر روز پيش چشم دارند .
از اين چنين جهاني بود كه اشرف ما به سلامت جَست.
خوشش باد.
واحد برهاني
فرمایش وغیره
مجموعه داستان
عبدالقادر بلوچ
____________________
این اثر مطابق هیچکدام از قوانین بینالمللی به ثبت نرسیده است.هر گونه تکثیر وفتوکپی آن چه برای نقل قول نقد و بر رسی و چه به منظور دیگر ممنوع نیست و احتیاجی به اجازۀ کتبی مؤلف ندارد.
فرمایش وغیره
مجموعه داستان
عبدالقادر بلوچ
طرح روی جلد: سارا بلوچ
آدرس الکتریکی:peerok@hotmail.com
فهرست
فرمایش
یکنواختی
سقوط
ترس
جواب
نامه ای از ایران
نان
مسکن
آزادی
هیجان
حراج
وحشت
آقای جرج
زندگی
رفت وآمد
شام کریسمس
تقدیم به زجر کشیدگان دیارم
پیشگفتار
پرندهای که یک بال داشته باشد محکوم است از خیر آسمان بگذرد. برای پرواز د ر آسمان اد بیات دو بال «سواد» و «استعداد» لازم و ملزوم همدیگرند. اما درعصرجدید، مادیات به قدری حیاتی شده که با فشار خاص خود قدرت این دو بال را به تحلیل میبرد. و بی بضاعتی است که تا سقف بلند نشده خیلیها را به زمین کوبیده. حالا مدتهاست آدمهایی که حداقلی ازمادیات ندارند خودشان میروند و گم میشوند.
تا جایی که میدانم اکثر ما وقتی به دنیا آمدهایم پدرمان دو تومان از جایی قرض گرفته تا بتواند هزینههای آمدنمان را تحمل کند. یعنی میشود گفت: ما با منها به دنیا آمدهایم. همان «منها» بود که مثل گلوله برفی راه افتاد و بهمنی شد و روی ما سقوط کرد. حکایتها بعد از«بهمن» شروع میشود و ما زیر بهمن گرفتار ماندهایم.
تشکر میکنم از فرامرز پور نوروز گرامی که کمکهای بی دریغ مادی و معنویش نه تنها این مجموعه را به د نیا آورد بلکه مجموعه داستان «یک وجب از تاریکی» را نیز آماده انتشار کرد.
از ایرج رحمانی نازنین به خاطر راهنماییهای فنی و انتخاب نام کتاب قدردانی میکنم.
عبدالقاد ر بلوچ
ونکوور- کانادا
جولای 2003
فرمایش
نوشتن داستانهایی از قبيل فرانک و کاترين اصلا کار من نيست.
سه سال قبل در مغازهای که من کار میکردم فرانک سر وکلهاش پيدا شد و اصرار داشت که او را بنویسم. يک شب فوقالعاده سرد و بورانی که خسته و درمانده از مغازه بیرون آمدم، او منتظر من بود و پيشنهاد کرد که مرا برساند.
وقتی روی صندلی ماشين لم دادم و او ماشين را از جا کند، دلم میخواست در جا بخوابم . اما فرانک میخواست که نوشته شود . حتی فکرش مرا به خنده میانداخت . کسی تا حالا نديده بود که من داستانی به آن بلندی نوشته باشم. او را سر دواندم. اما در تمام مسير مثل يک سوژه حرفهای خودش را از زوايای مختلف به من
نشان میداد. حتم دارم دهها نويسنده اورا روی هوا میقاپيدند. نوشتنش راحت، پيچيده و فيلسوفانه بود و اگر نوشته میشد همه را خوشحال میکرد. خوانندگان به طور قطع و يقين تا تمام شدن داستان آنرا به زمين نمیگذاشتند.
اما برای من موضوع فرق میکرد. من در نويسندگی هنوز به مقامی نرسيده در فکر بودم که استعفا بدهم. به همين خاطر رک و پوست کنده به فرانک گفتم بهتر است برود پی کارش. اما او هر شب در پايان کار به سراغم میآمد و با رساندن من به خانه از من میپرسيد که اگراو نوشته شود چگونه نوشتهای خواهد شد! و اصولا چه بکند که نوشتهای بشود که میخواهد! ومن نيمه خواب و نيمه بيدار خسته از ساعتها کار جوابهايی به او ميدادم.
هم فرانک سوژه هوشياری بود، هم نويسنده سختگیر. و اين کار را برای هر دوی ما مشکل میکرد. من اطمينان داشتم که از کنارش خواهم گذشت، اما فرانک از موقعيت بهتری برخوردار بود و مثل تمام کسانيکه از موقعيت بهتری برخوردارند، میتوانست روند مسائل را تحت تاثير قرار دهد.
یک شب که مرا به خانه میرساند، پيله کرد که از بی دل ودماغی من سر در بياورد. تمام مسير را مقاومت کردم. پيله کردن سوژهها برای من امری است عادی. اما نزديکی خانه، او وجود مرا زير علامت سئوال برد. بی دل و دماغی مرا از شرايطی دانست که من بر اثر ندانم کاری و سهل انگاری خودم بوجود آوردهام. تازه او شرايطی را که منجر به بی دل و دماغی من شده وهمی بيش ندانست و بر اين برداشت غلط خود ارزش علمی داده نطق لاينقطع و غرايی را شروع کرده بود. وقتی ديدم کاملا از خلوتی بیراههای که در آن افتاده برای سرعت گرفتن استفاده میکند تمام قبضهای عقب افتاده برق، آب، و تلفن را جلويش کوبيدم و از او پرسیدم: اینها و اين همه کاری که هفت روز هفته میکنم آيا دل و دماغی برای کسی میگذارد؟ عينيتی که جلو رويش بود ملموستر از آن بود که بشود با فلسفه و منطق و علم با آن بازی کرد. سکوتی بين ما حکمفرما شد.
من از اينکه تا اين اندازه ناتوانی و در ماندگیام را به او نشان داده بودم احساس بدی داشتم. اما خوشحال بودم که اين سوژهی سمج مرا رها خواهد کرد. يا به سراغ نويسنده حرفهایتری میرود، يا مثل هزاران سوژهای که هستند و نوشته نمیشوند، در جهان اطراف ما گم میشود.
اما او کارعجيبی کرد. تمام قبضهای مرا برداشت ودرجيبش نهاد و گفت: اينها را فراموش کن. اينها را من خواهم پرداخت.
برای اولين بار آن شب که مرا پياده کرد احساس عجيبی داشتم. دلم میخواست کاش نويسنده نبودم.
آدم وقتی فقير هست خيلی چيزها نباید باشد. نويسندهای که سوژه او قبضهای معوقهاش را بپردازد، فاتحهاش خواندنی است و چه بيهوده وقت خوانندگان خود را با نوشتههای خود برباد میدهد. به سراغ نوشتههای خودم رفتم و همه آنها را پاره کردم و سوژهها در جهان هستی رها شدند.
به خودم گفتم: گوشهايت را باز کن اگر تو نويسنده هستی از امروز ديگر ننويس. ثابت کن که تو مینويسی نه اينکه کسی تو را مینويسد. ننويس، چيزی برای نوشتن وجود ندارد آنچه هست سوژه است و بس. اما کاش به همين راحتی بود. نشسته، خوابيده، در حال کار، هر کجا که بودم سوژهها از سر وکول هم بالا میرفتند. کرم نوشتن حرکت میکرد و عطشی مبهم مرا برای نوشتن وسوسه میکرد.
در بين سوژهها فرانک تنها سوژهای بود که حتم داشتم اگر قلم به دست بگيرم چارهای جز نوشتن او نخواهم داشت . برای همين رابطهاش دورادوربا من محفوظ ماند. علیالخصوص نوری که در خانه میتابيد و آبی که از لولهها میريخت وارتباطی که من با جهان داشتم، هر ثانيه ياد آور سوژهای به نام فرانک بود. برای بی حساب شدن تصميم گرفتم نويسنده باشم، بنويسم، سوژهها راببينم وبه آنها بپردازم.
شنيده بودم که نويسندگانی با شخصيتهای داستان خود کلنجار رفتهاند و شخصيتها گاه پايشان را از گليم خود درازترکرده و در زندگی خصوصی نويسنده هم دخل و تصرف کردهاند. اما هميشه از اين نوع نوشتن بدم میآمد. يک نويسنده، يا داستانی برای گفتن دارد يا ندارد. يا سوژههایی برای پرداختن وجود دارد يا ندارد. اين ادابازيها که نویسنده به شخصيتهای داستان جان بدهد و آنها را همبازی خود و يا خود را همداستان آنها بکند، از آن حرفهاست! اما حالا که با فرانک روبرو شدهام پی بردهام که نويسنده هم عليرغم تمام داد و فریادی که برای آزادی میکند آزاد نيست. با تمام کوششی که دارد تا دست و بال همه را باز کند، خودش به شدت دست و بالی بسته دارد و مثل تمام خوانندگان خود گاهی ديکتههايی را مینويسد که کسانی نه چندان دوست داشتنی ديکته میکنند.
فرانک فکر میکند که من جادوگر بزرگی هستم و واژهها را به هر نحوی که میخواهم میتوانم رديف کنم. در صورتيکه اشتباه میکند. امروز دنيا فرق کرده است نويسندگان آنقدر به ناتوانی خود واقفند که دست از نوشتن میکشند و ميان مردم گم وگور میشوند. خوانندگان چنان بی خیال میشوند که فرقی بين بودن و مردن و گم شدن نویسنده نمیتوانند تشخيص دهند و گاه شخصيتهای داستان با نويسنده دست به یقه میشوند ودر خيلی موارد قلم را از دست او میگيرند و صحنههای بسياری از داستان را خود مینويسند. و واژهها مشخصا علاقه خود را از اينکه زير نفوذ نويسنده باشند از دست داده اند، و خيلی موارد چنان بد مینشینند که به راحتی می شود تشخيص داد که به ميل خود نشستهاند و
ترهای هم برای نويسنده خرد نکرده اند!
در پايان يک روزکاری سخت که چهارده ساعت کار کردهام و پاهايم به شدت درد میکند فرانک بيرون منتظر من است. يک آهنگ فرانسوی از ضبط ماشين پخش میشود. من با صدای نالههای خواننده ايجاد ارتباط میکنم. دلم میخواهد جاده و شب تا ابديت ادامه میيافتند و من آنقدر میرفتم تا گم شوم. اما میدانستم که بايد پاسخی به فرانک بدهم. دلم میخواهد به او بگويم سوژهی من قورباغهای است در برکهای دور دست. من علاقه به نوشتن داستانی که فيلسوفی ديوانه يا پولداری ماجراجو شخصيت آن است، ندارم. دلم میخواهد به او بگويم من با شهر و شهرنشينی مخالف نيستم اما دلم میخواهد در غار زندگی کنم تا آزاد باشم. نويسندههای گرفتار آزاد نمینويسند و نوشتههای يک گرفتار هرگز آزادی نمیآورد.
اما امروزه تفاوتی بین يک نويسنده و يک سوداگر بازار نمانده است. امروزه همه چيز و همه کس شبيه هم شده و من بايد کار يک بند باز را بکنم. بايد قلم را آنقدر به «چپ» بدهم تا از نویسنده بودن نیفتم. اما در جا باید آنرا آنقدر به «راست» بدهم تا از نان خوردن نيفتم!
داستانم را آغاز می کنم:
يکی بود يکی نبود. در زمانهای بسيار بسيارقديم شخصی بود به نام فرانک که من از گذشتهاش هيچ نميدانستم و علاقه هم نداشتم که بدانم...
فرانک اعتراض میکند. میگويد اصلا دوست ندارد اينگونه نوشته شود. حيرت زده نگاهش میکنم. حدس زده بودم که بيچارهگی تا پشت در خانه نويسندگان آمده اما نمیدانستم وارد خانه هم شده.
فرانک گفت ببين تو چرا به خودت زحمت میدهی من توقع زيادی از تو ندارم. من شنیدهام که خيلی از نويسندگان به شخصيتهای داستانهای خود چيزهایی میآموزند که آنها میتوانند از ديوار عبور کنند. او گفت تو به عنوان يک نويسنده توانایی آنرا داری که زمان را کمی قلقلک کنی. برای اين کار به يک شخصيت ديوانه وعلاقمند احتياج داری. خوب من در اختيار تو هستم.
آن شب را خيلی با هم چانه زديم. اما فرانک به کمتر از داستان «انرژی» رضايت نمیداد. برای او توضيح دادم که انرژی داستانی است که من خود شخصيت آن داستانم! چگونه میشود او را وارد داستانی کرد که مال من نيست!
فرانک گفت تو در داستان انرژی بمان. من راه ورود به آنرا می دانم وقتی وارد شدم تو شخصيت آشنای من در آن داستان باش و مرا برای ماندن در آن داستان کمک کن.
بعضی وقتها چنان انسان بی جواب میشود که چارهای جز سکوت ندارد و متاسفانه همه فکر میکنند سکوت علامت رضاست. من سرگردان داستان انرژی گوشهای مثل خر در گل مانده بودم که فرانک وارد داستان شد. در داستان انرژی آنقدر آدم حيرت میکند که با حيرت اخت میشود. برای همين از ديدن فرانک در آن داستان متعجب نشدم. حالا ديگر او را میشناختم.
به او گفتم داستان انرژی داستان جنگ اضداد است و شخصيت اين داستان بايد نقش تکامل را بازی کند. بايد هر لحظه به وسط اين جنگ شيرجه برود. بعد آهسته از آن بيرون بيايد بدون آنکه کليت خود را از دست بدهد. فرانک میخواست جايش را در آن داستان نشان بدهم. حق داشت. هر کسی اين اشتباه را میکند. در وسط امواج خروشان اقيانوس امکانی نيست که چشم کسی به کاهی بيفتد. اگر هم بیفتد، چگونه میشود برايش جایی معين کرد. فرانک مانده بود که من چگونه در اين بی جايی هستم و آنقدر بودنم ملموس بوده که او مرا تا به خانه میرسانده و جان کندنم را در رستورانی میديده و خوانندگانی نوشتههايم را میخواندهاند.
دستش را گرفتم بردم خط اعتدالِ «هستی» را که در جايی خیالی بين نيروهای مثبت ومنفی میدرخشد نشانش دادم، از لغزندگیاش به هراس افتاد. يادش رفته بود که سوژه است مثل خوانندگان، اعتيادش به «واژه» بیداد میکرد. کمی انرژی ديگر از حسابم برداشتم آنهارا به واژه تبديل کردم و مثل باران بر سرش باراندم . مثل زمينی تشنه قطرهای را نمیخواست از دست بدهد، آخرش تشنهتر از قبل اما ساکت کنار قهوه خانهای در کنار منزل ما به هستی باز گشتيم. خستگی از تن من رفته بود. انرژی را که به خواننده میدهی معادلش را او قدرت پس میدهد. آن قدرت حيات میدهد. اما هيچکس نمیداند که نوشتن سوژهها راحت نيست. سئوالهايشان را بايد نويسنده جواب بدهد. اين دنيآ پراز «چرا» هست. حواست نباشد سوژه ترا با آنها خفه خواهد کرد.
زندگی برای هفتهای مرا میربايد. دوباره که فرانک پيدايم میکند با کاترين میآید. کاترين زنی است زجرکشيده، تيزهوش با انرژی و مثبت. فرانک میخواهد نظر بدهم که آيا کاترين زن خوبی است که او ازدواج کند! از خنده روده بر میشوم . خودکارم را میبندم میگذارم در جيبم و میپرسم مگر توفکر میکنی نويسنده همه چيز را میداند؟ و يا هر چیزی را که نوشته درست است؟ برو برای خودت زندگی کن. تو که شخصيت بی فکر واندیشهای نيستی. اگر بودی ترا داخل يک تيمارستان مینوشتم. تو به من پول قرض دادهای، مرا به خانهام میرسانی و در داستانی که نويسندهای آنرا مینويسد و من در آن سوژهای بيش نيستم خودت را وارد کردهای. میخواهی خودت را با من محک بزنی؟ فرانک خيره خيره نگاهم میکند و میخندد. میماند چه بگوید. معلوم نیست به کاترین چه گفته. در حال رفتن همینطور مرا نگاه میکند.
یکماه بعد ازدواج کرده میآيند. اصرار میکند که او و کاترين مرا به خانه برسانند. میدانم که میخواهد راجع به بچهدار شدن بپرسد. تا هزار سال ديگر من کاترین را نخواهم نوشت. اصلا کاش میشد طلب فرانک را میدادم و داستان را همينجا تمام میکردم . اما پول دست نويسنده نمیآيد و کمتر زن و مردی هست که بعداز ازدواج از خير بچهدار شدن بگذرد. من و فرانک میخواهيم کاترين را نديده بگيريم. اما او هست، حضور دارد. يا بايد به بازيش بگيريم يا بايد دست از بازی بکشيم.
فرانک اصرار میکند از خوبيش سوءاستفاده کنيم اما نويسنده داستان انرژی من نيستم، هر کس که هست رويش را آنطرف میکند خودکارش را میبندد میگذارد داخل جيبش. من میدانم که بايد برويم برای خودمان زندگی کنيم.
تابستان شده. هوا گرم است و روزها بلند. کار همچنان هست وخسته کننده. فرانک و کاترين و بچهشان گم و گور شده اند. شب که جنازهام را از سر کار داخل قطار میاندازم به سبکی و راحتی يک پرنده وارد داستان میشوم و به تنهايی مسير را پرواز میکنم و فکر میکنم تا هر چه بيشتر سر در بياورم که نويسنده چگونه قلم را به رقص در میآورد و چطور از اين همه نامفهومی دنيايی از معنا را رقم میزند. اما گيجتر از قبل به خانه میرسم. سعی میکنم از آنچه که از داستان انرژی به ارمغان آوردهام بهره بگيرم. تلاش میکنم عقل را با خودم در عالم خواب ببرم. اما تا میخواهم وارد خواب بشوم از ذهنم میافتد و بعد هیچ نمیفهمم به جز جسته گريختهای از خوابهايی که زیستهام.
من کنجکاوی ندارم اما بدهی من به فرانک باعث میشود که به فکرش باشم. تاسف آور است خیلیها منتظرند که نويسندگان فکری به حال بدهی آنها بکنند، اما فکر نويسندگان را بدهيشان پر کرده است. از خودم بدم میآيد. برای قلم عصبانی میشوم.
تصميم میگيرم به محض رسيدن به خانه بروم خودکارم را بشکنم، بروم سراغ نانم هر چطور شده نصفش کنم و با نصفش بدهیهايم را بپردازم. اما به خانه که میرسم همه خوابيدهاند. هر چه میگردم سفرهای نمیبینم. شرمنده میشوم کليد ذهنم را خاموش میکنم تا در را برای سوژه پولدارتری که در میزند باز نکنم!
یکنواختی
دیروز صبح که از خواب بیدار شدم از خورشید خبری نبود. اتفاقهای بسیار بزرگ باورشان کمی طول میکشد. ساعت هشت صبح بود که همهمه در محله پیچید. بیرون رفتم. هوا کاملا تاریک بود. کورتیس، تری، پدر بیانکا، آقای اقتصاد، مرد فلیپینی و ماریانا همه بیرون بودند. حالا همه مطمئن شدیم که اشتباه نکردهایم و هر چه که هست اتفاقی است که برای خورشید افتاده است.
ما معمولاً توسط بچههایمان از ته وتوی زندگی همدیگر خبر داریم. ولی ندرتاًً باهم ایستادهایم چه رسد به حرف زدن. همان سلام و خداحافظی تمام پیوندهای آشناییمان بود.
بچهها که از ماجرا باخبر شدند بیشتر ذوق زده شدند. محله با اینکه غرق تاریکی بود وبا نورچراغهای برق کنار خیابان روشن میشد، شاهد اجتماع و بحث بچههای کوچک بود.
کورتیس که با لیوان قهوهاش بیرون آمده بود، به طرف من و آقای اقتصاد که در مورد آخرالزمان بحث میکردیم آمد و پرسید: چه خبر شده؟
مرد فلیپینی از پلههای جلوی منزلش پایین آمد بعد همانجا ایستاد وجواب داد: کسی خورشید رو دزدیده!
ما هم با خنده همراهیش کردیم. پدر بیانکا جلوتر آمد وخندان گفت: شاید هم ترورش کرده باشن! ماریانا وتری هم که با هم حرف میزدند به طرف ما راه افتادند. تری که خیلی چاق هست به نردهها تکیه داد و گفت: بهتر من که خیری از خورشید ندیدم. ماریانا پرسید: تکلیف کارم چی میشه؟ باید رفت یا نرفت؟
آقای اقتصاد به ماریانا گفت: اگر خورشید پیداش نشه کار به چه دردی میخوره؟
بچهها مسئلهی خورشید را انگار حل کرده بودند. حالا گرم از حضور ما سخت مشغول بازی بودند. گاهی به ما مراجعه میکردند و راجع به رفتن به مدرسه میپرسیدند. همهی ما متفقالقول بودیم که نباید به مدرسه بروند.
ماریانا گفت: اول باید تکلیف خورشید روشن بشه. کورتیس لیوان خالی قهوهاش را برد منزل و با یک رادیو برگشت. جمعیت کمی نزدیکتر شد. کورتیس رادیو را روشن کرد. گوینده از خلوتی خیابانها صحبت میکرد و نوید میداد که هر لحظه ارتباطش با یکی از دانشمندان صاحب نام وصل خواهد شد.
ماریانا سخت نگران بود. تازه توی یک بار کاری پیدا کرده بود. فکر میکرد این از شانس بد اوست که خورشید گم شده!
تری شانههایش را بالا انداخت و گفت: معلوم هم نبود که این کارو تا آخر داشته باشی.
پدر بیانکا گفت: اگه این همیشگی باشه خیلیها کارشون و از دست میدن.
گویندهی رادیو میگفت در هیچ جای دنیا اثری از خورشید پیدانمیشود. مرد فلیپینی از بزرگی سوراخ لایه اوزون حرف میزد. تقریبا همهی ما تعجب میکردیم که او چقدر میداند! از ذهن من گذشت که او با اینهمه اطلاعات در خانههای سازمانی ارزان قیمت چه میکند. ولی لهجهی بد انگلیسیاش متوجهم کرد که اگر دانشمند هم باشد کاری نمیتواند پیدا کند. آقای اقتصاد هم تأیید کرد که زبان برای پیدا کردن کار مهمتر از مدرک است.
پدر بیانکا پرسید: یعنی میگی خورشید افتاده توی سوراخ اوزون؟
کورتیس با تعجب پرسید: یعنی توی همین چند سال این سوراخ اینقدر بزرگ شده!
ماریانا همزمان صدایش در آمد که: ای خدا!
مرد فلیپینی سیگاری روشن کرد. خندید و بعد کلی توضیح داد. آنقدرکه من دستگیرم شد میگفت سوراخ لایهی اوزون جلد کرده خورشیدرو! آقای اقتصاد با خنده و شوخی گفت: والله فکر میکنم همون آخرالزمان خودمونه!
با اینکه میخورد که شده باشد اما شیری، چیزی از آسمان نمیبارید.
گویندهی رادیو که هنوز نتوانسته بود ارتباطش را با دانشمند مورد نظر برقرار کند از قول مقامات عالیرتبه به مردم توصیه میکرد که به بانکها هجوم نبرند وپولهای خودشان را بیرون نیاورند،او میگفت: سیستم بانکی کاری به بود و نبود خورشید ندارد.
همهی ما با هم به فکر رفتیم که برویم و به اندازهایی که ماشینهای بانک پول میدادند، از حسابمان پول در بیاوریم.
دسته جمعی به طرف مغازهای که در محله بود راه افتادیم. بچهها با جاروجنجال به دنبالمان راه افتادند. اولین باری بود که ما نزدیک بهم با بچههایمان در خیابان راه میرفتیم.
جلوی در مغازه جمعیتی بود. مغازه قفل بود و هر بار دربان پنج نفر را میگذاشت که وارد شوند. روی در ورودی تابلویی که با عجله نوشته شده بود، میگفت که بدون خرید نمیشود از ماشین پول برداشت! سیگاریها قطعا یک بسته سیگار میخریدند و سایرین هم چیزهایی برای بچهها. تنها رادیو دار جمعیت کورتیس بود. صحبت یکی از دانشمندان توجه همهی ما را جلب کرد. توضیحاتی که میداد بسیار پیچیده بود. مرد فلیپینی عصبانی بود و اصلاً حرفهای دانشمند را قبول نداشت. میخواست توضیح بدهد. اما جمعیت وادارش میکرد که ساکت باشد تا حواسشان به حرفهای دانشمند باشد. کمی بعد مرد فلیپینی دورتر از صف برای ماریانا توضیح میداد که باز اینها میخواهند از اتفاقی که افتاده بنفع خودشان استفاده کنند. او تقریباً داد میزد:
اینها عادتشون شده. اما این بار کور خوندن. این اتفاق بزرگتر از اونه که یک کشور یا چند کشور بخوان ازش استفاده کنن! خورشید مال همه اس. حالا که گم شده، همه باید استفاده ببرن! اگر این خسارت بهرهای داره مال همهاس!
آخرین پنج نفر که از مغازه بیرون آمدند، گفتند که ماشین بانک پولهایش تمام شده. اول من و آقای اقتصاد خواستیم یواشکی بزنیم به چاک برویم از بانکی پولی بکشیم بیرون، اما بچههای ما آنقدر به انگلیسی غر زدند که باند ما متوجه شد. به پیشنهاد کورتیس همه با ماشینها وبچههایمان عازم شدیم. ماریانا با سه تا دخترهایش، تری با دخترش، پدر بیانکا و خانم و دختر و پسر دیگرش، آقا و خانم اقتصاد با بچه هایشان، من و خانم و بچهها.
این اولین بار بود بعد از پنج سا ل همسایگی که ما پشت سرهم توی خیابان میراندیم واز توی آیینه مواظب بودیم همدیگر را گم نکنیم. بانک بغل پمپ بنزین نسبتا خلوت بود. رادیو از طرف همهی فروشگاههای بزرگ اعلامیه میخواند که باز هستند و هر کدام حراجهای بزرگ گذاشتهاند. ما دوباره به محلهی خودمان برگشتیم.
تری گفت: این فروشگاهها حرامزاده هستن. بند تنبان را حراج کردن اما قیمت نون و روغن همونیه که بود.
ساعت دوازده ظهر را نشان میداد، اما تاریکی بر همه جا مسلط بود. تری گفت: اگرتوی حیاط خونهی من بیایین، به هر کدوم یک سوسیس به سلامتی خورشید میدم. بچهها با جاروجنجال از نردههای حیاط پریدند توحیاط تری. دختر تری با اینکه قدش کوتاه بود، سعی میکرد درِ کباب پز گازی را که توی حیاط بود باز کند. تری که بخاطر چاقیاش به سختی راه میرفت، رو به ماریانا کرد و گفت: اگر خورشید گم نشده بود بچههای تو حتما از گرسنگی پس میفتادن! چون تو سر کار بودی و من هم به کسی سوسیس نمیدادم. پدر بیانکا گفت : پس گم شدن خورشید برای ما خوب شد.
همهی ما بیرون نردههای حیاط تری جمع شده بودیم. چشمم به داخل منزل افتاد. تلویزیونی کوچک و سیاه و سفید، مبلی پاره و رنگ و رو رفته، و لباسها ی دخترش همه جا ریخته بود. خیلی خجالت کشیدم. شیشههای خالی نوشابه مرا که توی حیاط خانه گذاشته بودم، یکبار دزدیده بود و من بدون آنکه بداند کلی به او فحش داده بودم.
کورتیس صدای رادیو را باز کرد. گوینده گفت که بر اساس محاسبات و پیش بینیهای دانشمندان، خورشید بزودی ظاهر خواهد شد او هشدار میداد که دربسیاری از جاها ظهورش ناگهانی خواهد بود. تری شل شده بود. بچهها ساکت بودند. در قیافهی تک تک ما غمی نهفته بود. هوا انگار روشنتر شده بود! بچه ها نگران بودند و میخواستند بدانند به مدرسه میروند یا نه.
خورشید صاف آمد سرجایش. همه جا روشن شد!
تری کباب پز را خاموش کرد. بچهها از نردهها بیرون پریدند. ما از حضور هم خجالت میکشیدیم.
یواش یواش بدون خداحافظی جدا شدیم. آقای اقتصاد با عجله خداحافظی کرد که برود دنبال کار و زندگی. من به بچهها گفتم: برید تو خونه کره خرها.
زندگی در محلهی ما آغاز شده بود!
سقوط
شخصی در بالای ساختمانی مرتفع از میلهای آویزان است. عدهای در پایین ساختمان جمع هستند و مرتب به شخص یاد آوری میکنند که باید مقاومت کند. او میداند که سقوط از آن ارتفاع یعنی چه. با اینکه صدای همه را میشنود، حوا سش آنقدر جمع است که برای صرفه جویی درانرژی حتی جواب یکی را هم ندهد. یکی از پایین داد میزند که:
باورت را از دست نده، باید به خودت اطمینان داشته باشی.
این تذکر با همهی خوبیش کاملا بیفایده است. شخص قبل از شنیدن این توصیه هم هر دو دستش را به دور میله قلاب کرده. شرایط کاملا او را ترسانده. پایینیها نمیدانند، اما او همانجا که اصلا جایی برای هیچ کاری جز نگرانی نیست، ازسنگینی بدن خود قفلی ساخته است.
یکی از پایین داد میزند:
ایمان داشته باش، خدا بزرگ است.
شخص آنرا میشنود، و حتی در دلش میگوید: یا خدای بزرگ.
مرد باورش را از دست نداده. به خودش اطمینان دارد، ولی میداند سقوط یعنی نیستی. بیشتر از هر زمان دیگر ایمان دارد که خداوند قادر است هر کاری بکند. ولی دستهایش دارند بی ایمانی میکنند.
شخص برای اولین بار داد میزند: دیگه نمیشه، من دارم میافتم!
و همه از پایین داد میزنند که باید مقاومت کند. حتی یکی عصبانی میشود و داد میزند که بچه نیست وبا تشر میگوید:
دارم میافتم یعنی چه؟ خودتو محکم نگهدار.
شخص با تمام قوا به دستهایش دستور میدهد که دست از نفهمی بردارند ومحکم به میله بچسبند. اما این دستور را عصبها تا سر شانه میبرند واز آنجا به بعد پاسخی نمیآید.
دستها دست از کار کشیدهاند. شخص نمیتواند با آنها ارتباط برقرارکند. حالا فقط قفلی که سنگینی بدن شخص با استفاده ازنیروی جاذبه ساخته انگشتهای درهم قلاب شده را به میله چسبانده است.
شخص دیگر گوش نمیدهد. شاید هم درستش این است که نوشته شود، گوش شخص دیگر نمیشنود. اینجاست که شخص از اشخاص جدا میشود.
خودش هم حس نکرد که کی قفل دستهایش شکست.
از پایین هر کس به فراخور دانش خود اظهار ناراحتی میکند. یکی حتی با فحش دادن به شخص، غم عمیق خود را از سقوط شخص بیان میکند. گر چه قلبش چنان میزند که چه بسا قبل از سقوط کامل به مرگش بینجامد، اما هوشش هنوز سر جاست. با خودش میگوید: شاید اگر یکی از اینهایی که از پایین حرف میزدند بفکر چاره بودند، من سقوط نمیکردم.
پایان این داستان را در صفحهی حوادث روزنامههای فردا بخوانید.
ترس
کنارخانه ما قبرستانی است. مدتیست آنجا پاتوق من شده. یادم نیست چطور شد که پایم به قبرستان باز شد. اما حالا هر روز به انجا میروم.
چند روزپیش کارعجیبی کردم. کنار یکی از قبرها قبری حاضر و آماده بود. هوس کردم بروم آن تو دراز بکشم تعجب میکردم. پیشترها تا اسم قبرستان را میآوردند میگفتند:
به دوراز جان، به دور از آبادی.
حالا را باش که آدم وسوسه میشود در یکی از آنها دراز بکشد!
دوروبرم را نگاه کردم. خبری نبود. آهسته پریدم داخل قبرو دراز کشیدم.
یکهو انگار که آن پایین پنجرهای باشد داخل قبر بغل را دیدم. پیر مردی آرام برای خودش دراز کشیده بود. پیر مرد برگشت نگاهی به من کرد. انگارمرا میشناخت پرسید: آمدی؟
باور کنید یک سر سوزن ضربان قلبم عوض نشد که هیچ، بنظرم خیلی هم عادی آمد. پیر مردخیلی آرام داشت مردنش را میکرد. توی کارش وارد شده بود. پرسیدم حوصلهات سر نمیرود؟ خندید وگفت: نه جانم من سخت در حال تحقیقم! حتی فرصت نمیکنم با همسایهها صحبتی بکنم.
حالانوبت خندیدن من شده بود. خندهای دیوانهوار که کنترلش برایم مشکل بود. فکر کردم اگر از آنجا بیرون نروم خنده مرا خواهد کشت. در عمرم چنان از ته دل نخندیده بودم. حیفم آمد که چنان پیر مرد با مزهای مرده باشد.
بدون خداحافظی وبا چالاکی بیرون آمدم. وحشت وجودم را فراگرفت. غروب شده بود. زمان به سرعت گذشته بود. با عجله خودم را به خانه رساندم. بچه ها جلوی تلویزیون مسخ شده بودند. حتی نگاهی نکردند که ببینند چه کسی وارد خانه شد. روی میز پاکت مک دونالد افتاده بود. خانم نگاهی کرد و بعد دوباره مشغول شستن ظرفها شد.
دخترم هنوز سر کار بود. پسر بزرگم روی کامپیوترمشغول بازی بود. اشتها نداشتم. به رختخواب رفتم.
ساعت ده صبح روز بعد بود که بیدار شدم. همه رفته بودند. گرسنه نبودم. خیلی دلم اشتهای حرف زدن داشت. تا شب که دوباره همه از سر کار و مدرسه برمیگشتند وقت بود.
توی راه متوجه شدم که مثل مسخ شدهها بطرف قبرستان میرفتم. نگران شدم. این چه علاقهای است که در من افتاده!
قبرهنوز خالی بود. داخلش پریدم و دراز کشیدم. پیر مرد سرحال توی قبرش نشسته بود. بدون اینکه بمن نگاه کند پرسید: کجا بودی؟
محکم و بلند جواب دادم: خانهام.
ازتمام قبرها صدای شلیک خنده بلند شد. پیرمرد داشت ازخنده ریسه میرفت. با عصبانیت پرسیدم: به چه میخندی؟
درجا خندهاش را قطع کرد و گفت: به تو... واقعا وضع خندهداری داری. حضرتعالی مدتهاست که مردهای اما هنوزهم خبر نداری. و باز شروع کرد به خندیدن...
هوا داشت تاریک میشد. من میترسیدم که به خانهام برگردم.
جواب
در داستان من عقب و جلو وبالا و پایین مشخص نیست. شخصی که معلوم نیست کیست در جایی که معلوم نیست کجاست به خانهای محقر نزدیک میشود. میتوان گفت اولین خانهای که در آن روستا قرار دارد. همه جا خشک و لمیزرع بنظر میرسد. کودکانی زار و نحیف گاهی سایه درازشان در آن ظهر تابستانی روی زمین وول میخورد. اما سریعتر از آنکه بشود شخص به آنها خیره شود وارد خانه دیگری میشوند.
بنیه و ظاهر مرد اصلا با صحنه هماهنگی ندارد. من هم تعجب میکنم که چگونه او را به این صحنه وارد کردهام. بدون اغراق چند قرن زمانی و هزاران کیلومترمکانی از هم فاصله دارند.
مرد حالا وارد اولین اتاق میشود. فقر داخل چهار دیواری زشتتر بنظر میرسد. مردی زار و نحیف در گوشهای خوابیده. اثری از هستی نه تنها در آن اتاق بلکه در تمام آن سرزمین به چشم نمیخورد. شخص مگسها را از صورت مرد خفته دور میکند. دستی به گردنش میگذارد. اگر زدن نبض نشانهی زنده بودن است پس مرد زنده است. بیهوش نباشد خواب است.
آه! این را شخص میگوید که یکهو چشمش به گوشهای از اتاق افتاده که زنی رنجور کنار بچهای نشسته است.
روی صورت بچه پارچهای افتاده و دو پا انگار قرنهاست که گام ازگام برنداشتهاند. اگر حرکت چشمها در کاسهی سر نشانهی بیداری باشد، زن نه بیهوش است نه خواب. اما نگاه افسردهاش میگوید که دیگر بچهای در این داستان نیست. او قبل از شروع این داستان تمام کرده است.
زن به شخصی که دقایقیست همینطور بی حرکت هاج و واج نگاه میکند خیره میشود. بعد به مرد بیهوش افتاده اشاره میکند و با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میآید میگوید:
بیدارش کن... از گرسنگی بیهوش شده.
شخص یادش میآید که من در کوله پشتیاش نه نانی گذاشتهام نه نوایی. وسط داستان برمیگردد و رو میکند به من و میپرسد:
چکار کنم؟ بیدارش کنم؟
میگویم: یادم رفته تو را کجا گذاشتهام
با عصبانیت و درماندگی داد میزند: در آفریقا!
هفت بند جانم به لرزه میافتد. ماندهام چه جوابی بدهم.
بگذارید همینجا داستان را تمام کنم.
نامهای ازایران
کرایه خالی یک آپارتمان یک اتاق خوابه میشود پانصد دلار. البته کمتر از این هم گیر میآید. اما یا توی خیابان Hasting، از تقاطع خیابان Main تا فلکه کبوتر که پاتوق مواد فروشهاست، و یا توی NewWestMinister دوربرایستگاه قطارکه توی روز روشن شتر را با بارش میدزدند.
گداخانه یا همان ولفر اگرپولی هم بدهد، سه یا چهار صد دلار میدهد که بابت آن هر ماه باید صد تا مدرک ببری که مریضی یا کار پیدا نمیکنی. چهل دلار پول تلفن، پنجاه دلار پول برق با کرایه خانه میشود ماهی ششصد دلار. با صبحانه و نهار و شام و حمام و شست وشو راحت میرسد به ماهی هزار دلار. گور پدر سینما و رستوران و میهمانی و دختربازی.
ساعت شش صبح از خانه میزنم بیرون. اتوبوس ایستگاه کلمبیا را میگیرم و خواب و بیدار خودم را میرسانم به قطار سریعالسیر. تاقطار برسد به لب آب، صندلیام را به یکی تعارف میکنم تا نشسته خوابم نبرد. آنجا بدو بدو مسیر را میروم و یک دقیقه مانده موفق میشوم اتوبوس دریایی راقبل از حرکت به نورت ونکوور بگیرم.
نیمه خواب، آنور آب اتوبوس دیگری را گرفته خودم را میرسانم سر کار. نصف روزی را برای حمل لاشهی گوسفندهای غول پیکر آ لبرتایی باید بداخل سردخانه بروم و بیرون بیایم.
از آنجا که تعطیل میشوم، بکوب باید خودم را برسانم به مرکز شهر به آن یکی شغلم، که پاچالداری یک مغازهی خواروبار فروشی است.
ساعت نه شب کارم تمام میشود. دو ساعتی طول میکشد تا خودم را برسانم خانه. فردایش روز از نو روزی از نو. دیشب وقتی که بخانه رسیدم، رفتم سراغ صندوق پست. از ایران از برادرم که یازده تا بچه دارد، نامهای داشتم. نوشته بود:
پست فطرت نامرد، تف به غیرتت بیاد. خودت را نجات دادی و یادت رفت که ما اینجا برای یک لقمه نان چی باید بکشیم. باشد! تو با دخترای موبور و چشم زاغ اونجا حال کن، ما هم اینجا جان بکنیم! ولی اگر تقی به توق خورد مگر اینورا پیدات نشه! نامه را به گوشهای پرت کردم. فردا باید قصابی طرف را باز میکردم.
نان
ما هم مثل خیلیها برای آنکه نان ارزان در بیاید به خرید گندم روآوردیم. دو کیسه گندم را سه روز طول میکشید تا دسته جمعی پاک کنیم. یک تومان مزد گاریچی میشد. دو تومان هم آسیابان میگرفت. بقیهاش خمیر کردن آرد و پختش بود که مادر بخوبی از عهدهاش بر میآمد.
اما وقتی اداره جنگلبانی و منابع طبیعی فروش هیزم را غیرقانونی کرد هیزم هم جزو کالاهای قاچاق شد و گران. اما باز هم مقرون به صرفه بود. هر وقت سفره را پهن میکرديم پدر میگفت:
تقریبا همان در میآید فرق چندانی ندارد.
مادر هم با تکان دادن سر تأیید میکرد. ولی اداره جنگلبانی شوخی توی کارش نبود. چند نفر از قاچاقچیان را جریمه و بعضیهارا زندان کرد. درنتیجه ریشه قاچاقِ هیزم را خشکاند. یکی دو نفر که نبودند. خلقی به این شکل نانشان را میپخت. باید فکری میکردند و کردند.
بنا شد در خانه خمیر بکنند و برای پخت به نانوایی ببرند. برای نانواییها درآمدی بود. چانهای یکقران هزینهی پخت میگرفت. پدر باز میگفت:
فرقی ندارد همان درمیآید.
اما مادربا شک تأیید میکرد. برای من کاری درست شده بود. باید ظرف خمیر را که در سفرهای پارچهای پیچیده میشد، برای پخت به نانوایی میبردم.
شاطر برای آنکه یکقرانهای بیشتری کاسب بشود چانهها را خیلی کوچک میکرد. لذا مادر تصمیم گرفت کار چانه کردن خمیر را هم در خانه بکند. برای آنکه یکقرانها کمتر بشود، او چانهها را بزرگتر میکرد. شاطر تهدید کرد که هرکس چانههایش بزرگتر باشد، نوبت پختش عقبتر میافتد. خمیر هم که ترش بشود نانش خوب در نمیآید.
دخالت بزرگترها و بگو مگو و دعواها این قضیه را بر طرف کرد. اما شاطر عقب نشینی نکرد. او این بار نانها را نپخته درمیاورد. نان نپخته مزهی نان پخته را که نمیدهد هیچ، دل درد
هم میآورد. این بار پاچالدار هم میگفت: با یکقران که نمیشود نان دوآتشه تحویلتان بدهیم.
مردم هر روز چانهها را بزرگتر وشاطر هر روز نانها را خمیرتر تحویل میداد. دخالت بزرگترها این نتیجه را داشت که پاچالدار ثابت کرده بود که اگر نان را همان کیلویی یک تومان بخرند چیزی گرانتر نمیشود.
اوایل حساب و کتابهای پدر عکسش را ثابت میکرد، ولی وقتی همه به خریدن نان کیلویی رو آوردند ما هم خریدیم.
اولین بار که نان کیلویی را به خانه بردم احساس خیلی خوبی داشتم. نانها نازک و گرچه به برشتهای نانهای دو آتشه نبود، اما برشته بود. پدر یک دانه از نانها را بلند کرد، اینور آنورش را نگاه کرد و گفت: تقریباً همان در میآید، فرق چندانی ندارد!
مسکن
زمین را که پدر خرید، رفقایش معتقد بودند که خانه خودبخود ساخته خواهد شد. یک مقدار خاک و دو نفر برای خشت زدن. بقیهاش آبی میخواست که با زدن یک حلقه چاه حل میشد. ولی وقتی چند ماه گذشت وپدر نتوانست یک مقدارخاک را بخرد، به روش کندن و ساختن متوسل شد!
محل دو اتاق و یک آشپزخانه و توالت را خط کشی کردند. یک سطح مسطح هم برای کار خشتمالها گذاشتند و بقیه زمین را برای کندن و استفاده خاکش در نظر گرفتند.
دو نفری که چاه را زدند، بنا شد خشتمال هم باشند. مدتی بعد وقتی با پدر به دیدن زمین رفتم، آبادی و پیشرفت را با چشم خودم دیدم. نصف بیشتر زمین زیر آب بود و هنوز کارگران در حال کشیدن آب از چاه و ریختنش در سطح زمین بودند.
بار دومی که موفق شدم زمین را ببینم، خندقی بود که در گوشهای از آن صدها خشت خام به سبکی خاص روی هم چیده شده بود.
بعدها که بنا بود سقف اتاقها را کاه گل کنند به دیدن زمین رفتم. از محل در که وارد میشدی چالهای بزرگ جلویت بود. آن ته درعرض زمین دو اتاق یک آشپزخانه و یک دستشویی عظمتی را ارائه میداد. این بار مادر که با ما بود میخندید و از خندهی او من شاد میشدم.
چندی بعد درها سوار شد و ما به منزل خودمان رفتیم. پدر از اینکه روش کندن و ساختن را انتخاب کرده بود خوشحال بود. اما مادر بوضوح از آن گودال عظیم دلخور بود. برای پر کردن آن گودال بنا شد به تمام همسایهها اعلام کنیم که آشغالهایشان را بیاورند و بریزند آنجا.
هفتهی اول همه با ذوق و شوق این کار را کردند. اما در مقایسه با عمقی که داشت به نظر میرسید عمری طول بکشد تا همکف زمین بشود.
مادر معتقد بود آشغال نمیتواند چاله را پر کند. پدر میگفت چارهای جز آن نیست. از ماه بعد یواش یواش همسایهها آشغالهایشان را میریختند در خرابهی بغل. وقتی پدر قضیه را دنبال کرد، متوجه شد که آنها از در زدن و منتظر ماندن شاکی هستند. در نتیجه دیوار حیاط را از یک قسمت شکسته و کوتاه کردیم تا برای مردم ریختن آشغالها راحت تر بشود.
خیلی تاثیر کرد. حجم آشغال دریافتی ما بالا رفت. طوری که مادر هم امیدوار شد. ولی دیوار کوتاه باعث میشد که الاغها و سگهای ولگرد سر از حیاط ما درآورند. دعوای سگها و عرعربی موقع الاغها جایی برای آسایش نمیگذاشت. پدر میگفت همینقدر که دو سوم چاله پر شود، چند بار خاک خواهد خرید و چنان حیاطی درست خواهد کرد که هیچ الاغی نتواند به آن وارد شود. ولی بعد از یکسال هنوز نصف یک سوم هم پر نشده بود و هر الاغی که در شهر بود، سری به خانهی ما زده بود.
علاوه بر بوی بد، انواع و اقسام حشره عملا رفت وآمد ما را مشکل میکرد. پدر از کانالی با رانندهای از شهرداری که آشغالهای شهررا به خارج شهر میبرد، آشنا شد. بنا شد راننده با گرفتن پنج تومان آشغالها را به خانهی ما بیاورد. اما لازم بود که در ورودی و قسمتی از دیوار را خراب کنیم تا ماشین کمپرسی شهرداری بتواند بیاید داخل. چارهای نبود. کارگرهای خشت مال این بار برای خراب کردن در و دیوار آمدند.
اولین بار که راننده آشغالها را آورد، گفت ده پانزده باری لازم دارد تاگودال پر شود. ولی بار پنجم را که خالی کرد، داد و بیداد همسایهها بلند شد. راست هم میگفتند، بوی آشغالهای شهرداری قابل تحمل نبود. وقتی حریف پدر نشدند جلوی راننده را گرفتنند و تهدیدش کردند که شکایتش را خواهند کرد. مرد هم رفت و حیاط خانه ما همچنان ماند. کنده شدن در ورودی و خرابی دیوار، منزل را از منزلت انداخته بود. پدر ومادر اغلب ساکت بودند و معلوم بود که خوشحا ل نیستند. تا اینکه روزی راننده شهرداری دوباره آمد و بعد از صحبت کردن با او پدر زبانش باز شد.
بنا بود شهرداری، آنور شهر، خانههایی را که مثل خانهی ما بدون جواز ساخته شده بودند، منهدم کند و مصالح ساختمانی منهدم شده را به خارج شهر منتقل کند. در قبال باری ده تومان بنا شد چند باری را که پدر لازم داشت چند کمپرسی همزمان بیاورند. مادر مخالف خراب کردن تنها دیوار سالم منزل بود. اما این کار لازم بود. آمدن کمپرسیها از یک روز پنج شنبه شروع شد و تمام جمعه ادامه داشت. مسطح کردن آنهمه مواد و مصالح ساختمانی که گاهی حتی درها و پنجرههای شکستهای همراهشان بود، کار راحتی نبود. مادر میگفت انگار زلزلهای را در حیاط خانه ما قبر کردهاند. خشتمالها حاضر نشدند صاف کردن خاکها را بعهده بگیرند. اما وقتی فهمیدند که خشت مالی سه دیوار خراب شده را به کسانی میدهیم که خاکها را هم مسطح کنند با اکراه پذیرفتند. مدت زیادی طول کشید وبالاخره با کمک من و پدر همه جا صاف شد. منزل چنان جمع وجور شده بود که مادرنگران چشمِ شور بعضی ازهمسایه ها بود.
هنوز خشت مالها برای تعمیر دیوارها خشت به اندازه کافی نزده بودند که خبری محله را در ماتم فرو برد: شهرداری دستور تخریب خانه های اینطرف شهر را که بدون جواز ساخته شده بود، صادر کرده بود.
آزادی
اولین باری که شنیدم «مجسمه آزادی» خیلی تعجب کردم. برای من مجسمه تا آن زمان مجسمه شاه بود که در وسط شهر روی ستونی بود، سوار براسبی که دستهایش درهوا بود. خیلی علاقمند شدم که هر طور شده عکسی از آقای آزادی را ببینم. مانده بودم که بین ایشان و شاه کدام بهتر است. چند بار از پدر پرسیدم:
آزادی بهتر است یا شاه ؟
اما او ناراحت میشد و میپرسید که این حرفها را از کجا یاد گرفتهام. و بعد پرخاش کنان میگفت نباید این سوال را بپرسم.
تعجب من بیشتر شده بود. یک روز با احتیاط از مادر پرسیدم: آزادی عکس داره؟
مادر یکه خورد. کمی فکر کرد و گفت: بعله، فکرکنم عکس آزادی زندان بشه. داشتم شاخ در میآوردم. پرسیدم: چرا؟ خیلی بیشتر از من تعجب کرد و گفت: چرا نداره، عکس آزادی زندان میشه.
مطمئن بودم مادر از من بیشتر میداند. چند روزی روی این که عکس آزادی زندان میشه فکر کردم. آخرش طاقت نیاوردم و خیلی با احتیاط از پدر پرسیدم:
پدر وقتی عکس آزادی زندان میشه، خود آزادی چی میشه؟
پدر از کوره در رفت و گفت:
یکبار دیگه از آزادی حرف بزنی چنان میزنم تو گوشات که برق از چشات بپره!
بعد از آن روز میترسیدم از آزادی حرف بزنم، اما مرتب به آن فکر میکردم.
آخرش جوابهای پدر و مادر را که کنار هم گذاشتم به این نتیجه رسیدم که آزادی هر چه هست نمیتواند آفتابی بشود. تازه عکسش را هم که ببینند زندانی میکنند. در ضمن طرفدارانی هم دارد که مجسمهاش را درست کردهاند. ولی حرف زدن از آن با صدای بلند آنقدر خطرناک است که مادر آدم چشمهایش گرد میشود وپدر آدم حاضر میشود بزند توی گوش آدم!
هیجان
ازاکیپ ده نفرهای که با هم به کانادا آمدیم من با جواد رفت و آمد داشتم. متأهل بودن من و مجرد بودن جواد باعث تشویقم در ادامهی دوستی میشد. جواد سعی داشت به تقلید از بعضی مجردها که قبلا آمده بودند، خودش را به ریخت کاناداییها در بیاورد. من تلاش داشتم قیافهام را طوری بکنم که بشود خودم را ایتالیایی جا بزنم. هر دو به کلاس زبان میرفتیم. روزی جواد از من پرسید:Verb
یعنی چه؟ با تعجب گفتم: فعل. پرسید: فعل یعنی چه؟
ماندم که چه جوابی بدهم. گفتم: فعل، فعل است، یعنی چه ندارد! گفت: پس مرده شور هر« وربی» را ببرد.
کلاس را ول کرد و رفت شاگرد مکانیکی شد. هنوز کلاسم تمام نشده بود که گفت در یک نانوایی کار میکند، که پول صبحانه و ناهارش در میآید، ولی نه شامی دارد و نه پولی برای مواد کشیدن!
با او قطع رابطه کردم. دوسه سالی که گذشت، یک روز که به مرکز شهر رفته بودم، جواد را از دور دیدم که تلفن دستی بدست به طرف ماشین بنزکورسی میرفت. دختری زیبا و قد بلند همراهش بود. با ماشین تعقیبش کردم. تا نزدیکیهای وست ادمنتون مال که پاساژ بزرگی بود، حتی چراغهای زردی را که قرمز میشد دیوانهوار رد میکردم تا گمش نکنم. یکی دو محله بالاتر از محلهی ما، مقابل خانهای شیک ایستاد. تا مرا شناخت با فریاد و آغوشی باز سراغم آمد. در چند دقیقهای که آنجا بودیم، گفت که علاوه برحشیش و کوکائین، درکار اسکورد هم دستی دارد و با دست به دختر سکسیای که از دم در برایم دست تکان میداد، اشاره کرد.
عجله داشت. برای روز بعد داخل پاساژ قرار گذاشتیم. کتوشلواری که پوشیده بود، هفتصد هشتصد دلاری میارزید. تلفن دستی، ماشین بنز و آن دخترها!
صبح که بیدارشدم. داشت دیر میشد. به خانم گفتم کار مهمی دارم وبا عجله از خانه بیرون زدم.
کنار زمین گلف داخل پاساژ منتظر جواد بودم. با کمی تأخیر همراه دختری آمد. دستش را دور کمر او انداخت و با تمسخر گفت: دیدی که «ورب» و اینجور چیزها کاری برای آدم نمیکند. وبعد آمدند نزدیکتر و طوری که من وسط قرار گرفتم روی نیمکت نشستند.
یقهی باز دختر و بوی عطر و نزدیکی بیش از حدش حواسم را پرت کرده بود. از هر دری حرف زدیم. جواد حواسش به همه جا و هیچ جا نبود. یکهو بلند شد و بمن گفت جایی نروم تا برگردد. و با خنده به دختر گفت:
این خیلی خجالتیه، تا برمیگردم کمی سرحالش بیار!
دختر که انگار منتظر دستور او بود، دستش را انداخت دور گردنم. گرمی نفسش را کنار گوشم حس میکردم. با من حرف میزد. مغزم دستور میداد که خودم را کنار بکشم اما بدنم محلی به این دستورها نمیگذاشت. از طریق تماس بازوی لخت و نرم و لطیف دختر با پوست خشک و کرگدنی گردنم، جوان شدم. جوان جوان! داغ شدم. مثل آهنی گداخته. توی چشمهای آبیاش آتش روشن شد. داشتم گیج میشدم. سبک سبک. مثل پر کاه!
از سقف شیشهای، همه جا آبی بود. لکههای سفید ابر یواش یواش ظاهر میشدند. ابرها میخندیدند. یکی از آنها خرگوش بود. یکی آهو بود و یکی مثل خانمم بود! به آن یکی خیره شدم. لبخند زدم. برایش دست تکان دادم. نزدیک و نزدیکتر شد. احساس کردم نیشم از گوشم تا آن یکی گوش باز و کشیده شده و دندانهایم همه بیرون باد میخورند. خانمم با مشت خواباند توی صورتم و چنان جیغی کشید که به خود آمدم و دیدم که خانم با بچهها روبرویم ایستاده و مرده و زندهام را فحش میدهد.
دختر و جواد روبرویم ایستاده بودند و جواد از خنده ریسه میرفت. جمعیتی به تماشا ایستاده بود. من روی نیمکت ولو بودم و خانمم داد میزد که خشتکم را خواهد کشید!
حراج
وقتی داخل سوپرمارکت چشمم به شیر چهار لیتری افتاد که رویش 99 سنت قیمت زده بودند، از ذوق و عجله نزدیک بود سکندری بخورم. چند امیگرنت همانجا داشتند ماستها را اینور و آنور میکردند. اگر چشمشان به 99 سنت میافتاد شیر رفته بود. با خودم گفتم:
تو یک ایرانی هستی، از پیش تو نباید کسی چیزی رو ببره.
با شماره سه به امیگرنتها رسیدم.
me excuse را آنقدر غلیظ، بلند و رسا توی صورتشان تلفظ کردم که فکر کردند یک کاناداییالاصلم. قبل از آنکه بدانم یک ایرانی دیگر چرا از روبرو سریع به اینطرف میآمد، دستم عقابوار بر دستهی شیر چهارلیتری فرود آمد و زمانیکه آنرا چون
پر کاهی از روی سر و شانههای امیگرنتها که واضح اسپانیایی حرف میزدند رد کرده در چرخم میگذاشتم، برای لحظهای نگاه هموطنم راکه چپ چپ بود دیدم. ولی درگیر شدن با چنین اشخاص کم جنبه و موضوعات کوچک، به گروه خونی زندگی پر مشغله خارج نمیخورد.
دقایقی بعد که از قسمت کمپوتها پیچیدم، سنگینی و فشار نگاهها برپشت گردنم کاسته شد.
شیر را به دقت بازدید کردم. نه سوراخ بود، نه کاغذش پاره بود. درش هم هنوز لاک و مهر بود. بی انصافی است همه چیز را به حساب شانس گذاشتن. سرعت و تیزبینی و قاطعیت من نیز در بدست آوردن شیر نقش داشت.
یکهو دیدم امگرنتها از روبرو میآیند. سروته کردم. برای یک آن متوجه پچ و پچ و خندهشان شدم. خون توی صورتم دوید. فکر کردم نکند کار آنها باشد. کمپانیها و حراج مواد خوراکی اصلی؟ اما دیر شده بود. به قسمت بعدی پیچیدم. آنها پررو شده بودند. بدنبالم پیچیدند. بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند. به دنبال همان ایرانی گشتم تا با کمکش این خارجیها را ادب کنیم. ولی دود شده بود و رفته بود هوا.
توی صف پرداخت ایستادم. دقایقی بعد اسپانیاییها پشت سرم ایستادند. صندوقدار را میشناختند. همولایتیشان بود. شروع کردند به زبان خودشان حرف زدن. صندوقدار نگاهی به شیر انداخت وبعد طوری که من متوجه نشوم، نگاهی به من کرد. توی چشمهایش خیره شدم. خجالت کشید. زیر لب غریدم که انگلیسی حرف بزند. صندوقدار گفت: شیر! و لبخندی زد. احساس کردم پشت سریها دارند از خنده ریسه میروند. میخواستم برگردم و با کله بکوبم توی صورت اولی. اما از دادگاه میترسیدم. طلبکارانه یک بار دیگر رو به صندوقدار گفتم: اکسیوزمی! ترسید. جمع وجور شد. مهربان شد. لبخندی زد و گفت: 99 سنت برای چهار لیتر شیر عالیست! حالت تعجب زدهای به خودم گرفتم و طوری وانمود کردم که تازه آنرا دیده ام.
بیرون فروشگاه، جایی که مطمئن شدم هیچ امگرنتی مرا نمیبیند، رسید را چک کردم. درست بود. شیر به آن بزرگی را مفت خریده بودم.
خانه که رسیدم، بعد از آنکه ماجرا را مفصل برای خانم تعریف کردم، برای جابجا کردن وسایل به آشپزخانه رفتم. ظرف شیر چهار لیتری خالی روی میز افتاده بود! معلوم بود که کسی شیر را در ظرفشویی خالی کرده. با فریاد زلزله آسای من بچهها به خط شدند. کار دختر کوچکم بود. وقتی با چشمان از حدقه در آمده دلیلش را پرسیدم، گفت: تاریخ مصرفش گذشته بود.
وحشت
آقا رضا هم مثل من متأهل بود. آنها یکماه زودتر از ما به کانادا آمده بودند. با توجه به اینکه از آمدن ما هم یکماه بیشتر نگذشته بود، ممکن است اینطور بنظر برسد که از لحاظ تجربه فرق چندانی با هم نداشته باشیم. اما اشتباه است. آقا رضا خیلی وارد شده بود. برعکس من، آدم زود جوشی بود. توی دومین یا سومین جلسهی آشنایی، راجع به علاقهاش به جنس مخالف صحبت کرد و بعد بحث به استریپتیزخانه، کشیده شد. در مقابل چنان اعتراف صادقانهای تسلیم شدم. به هر حال من هم مرغ ماشینی نبودم.علیالخصوص رفتن اولین بار به چنین کلوپهایی کمی مشکل است. وقتی آقا رضا مطمئن شد که من هم خودی هستم توضیح داد که چنان محلی را سراغ دارد که نزدیک محل خودمان است.
قرار شد آخر هفته، زن و بچههایش را بیاورد خانهی ما و بعد دو تایی جیم بشویم.
فکر بدی نبود. خانمها با هم سرگرم میشدند و غیبت ما زیاد شاکیشان نمیکرد. طرح این بود که از استریپتیزخانه، شروع و برای ادامهی فعالیتها! دزدکی آپارتمانی کرایه کنیم.
شب موعود به بهانهای دو نفری زدیم بیرون. خانمها در معذوریتِ اخلاقی ماندند و اعتراضی نکردند.
نیم ساعتی طول کشید تا محل را پیدا کردیم. متوجه شدم آقا رضا هم بار اولش هست. هوا تاریک و بارانی بود. دور تا دور پارکینگ را درختان سر به فلک کشیدهای احاطه کرده بود. من که از گربههای وحشی و راکون وحشت میکنم، چسبیده به آقا رضا حرکت میکردم. نور پارکینگ اصلا مناسب شرایط جنگلی آنجا نبود. تا در ورودی را پیدا کنیم حسابی زیر باران خیس شدیم. آخرش از دری که میبایست در اضطراری باشد، موفق شدیم وارد بشویم. آقا رضا که وارد شد در بسته شد و من بیرون ماندم. کلنجار رفتن من ازبیرون و تلاش آقا رضا از داخل باعث شد که در باز بشود.
راهرویی نیمه تاریک و طولانی بود که ته آن فلش قرمز رنگی به سمت راست اشاره میکرد و چراغهای چشمک زن، تصویر زن لختی را در حال رقص نشان میداد. ضربان قلب من شدید شد و ترس مبهمی وجودم را فرا گرفت. بوی نم میآمد. انگار نه انگار که در کانادا هستی. همه جا تار عنکبوت بسته بود. اگر صدای موسیقی و همهمه نبود، حتما اصرار میکردم که از آن ساختمان وحشتناک برگردیم. اما آقا رضا با دل و جرئت گام برمیداشت. داخل دیوارهای سمت چپ وراست بریدگیهایی پر از تار عنکبوت بود. تاریکی داخل بریدگیها ترسم را بیشتر میکرد.
به محض اینکه از آنها رد شدیم، صدای فریاد وحشتناکی قلبم را فرو ریخت. وقتی برگشتم، دو تا خرس غول پیکر که انگار نر و ماده بودند، اول چهار دست وپا، بعد روی پاهایشان بلند شده بطرفمان آمدند. آقا رضا هول شد و درست به طرفشان دوید .او قصد داشت از ساختمان بیرون برود. من یادم آمد که در ساختمان دچار اشکال بود. تازه بیرون چسبیده به جنگل بود. من بر عکس فریادزنان به طرف داخل دویدم. با صدای فریادهای گوشخراش من و آقا رضا خرسها ترسیده بودند و نعرههای وحشتناکی سر میدادند. ملت عوض آنکه به کمک ما بشتابد زده بود زیر خنده! قبل از آنکه به سر پیچ برسم، گوریل قوی هیکلی از روبرو ظاهر شد. میخ پاهایم شکست. سرعتم برای لحظهای کم شد وسنگینی و تیزی پنجههای خرس را بر شانههایم حس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم .
حالا سالهاست که من ساکن کانادا هستم. از آقا رضا بعد از جدایی از همسرش خبری ندارم. خودم هر سال وقتی شب هالوین میشود، کلی شرمنده میشوم.
آقای جرج
از زمانیکه عبدالعلی را پلیس برد، هشیار شدهام. میدانم در کانادا اگر بچه عوض توالت، وسط میهمانخانه هم کارش را کرد، نباید زد توی گوشش. قیافهی پسر دومم از یک کیلومتری داد میزند که عبدالله است. ولی او فکر میکند ما اسم گذاشتن بلد نبودهایم. اسم خودش را گذاشته «جرج».
من از روی اجبار به آقای جرجِ بی تربیت خیلی احترام میگذارم. کمی تن صدایم از حالت ملتمسانه بالاتر برود، رسماً تهدید میکند که پلیس میآورد. مأمورها هم در حالت عادی زبان آدم را نمی فهمند، چه رسد به زمانی که زبان هم بلد نباشی.
تازه که آمده بودیم کانادا، عبدالعلی چیزی سرش نمیشد. صبح تا شب مثل خر کتک میخورد. نه آدم میشد نه شکا یتی داشت. با هم ایرانی حال میکردیم.
آن روز هم که همسایه شکایت کرده بود که من او را زدهام و پلیسها آمده بودند، حیوانکی مثل ما هاج و واج مانده بود. طفل معصوم را بردند و یکماه بعد که برای ملاقات آوردندش، چشم و گوشش چهار در باز شده بود. برادرها و خواهرهایش را به تظاهرات و کودتا علیه من دعوت میکرد.
حالا پشت لب این آقای جرج پرزکهایی هم سبز شده. یک حلقه از دماغش آویزان کرده. شلوار پاسداری میپوشد و در حالیکه با زنجیر خر چرانیاش مرتب بازی میکند، از صبح تا غروب توی کوچه پایین و بالا میرود و به جز خجالت، هر چیزی میکشد.
محله را قرق کرده. چپ وراست تف میاندازد و میگوید: ایرانی هر کجا باید ایرانی حال بکند. این سفیدها حشره هستند و باید زیر پا لهشان کرد!
پشتم تیر میکشد. برایش از نژادپرستی میگویم و عواقبش. از من بدش میآید که این حیوانها را آدم حساب میکنم! هر وقت حرف پلیس را پیش میکشم چنان تنفری توی چشمهایش میبینم که برای پلیسها دعا میکنم که گیر این نیفتند.
وقتی به خانه میآید برای خودمان، و وقتی بیرون میرود، برای بقیه نگران میشوم.
دیروز رفته بود بیرون. پسر کوچکم خبر آورد که توی محله، سفیدها یک ایرانی را زده اند. حالا داشت از همه جا ایرانی جمع میشد که بروند یک سفید را زنجیری بکنند.
بدون جنگ عبداللهخان ما همیشه با شمشیر لخت راه میرفت، حالا که داشت جنگ میشد باید فکری میکردم.
خودم را به کوچه رساندم. کنار مغازه بیست و چهار ساعته جمعیتی جمع بود. از دور کلهی بزرگ آقای جرج تکان میخورد. مرا که دید سئوال فرمود که چرا بیرون آمده ام! وبعد دستور فرمودند که زود بخانه برگردم!
محکم صدایش زدم. از تعجب چشمهای شکافیاش گرد شده بود. جلو آمد و گستاخانه داد زد که برگردم به خانه. دلم شکست. هر چه در چشمهایش خیره شدم، عصبانیتر نگاهم کرد. بر گشتم بخانه.
ساعتی بعد در زدند. از روی مبل سرک کشیدم. در را که باز کردند، دو پلیس قد بلند که تا چهار چوب در قد داشتند، آقای جرج را که مثل موش مرده بود، آورده بودند دمِ در. گفتند اگر آن شب اورا بیرون ببینند حتما دستگیرش خواهند کرد. عبدالله خان با سری افکنده آمد تو. از حضور پلیسها برای یک شکم سیر چپ چپ نگاه کردن استفاده کردم. بعد همراه پلیسها بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم. طوری که عبدالله نشنود به پلیس گفتم: اگر بدون خشونت بگویم گوش نمیدهد. اگر داد بزنم یا بزنمش وشکایت بکند، همین شما میآیید دستگیرم میکنید.
یکی از پلیسها گفت: بعله آقا، اینجا کاناداست. من که برات دعوتنامه نفرستادم که پاشو بیا. خودت اومدی خودت هم راه درست زندگی کردن رو پیدا کن. من پلیسم و وظیفهام رو انجام میدم.
داخل که آمدم آقای جرج فرمودند: خیط شدی!
زندگی
تصمیم قطعیام را گرفتهام. میخواهم جلوی مادر ناتالی را بگیرم وهمه چیز را به او بگویم. او فکر میکند ما خریم و نمیبینیم که چطور ناتالی را تا کنار خانهی ما میآورد و منتظر میماند که در بزند وبعد فوری پلهها رادو تا یکی میرود و میپرد توی منزلش.
فکر همه چیز را کردهام اگر من از ولفر میگیرم، او هم میگیرد. اگر من توی لباسشویی آقای مارک بطور سیاه کار میکنم او هم باغبانی آقای جیمز را میکند. اگر من با سه تا بچه ازبانک غذایی غذا میگیرم او با چهار تا بچه هم از بانک غذایی میگیرد هم از کلیسا. فکر میکند از گربهای که دزدکی توی این خانههای سازمانی نگه میداریم، خبر دارد. ولی از ذهنش خطور نمیکند که
ما از زبان ناتالی کشیدیم که آنها هم یک گربه دارندکه تازگیها زاییده.
به خانم اطمینان میدهم که درگیری من با مادر ناتالی هیچ ضربهای به ما نمیزند. ولی حداقل این زن حیا میکند واینقدر این بچه را وبال گردن ما نمیکند. میگم بچه، شما فکر میکنید طفلیاست بیگناه که میآید و ساکت مینشیند یکجا! در صورتیکه اینطور نیست. اولا ده سال دارد. ولی آنقدر لاغرمردنیست که انگار هفت سال دارد. ثانیاً مادرش پول ولفر را خرج سیگار و مشروب میکند و بچه را کرده عملا نان خور خانهی ما. صد رحمت به نان خور، یک دیگ برنج دمپخت را جلویش بگذاری تا دخلش را در نیاورد بلند نمیشود.
با مکافاتی از پودر توت فرنگی و عرق نعناع و آب گازدار نوشابهای درست کردهام که دهان تخم وترکه خودم را ببندم. حالا عاشق نوشابهی ما هم شده! وقتی یک بطر یک لیتری را قورت قورت سر میکشد، از حرص خون خونم را میخورد. مگر این بانک غذایی توی هفته چقدر شکر میدهد که بچهی این و آن هم بیایند نوشابه خوری! پول ولفر و کار سیاه را که روی هم بگذاری تا بیست روز با مکافاتی کفاف میکند. هر لحظه هم ممکن است دولت از کار سیاه من سر در بیاورد و چوب بکند به فلانم! حتماً میخواهم جلوی مادر ناتالی را بگیرم. چند روز قبل تا مرا دید به سرعت برق به طرف خیابان دوید.ولی صدایش کردم و گفتم:
میخواهم با تو حرف بزنم .
مؤدب شده بود گفت: عذر میخوام ولی در موقعیت خوبی نیستم.
حرصم گرفت و گفتم: میدونم اتفاقاً من متوجه شدم که موقعیتت خوب نیست. باید در این مورد جدیتر با هم حرف بزنیم!
با تعجب گفت: آه پس متوجه شدی؟
گفتم: بعله اوننقدرا که تو فکر میکنی «په په» نیستم.
گفت: دراولین فرصت با هم حرف میزنیم. ولی بدون که خونهی ما لب به غذا نمیزنه. فقط اشتهای غذای خونهی شما رو داره. علیالخصوص من ممنون نوشابهی شما هستم! ناتالی عاشق اون نوشیدنیه. چیزی که واقعاً برای سلامتش حیاتیه!
میخواستم با دستهای خودم خفهاش کنم شنیده بودم خارجیها پر رو هستند ولی ندیده بودم. دو سه روزی پیدایش نشد. ناتالی هم نیامد. خر که نیست. ازتن صدا واز نگاه من همه چیز دستگیرش شده بود. میدانستم که رویش نمیشود آفتابی بشود.
دیروز اربابش آقای جیمز را دیدم. بر خلاف همیشه گرم سلام و علیک کرد و از مادر ناتالی پرسید.
گفتم: چند روزیه که خبری ندارم.
گفت: باید این روزا باهاش بیشتر مهربون بود. ناتالی سرطانش به اوج رسیده و بیهوش تو بیمارستان افتاده. دکترا هم کاری در موردش نمیتونن بکنن!
رفت و آمد
کریستین زن جوانیست که همسایه ماست. اوا یل فقط به همدیگر good morning یا good afternoon می گفتیم، ولی بعد کار به سلام وعلیک کشید. و ما هم برای آنکه فرهنگ خودمان را اشاعه بدهیم، یواش یواش برای یک دانه پیاز و یا کمی زردچوبه میرفتیم در خانهاش. یاد که گرفت خوشش آمد. خودش پا میشد میآمد یک دانه تخم مرغ یا یک استکان شیر میگرفت. با اینکه کاناداییها قهوه خورند، اما گاهی خانم من به اصرار میکشیدش داخل خانه و با آن انگلیسی مکش مرگ ما برایش از محاسن چای سبز میگفت. ولی همین چای لاهیجانی خودمان را میداد بخوردش.
روابط ما زمانی خیلی غلیظ شد که خداوند به ایشان نوزاد پسری عنایت فرمود. بنده و عیال چون بی اولادیم، انگار خداوند آ ن پسر را به ما عنایت فرموده بود. کریستین هم از اینکه من و خانم با آن عشق و علاقه و صد البته مجانی «آزیه» را نگهداری میکردیم از خوشحالی پر در آورده بود. غروبها بچه را میآورد و تا پاسی از شب مینشست و چای میخورد.
تا بچه میگفت: آ
من و خانم برای بغل کردنش شیرجه میرفتیم.
آزیه یواش یواش بزرگ میشد و شیرینتر. خوشبختانه من توانسته بودم با دادن حبههای قند از خانم جلو بیفتم. بچه به من بیشتر دل داده بود. از آقو بقو کردنش خودمان را خفه کرده بودیم. پاک داشتیم او را همانطور که خواهر و برادرهایمان را بزرگ کرده بودند، بزرگ میکردیم.
این خارجیها بچههایشان را قنداق نمیکنند. وقتی کریستین نبود، خانم، او را در کهنههایی که از پاره کردن یک ملحفه درست کرده بود میپیچید، باور کنید بچه در جا خوابش میبرد. وقتی هم بازش میکردیم، خمیازهای میکشید و «بوبولش» که سیخ شده بود، به خندهمان میانداخت. تازه میفهمیدیم که چرا در ایران بوبول کوچولوها را میگرفتند و میگفتند: بوبولشو!
روزی وقتی بچه را از قنداق باز کردیم آنقدر شیرین شده بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. مرتب بوبولشو میگرفتم و میگفتم: اینو بدم گربه بخوره...
یکهو کریستین از راه رسید. داد زد و پرید بچه را گرفت ومثل برق از منزل ما رفت.
حالا مدتیست که مرا کشیدهاند به دادگاه. دیکشنری ما قدیمی ست و از کسی هم رویمان نمیشود معنی سکشوالی اسالت را بپرسیم. خانم معتقد است تا بوده همین بوده . این خارجیها نان ونمک آدم را میخورند، بعد هم آدم را میکشند به دادگاه!
شام کریسمس
آدمهای خیر و کلیسا برو سعی میکنند شب کریسمس، فقیرا شامی داشته باشند. به همین منظور مؤسساتی خیریه، یکماه مانده به شب کریسمس در مکانهایی که آدمهای فقیر به راحتی میتوانند پیدایشان کنند، شروع به ثبت نام میکنند تا یک روز مانده به کریسمس تحفههای اهدایی پولدارها را به بی پولها برسانند.
بستگی به جمعیت هر خانواده وسایل شامل اسباب بازی برای تمام بچهها، یک بوقلمون چاق و چلهی یخزده، ادویهجات لازم برای پختن بوقلمون، کنسروهای لوبیا، کنسرو ماهی وسوپهای آماده، شکر، چای پاکتی، قهوه و اجناسی از این قبیل هست که برای خانوادههای عیالواری مثل من و وُیِتِک سه چهار کارتن جنس میشود.
موقع ثبت نام به من گفتند که اگر وسیلهی نقلیه ندارم آنها غروب کریسمس جنسها را برایم به منزل میآورند. من هم در فرم مربوطه جلوی سئوالی که پرسیده بودند: آیا مایلید جنسهایتان را برایتان حمل کنیم؟ خیلی واضح و خوانا نوشتمyes : من و ویتک در محلهی فقیر نشینی زندگی میکنیم. پنج بچهی من و چهار بچهی او غروبها در پارک کوچکی که روبروی ساختمانهای چند طبقهی محله ما هست میان انبوهی از بچههای محله گم وگور میشوند. بخاطر بچه دزدیهایی که مرتب اتفاق میافتد معمولا هر دو با تکیه دادن به نردههای پارک مواظب آنها هستیم.
ویتک روسی است. میگوید مهندس راه و ساختمان بوده. ما در کانادا کیلومترها دور از مملکتی که در آن متولد شدهایم احساس قوم و خویشی میکنیم. هر دو ساعتها به اندازهی دلتنگیها یمان، از زاد وبوممان تعریف میکنیم. برای هر دویمان اینکه طرف مقابل دقیقا میداند کشورمان کجاست، ابهتی به همراه میآورد. هر دو زندگی در آن محلهی فقیرنشین را چیزی عادی و موقتی میدانیم و در حرفهایمان با ناز نخوتی بخصوص، خود را از محله جدا دانسته و به اندازهی دلخوریمان از شرایط، از دستهای پنهانی که ممالک ما را به این روز انداخته انتقاد میکنیم.
تا وقتی که من با ویتک آشنا نشده بودم، زیاد اهمیتی به وضع لباسم نمیدادم. داشتم تن به فقری که دچارش بودم میدادم و تمام توجهم را معطوف به چرخیدن چرخ زندگی داشتم. اما بعد از آشنایی با ویتک مسئلهی آبروی یک مملکت متوجه من شد!
هر وقت او را در کوچه یا خیابان میدیدم، ارتش سرخ و رژههای پر ابهتش را در میدان بزرگ جلوی کاخ کرملین حس میکردم. حتم دارم او هم با دیدن من به یاد عظمت جشنهای دو هزارو پانصد ساله و زرق وبرق آن تشریفات میافتاد.
اگر هم میخواستم با موهای ژولیده و ریش نتراشیده بیرون بروم، خانم جلویم را میگرفت و با تذکر «زشت» بودن، حضور ویتک را در محله به من یادآوری میکرد. کهنه فروشیای کنار خانهی ما بود که اکثر لباسهایم را از آنجا میخریدم. اما بعد از آشنایی بامهندس روسی یا به آنجا نمیرفتم و یا اگر میرفتم با احتیاط فراوان میرفتم و سریع محل را ترک میکردم.
کریسمس نزدیک میشد و من و ویتک ساعتها از اینکه در این قسمت از دنیا کمپانیهای بزرگ کریسمس را وسیلهای برای فروش کالاهای بنجل خود کرده بودند، به آنها ایراد میگرفتیم. بنظر او وضع من خنده دارتر بود. چون با اینکه مسلمانم، زیر بمبارانهای تبلیغاتی بچهها مجبورم میکنند کریسمس را جشن بگیرم. من هم موقعیت را مناسب دیده اعتراف کردم که درخت کریسمس ما زودتر از بقیه راه میافتد و چراغانی و دکوراسیوناش مفصلتر از سایرین است. بعد آهسته گفتم: البته من همهی مخلفاتش رو از کهنه فروشی کنار خونهمون میخرم. وهر دو خندیدیم.
من توی دلم از اینکه آبرویم را درصورتیکه در کهنه فروشی دیده شوم، حداقل برای مدتی بیمه کردهام، خوشحال بودم. او برای اینکه من احساس بدی نداشته باشم گفت: آره چارهای نداریم ما هم همین کار را کردهایم!
ما هر دو درصحبتهایمان آرزو میکردیم که کاش شرایط عادی شود تا طرف مقابل را به کشور خود دعوت کنیم تا ادعاهایمان که آدمهای متشخص و با آبرویی هستیم، ثابت شود .
من و خانم روز قبل از کریسمس سخت در فشار روانی بودیم. خانم به من ایراد میگرفت که در روابطام جانب احتیاط را رعایت نمیکنم. درست میگفت. او عقیده داشت ما که وضع بدی داریم نباید افراد با آبرو را دور وبر خانه مان بیاوریم. علیالخصوص کسانی را که همسایه کشور ما هستند، این باعث آبروریزی مملکت ما خواهد شد. برای کسانیکه ایران نیامدهاند، وقتی منزل ما را ببینند به هزار کتاب مقدس هم که قسم بخوریم باور نخواهند کرد که مملکت ما حتی یک بشکه نفت داشته باشد. البته من با خانم بحث میکنم وبرایش ثابت میکنم که نفت خیز بودن و ثروتمند بودن کشور ما چیزی نیست که کسی بتواند آنرا با دیدن وضع وخیم ما زیر سئوال ببرد. اما او واقعاً مرا کیش و مات میکند وقتی میگوید: بعله درسته، اما خیلی راحته که مردم فکر کنن آدمای بیچارهای مثل ما نمیتونن ایرانی باشن!
بحث ما بر اثرفشار نزدیکی کریسمس پیچ و تاب فراوان میخورد اما نهایتاً به سؤال اصلی میرسیم: فردا وقتی وسایل را میآورند اگر ویتک همزمان دم درخانه بیاید یا بیرون ایستاده باشد چه خاکی باید به سرمان کنیم؟ ترس از آبروریزی فشار عجیبی دارد. یکی از راهها این است که به محل مزبور مراجعه وجلوی حمل محمولهی خودمان را بگیریم. اما بعد چطورمیتوانیم آنهمه جنس را بخانه حمل کنیم؟ یکی هم اینکه به آنها اطلاع بدهیم که اجناس را نمیخواهیم. ولی همهی بچهها توقع کادو دارند وخریدن کادو برای آنها از توان ما خارج است. راههای فراوانی وجود دارد اما هیچکدام نفعی برای ما ندارد. چارهای نداریم خسته و افسرده امید به بزرگی خدا میبندیم و آرزو میکنیم که همه چیز به خیر و خوشی تمام بشود.
روز بعد ازاول صبح منتظرمیمانیم. تا دمدمای غروب خبری نمیشود. بیرون غلغلهای است. بچهها در پارک وول میخورند. اعصابمان داغون شده. بچهها اصرار میکنند به آنهااجازه بیرون رفتن بدهیم. باز سرشان داد میکشیم. از پنجره نگاه میکنم. الحمدالله از ویتک و بچههایش خبری نیست. برای یک آن فکر میکنم در زدند. درست حدس زده بودم. باز هم پشت سر هم کسی زنگ زد. در را باز کردم. شخصی که مثل بابانوئل لباس پوشیده بود، همراه دو نفر دیگر دم در بودند. خانم درحالیکه میگفت آبرویمان رفت، بچهها را داخل اطاق خواب چپاند و رفت که سرگرمشان کند.
بابانوئل هوهوهو خندید، گونیاش را پایین گذاشت و از آن اسباب بازی بچهها را در آورد و با خواندن اسمشان میخواست که حضور پیدا کنند وآنها را از دست او بگیرند. ضمن تشکر توضیح دادم که آنها برای دیدن مادر بزرگ بیمارشان به خانه او رفتهاند و اسباب بازیها را تحویل گرفتم. یکی از آقایان محترم کاغذ رسید محموله را داد که امضاء کنم و دیگری گفت: چون برای محله شما وسایل زیادی باید حمل میشد، ما با استفاده از کامیونِ یک مرد خیر همه را با هم حمل کردهایم که جلوی دفتر اصلی ساختمان پارک است .لطفا سریع برای دریافت وسایل مراجعه کنید.
سپس کریسمس را دو باره تبریک گفتند و رفتند. جسدی یخ زده بودم! خانم را صدا زدم. بچهها با دیدن جعبههای کادو فکر کردند که همهی این جیمزباندبازیها برای سورپرایزکردن آنها بوده و این روش را برای دادن کادوهای آنها انتخاب کرده ایم! چپ و راست من و خانم را میبوسیدند و تشکر میکردند. چشمهای نگران خانم نشان میداد که متوجه نگرانی عمیق من شده. وقت تنگ بود. سریع وضعیت را برایش تشریح کردم. تشویقش کردم از خیر وسایل بگذریم. حق با او بود، بدتر میشد. اسم ما را با صدای بلند بارها و بارها میخواندند وآخرش هم راه میافتادند توی محله! بهتر بود شجاعانه بروم.
کلاه وعینکی دودی به جای عینک ذره بینی سریعترین راهحلی بود که به نظرمان رسید.
خانم که معتقد بود حتی او در شناختن من در آن هیبت مشکل دارد. در ضمن امیدوارم کرد که اگرسریع بجنبم چه بسا ویتک هم هنوز از هر کجا که رفته برنگشته باشد.
دقایقی بعد جلوی کامیون ایستاده بودم. تقریباً تمام محله آنجا جمع بود. عدهای کارتن بدوش به خانههایشان میرفتند. بسرعت برق جمعیت را از نظر گذراندم. از ویتک خبری نبود. معلوم بود که او آنجا نخواهد آمد. ارتش سرخ و کاخ کرملین باید وضعشان بهتر از ما باشد.
با زرنگی تمام صف را بهم زدم و دستهایم را دور دهانم نگاه داشتم و باصدای بلند اسمم را داد زدم. یک سرو گردن از بقیهی فریادها بلند تر بود. دو جعبهی پر را جلویم گذاشتند. سنگین بودند. ولی نباید خطر میکردم. باید هر دو را با هم میبردم.
از پیر مردی که کلاه شاپویی به سر داشت و کنارم ایستاده بود، خواستم تا کمکم کند آنها را روی سرم بگذارم با آغوش باز پذیرفت. وقتی آنها را روی سرم قرار داد پرسید: اوضاعت خوبه؟ مسلطی؟
یخ کردم! ویتک بود!
با تمام وجود احساس میکردم آبرو برای آدمهای نادار چیز دست و پا گیرو مزخرفی است!
خانه آقای کاسپر
همین جولایی که گذشت پانزده سال است که من آقای کاسپر را میشناسم. جوانیهایش در لیبی و عراق و ایران در شرکتهای نفت کار میکرده. وضع درستی دارد. با اینکه پیر است، محکم و قبراق راه میرود و خونگرم از همان دور برای آدم دست تکان میدهد. تلفن که میزنم چند ثانیهی اول که مغزش صدایم را شناسایی میکند هیچ، بعد با سر و صدا و جاروجنجال همیشگی حرفی برای گفتن دارد. مخصوصاً ده سال گذشته از زمانی که آن خانهی جمع و جور را لب آب، پایین خیابان لانزدل به یک میلیون دلار خرید، همیشه خانه موضوع صحبتش هست.
همسایه بالای آقای کاسپرمرد جوانی است و ترس آقای کاسپر این است که اگر این آقا آپارتمانش را به یک آدم بچهدار بفروشد، آنوقت تمام رویاهای آقای کاسپر بر باد خواهد رفت.
در تمام ده سال گذشته هر وقت او را در خیابان دیدهام، یک ساعت از این موضوع نالیده. من هم سعی کردهام آرامش کنم. اما آقای کاسپر به خانه که میرسد، باز زنگ میزند و شمرده شمرده توضیح میدهد که:
من تمام جوونی توی جهنم درههایی کار کردم که کار نفت نبوده بند بازی بوده! میدونی که نفت مافیا بازیه. اگه من کاسپر نبودم معلوم نبود چی به سرم میومد. فقط مادرم میدونه چه حرامزاده ای هستم! حاصلش چی شد؟ همین چهار قران! کلی طول کشید تا تصمیم گرفتم چکارش کنم.. که چی؟ که خبر مرگم این چند سال پایان زندگی رو آسوده از این پنجرهی لعنتی به اقیانوس نگاه کنم و یه سیگاری دود کنم. ولی شانس بد آقای کاسپر او نو همسایهی یک جوون سربهوا میکنه! میدونی، من از نحوهای که این پسرک ماشین پورششو پارک میکنه، میدونم که آدم بشو نیست. به جهنم، هر جهنم دره ای که میره بره. اما اگر فروخت به کسی که بچه داره و بچه هم بخواد شب تا صبح عر بزنه و روز تا غروب بدوه و زوزه بکشه، دیگه بهتره من برم ماهیبازار بغداد یک اتاق کرایه کنم . . .
تا جلویش را نگیرم و توی حرفش نپرم یک بند حرف میزند. حرفش را قطع میکنم و میپرسم که آقا تا حالا خبری شنیده که طرف چنین قصدی دارد. جوابش منفی است. مرد پنجاه سالهای را که کاسپر جوانک خطاب میکند، بارها دیدهام. فکر نمیکنم تا پنجاه سال دیگرهم وضعش خراب بشود. خود آقای کاسپر میبیند که آنجا فقط پاتوق اوست. اینها را که میشنود آرام میشود. ولی آرام بودن آقای کاسپر حتی بیست و چهار ساعت دوام نمی یابد. هر وقت زنگی میزنم یا زنگی میزند، موضوع همین است! بقیهی کسانی که میشناسندش، کاملاً به این نگرانی او واقفند.
مدتی بود گرفتار بودم. هفتهی گذشته توانستم به او زنگ بزنم. سر حال گوشی را برداشت. اصرار داشت بروم پیشش. وقتی آنجا رسیدم گفت: بزرگترین مشکل زندگیام حل شد!
با چشمانی تعجبزده نگاهش کردم. با انگشت به سقف اشاره کرد و گفت: یارو یارو. . .
گفتم: چی شده کاسپر؟ گفت: یارو خانهشو فروخت!
برای لحظهای نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد. آقای کاسپر به سیگار برگش چند پک زد و تقریبا اتاق را پر دود کرد. بعد قاه قاه خندید و گفت: پسره آخرش فروخت به دختر خودم! به کاترین. کاترین و نوههام بناست هفتهی آینده بیان بالا. حالا هر چقدر که میخوان بدوون! آدم از صدای پای نوههاش اذیت نمیشه که هیچ، بلکه براش موزیکه. مگه نه؟
با سر تأیید کردم و خوشحال شدم. تا نزدیکیهای صبح پیشش ماندم. واقعاً نگرانی که از ذهن انسان بیرون بیاید، انسان موجود دیگری میشود. طبق معمول ساعتها از نفت گفت. از کشورهایی که در آنها بوده. از آنتیکهایش حرف زد.
همین دو روز قبل بود. حاضر نمیشد اجازه بدهد برگردم خانه. حالا امروز صبحِ به این زودی خانمش زنگ زده میگوید:
آقای کاسپرسکته کرده و مرده!
میپرسم: کاترین چه شد؟ میگوید:
فردا بناست برود قولنامه را امضاء کند و تا هفتهی آینده خواهند آمد. اما من بدون کاسپر نخواهم ماند. اینجا را خواهم فروخت.
بیوگرافی
عبدالقادر بلوچ در دنیا به دنیا آمد اما بعدها که پدرش به زاهدان نقل مکان کرد او متوجه شد که غیر از خاش دنیاهای بزرگتری هم وجود دارد.
فعالیتهای قلمی خود را با مشق نوشتن برای این و آن آغاز کرد. بعدها با نوشتن داستانهای پلیسی،عشقی که همکلاسیها و نامزدهایشان در آن نقش اول را داشتند حضور خود را در ادبیات دوران بلوغ پر رنگتر کرد.
وقتی اولین داستان بلوچ به نام زرشک در مجله کاریکاتور چاپ شد دوستان بلوچ برای گفتن تبریک او را نمییافتند چون او از ترس پدر که قصد داشت گردنش را بشکند فراری شده بود.
زمانی که هادی خرسندی طنز پرداز بزرگ ایران مطالب بلوچ را با روتوش و تخفیف فراوان در اصغر آقا به چاپ رساند او چنان رشدی کرد که پوستش برایش کمی تنگ شد.
در آغاز کار شهروند، وقتی حسن زرهی مطالب او را چاپ و نامبرده را همکار خواند، بلوچ معتقد شد که حسن زرهی بهترین سر دبیر دنیاست.
بعدها که در شهروند ونکوور هادی ابراهیمی صفحه ایماها و اشارهها را به او اختصاص داد بلوچ از مرزهای کانادا بیرون رفت.
پرویز صیاد نویسنده، نمایشنامه نویس وفیلمساز چیره دست به صورتی غیر قابل باور در برنامه تلویزیونیای برای ایرانیان تمام دنیا چنان از بلوچ تعریف کرد که نامبرده علیرغم سلامت کامل تا سرحد سکته کردن پیش رفت.
بلوچ عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید است اما به خاطر نپرداختن حق عضویتش شرمنده و از پیش آنها فراری است.
اوبیست سال قبل از ایران خارج شده است که دهسال آنرا در کانادا زیسته.
بلوچ به جز آنکه به عضویت دایمHuman Resources and Social Services در آمده است عضویت هیچ سازمان و موسسه و گروهی را نپذیرفته است.
به همین قلم:
* یک وجب از تاریکی
* فریادها(داستانهایی از سیستان و بلوچستان)
* ایماها و اشاره ها (طنزهای چاپ شده در نشریات)

تولد .
مهندس منوچهر کارگرمهندس منوچهر کارگر
تابستان گرمي بود. درجه حرارت هوا در سايه به بيش از ۵۰ درجه سانتيگراد مي رسيد . هوا دَم كرده بود، بنحوي كه نفس در سينه تنگ مي شد و گهگاه وزش باد چون شراره آتش برسروصورت آدمي مي تافت .
مردم به كَپرها و پناهگاههاي خود پناه برده و شاخه هاي درخت خرما را به در كپرها و خانه ها تكيه داده و روي آن خارهاي بيابان را انباشته بودند و بر آن آب مي پاشيدند تا جريان هوا و وزش باد از گرمي هوا بكاهد"۱".
( در بلوچستان بجاي كولر و پنكه از اين روش استفاده مي كنند و به آن خارخان مي كويند و بروايتي كولر بلوچي ناميده مي شود . اين روش بسيار م,ثر است و در تلطيف هوا بي اندازه اثر دارد . ).
در يكي از كپرها ، زني نزار از درد بخود مي پيچيد و چند زن و كودك اطراف او را گرفته و ترس و وحشت از چشمانشان مي باريد .
او ناله مي كرد و درمان مي طلبيد ولي درماني براي دردش يافت نميشد .
به دعامتوسل مي گردد ، ناله مي كند و از خداي خود مي خواهد كه بچه اش سالم به دنيا بيآيد"۲" .
خدا مي داند بر اين زن چه مي گذشت و برمردم آن سامان همچنين !.
چه چيزي ميتوانست آرام بخش تر از توسل به خداي بزرگ باشد !؟.
همه نگران بودند و تشويش در چشمان حاضران موج ميزد .
پِچ و پِچ هاي درگوشي و رفت و آمدهاي سريع اطرافيان بر دشواري تحمل اين صحنه مي افزود.
آفتاب نيمروزي بر طاق آسمان باين صحنه دلخراش نظاره مي كرد ! و اشعه خورشيد چون شرر از آسمان مي باريد .
مردمي كه در آن نزديكي بودند گهگاه سري به اهل خانه ميزدند ، تسلي و دلگرمي ميدادند و براي زن بيچاره دعا ميكردند
كمال الدين بلوچ ، مرد خانه و همسر زن بيچاره به گوشه اي پناه برده و بر سجاده اي از خاك نشسته و دست دعا به آسمان دارد تا شايد خداي بزرگ همسر و فرزندش را نجات دهد .
صداي شيون زن بيچاره بند بند وجود كمال الدين را ازهم مي گُسَلَد ، اشك از چشمانش جاري مي شود . با ناله سر بر زمين مي نهد و به خود فرو مي رود ، كه ناگهان صداي هلهله و شادي ، او را از جاي مي كند !
زنان آبادي كه در محل و نزد زن بيچاره و درمانده بودند و يا در آن حوالي پرسه مي زدند ، همه با هم شروع به هلهله و شادي مي كنند .
چند تن از آنان با سرعت دوان دوان خود را به كمال الدين مي رسانند و مژده تولد نوزاد را مي دهند و مژدگاني طلب مي كنند .
كمال الدين چندين سكه اي را كه همراه دارد بي دريغ بآنان مي بخشد و خود را به كپر ميرساند ، وارد كپر مي شود . مشاهده مي كند كه زن آرام گرفته و فرزند خود را در آغوش دارد .
كمال الدين از فرداي آنروز به پاس نجات فرزند و همسرش جشن برپا مي سازد ، گوسفند قرباني مي كند و به همه ي اهالي آبادي دُهان مي خوراند .
او بي دريغ ريخت و پاش مي كند و سر از پا نمي شناسد .
با همه به خوش و بش مي پردازد زيرا خداوند باو پسري عنايت فرموده و او اكنون داراي دو پسر است و آنان در آينده پشت پدر خواهند بود و نام او را جاودان خواهند كرد .
در ششمين شب تولد نام گذاري انجام مي شود .
كودك را " دادشاه " نام مي نهد تا نام پدر خويش را زنده نگهدارد .
شش سال از اين تاريخ مي گذرد .
لازم است طبق عرف محل و قانون شرع مراسم خَتَنِه كنان انجام گيرد .
اوازتمام امكانات خود براي اين مراسم استفاده ميكند وجشني باشكوه براي ختنه سوران دادشاه برپا ميسازد.
نوازندگان محلي را از بنت و نيكشهر دعوت مي كند و شش شبانه روز جشن و سرور برپا مي سازد .
تمام اقوام و بستگان و آشنايان واهالي آبادي دهان باين جشن دعوت مي شوند .
در تمام مدت ساز و دهل نواخته مي شود و زنان محلي به رقص و پايكوبي مي پردازند .
و مراسم ختنه كنان طبق رسوم محلي ببدين شرح انجام مي پذيرد .
كمال الدين اولين روز آغاز ششمين سالروز تولد فرزندش ، كليه اقوام و آشنايان و اهل محل را به شام دعوت مي كند و طبق رسوم محلي تختي در وسط مجلس قرار مي دهند و كودك را بر آن مي خوابانند . زني از مردم محل به دست و پاي كودك حنا مي بندد و اهالي هريك بنا بر توانايي مبلغي به زن حنا بند مي پردازند .
دو روز بعد مجددا همه به ناهار دعوت ميشوند ، پس از صرف إذا شتري را كه قبلا آذين بندي كرده اند حاضر كرده و كودك را بر پشت آن سوار ميكنند . آنگاه بر سر كودك نقل و نبات و قند مي پاشند و او را سوار بر شتر به كنار قنات ميبرند .
در طول راه نوازندگان ساز و دُهُل مي نوازند و زماني كه به آب رسيدند كودك را عريان كرده شستشو ميدهند ، آنگاه لباستميز بر او پوشانده و مجددا بر شتر سوار مي كنند و به خانه باز مي گردند .
كودك را در داخل پشه بندي قرار داده ، اطراف پشه بند ، زنان به كِر زدن و هلهله مي پردازند و نوازندگان ساز و دهل مينوازند.
ختنه گر مشغول ختنه كردن كودك مي شود و پس از انجام كار لُنگي قرمز رنگ ( پارچه أي قرمز رنگ ) بدور كمر كودك مي بندند و كودك تا زمانيكه زخم هاي جاي ختنه التيام نيافته همچنان بجاي شلوار از اين لنگ استفاده مي كند .
سالي چند نگذشته بود كه خداوند فرزند پسر ديگري به كمال الدين عنايت فرمود ، او نامش را محمدشاه نهاد و اكنون سه پسر به نامهاي احمدشاه ، دادشاه و محمد شاه داشت و به وجود آنان بسي مفتخر بود .
سالها يكي پس از ديگري سپري شد . دادشاه به سن پانزده سالگي رسيد . يكي از دختران فاميل را بنام نورخاتون برايش نامزد كردند و سال بعد مراسم جشن و سرور برپا گرديد .
او اكنون جواني بود رشيد ، بي باك و شاد ، در تمام امور خانواده شركت مي كرد .
از چوپاني گرفته تا چيدن خرما و هرس كردن درختان نخل و شخم زدن زمين و كشت و برداشت محصول و خريد و فروش .
از همه مهمتر او به شكار علاقه فراوان داشت و بيشتر اوقات تنها به كوهستان مي رفت و با وسايل اوليه و ابتدايي تله گذاري مي كرد و كبك و تيهو و يا خرگوشي صيد مي كرد و به منزل مي آورد .
او علاوه بر وظايف شوهري براي همسرش وظايف فرزندي را براي پدرومادر وبرادري را براي برادرانش بنحو احسن انجام مي داد . بهمين دليل در خانواده از موقعيت ويژه اي برخوردار بود و همه افراد خانواده ، فاميل و طايفه او را صميمانه دوست ميداشتند .
زندگي دادشاه چون ساير اهالي يكنواخت مي گذشت . او روز بروز با تلاش و همت فراوان بر رونق و گسترش امكانات خانواده از لحاظ ايجاد نخلستان و كشت محصولات و دامداري مي افزود و چون با پدر و مادر و برادرانش در يك محل زندگي ميكردند و بر سر يك سفره مي نشستند لذا۱۰ % ماليات حق سردار را يكجا ميپرداختند .
او انتظار فرزندي را مي كشيد ، متاسفانه همسرش نتوانست آرزوي او را برآورده سازد . لذا بفكر تجديد فراش افتاد . با موافقت همسرش و با معرفي و رضايت او دختري از اهالي بنت رابنام " مهري" به همسري برگزيد.
او همچنان به همسر اولش وفادار بود و وظايف خود را نسبت باو در نهايت دقت و با خوشرويي انجام ميداد و هيچگونه تفاوتي بين همسران نمي گذاشت . زنان نيز در امور خانه و كارهاي ديگر از قبيل بچرا بردن گوسفندان ، شير دوشيدن ، طبخ غذا، پشم ريسيدن ، چادربافي ، حصير بافي ، و . . . با نهايت علاقمندي باهم همكاري مي كردند .
روزي " مهري " مژده بارداري خود را به دادشاه داد و او را از وجود فرزندي كه در شكم داشت آگاه ساخت. از آن زمان ديگر دادشاه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت .
دوران حاملگي سپري شد و زمان تولد نوزاد فرا رسيد .
مهري كه در تمام امور خانه همكاري مي كرد ، براي جمع آوري هيزم از كوهستان با الاغ خود از آبادي خارج مي شود و ساعاتي بعد از ظهر پس از چيدن شاخه هاي خشك انبوهي هيزم فراهم ساخته بر پشت حيوان مي نهد و بسوي خانه باز مي گردد . سنگيني بار در موقع قرار دادن بر پشت الاغ دردي در شكم او ايجاد مي كند كه به پهلوها كشيده مي شود . او با رنج فراوان افتان و خيزان بدنبال الاغ باركش بسوي خانه مي آيد .
در نزديكي آبادي آنجا كه سواد كپرها نمايان مي شود و درختان نخل بچشم ميخورند طاقت نياورده بر زمين مي نشيند . الاغ باركش كه مسير حركت و خاه خود را مي شناخته بسوي خانه دادشاه ادامه حركت مي دهد و چون بدانجا مي رسد متوقف مي گردد .
مادر دادشاه كه در آن حوالي بوده با مشاهده الاغ با بار بتصور اينكه مهري از خارج آبادي بازگشته ، عروس خود را صدا مي كند ولي از او خبري نمي يابد . به نورخاتون كه در خانه بوده دستور مي دهد تا كمي از آبادي خارج شود شايد از مهري خبري بيآورد .
نورخاتون، به بيرون آبادي و در مسير جاده مالرو كوهستاني حركت مي كند . ناگهان مهري بينوا را ميبيند كه در خود مي پيچد و غرق در خون است و ناله مي كند .
صدايش در نمي آيد فقط از بُنِ گلو چون ناله أي كه از ته چاه برآيد استمداد مي طلبد .
چون اين حالت را مي بيند شيون راه مي اندازد و با فرياد و هياهو اهالي را به كمك مي طلبد و بسوي آبادي مي دود و زنان ديگر را با خود به محل مي برد .
زن بينوا در خون خود غوطه مي خورد و از درد مي نالد .
او را در ميان گليمي مي اندازند و اطراف آنرا گرفته بسوي خانه مي آيند و بر بستر مي خوابانند .
مردان بلوچ اغلب در طول روز براي انجام كارهاي خود ، اعم از زراعت و اصلاح نخلستان و چرانيدن احشام به خارج از آبادي مي رفتند لذا جز چند پير مرد سالخورده در آبادي مردي وجود نداشت .
ساعتي نگذشته بود كه كمال الدين با فرزندان خود ، احمدشاه ، محمد شاه و دادشاه به آبادي مراجعت كردند و با فاجعه روبرو گرديدند .
زن بينوا در بستري از خون آرام و بي حركت خفته بود !.
بنا به تشخيص زنان محل فرزندش نيز در شكم مادر مرده بود .
زن و فرزند مردو براي ابد چشم از اين جهان و دشواريهاي آن بستند و بسراي جاودان شتافتند .
شيون و زاري آغاز شد و طبق رسوم محلي خانه را با پارچه هاي سياه پوشاندند . صبح روز بعد جنازه را به نزديكي قنات آبادي بردند و پس از انجام مراسم غسل و خاكسپاري جنازه به خانه بازگشتند و تمام افراد خانواده و نزديكان سياهپوش شدند .
يكسال تمام به عنوان عزاداري و احترام به آن زن و خانواده كمال لباس سياه را از تن بيرون نياوردند تا اينكه كمال همه را به ناهار دعوت كرد و در مجلس ابتداء خود لباس سياه را از تن دور ساخت سپس به ديگران نيز تكليف كرد كه لباس هاي خود را عوض نمايند و ديگر عزادار نباشند و باين ترتيب آخرين احترام را به آن زن ادا نمودند .
كمال به اعتبار سلامت نفس و صداقت شخصي ، همراهي فرزندان ، اتفاق و اتحاد اعضاء خانواده از موقعيت ويژه أي در سفيدكوه و آبادي دُهان و آباديهاي اطراف برخوردار بود .
او همچون سايرين داراي تعدادي شتر ، گوسفند ، بز ، گاو و نخل خرما بود و زميني زراعتي در اختيار داشت كه با ياري فرزندان در آن كشت و زرع ميكرد .
اين اتحاد و همكاري بر رونق كار و كسب او افزوده و نسبت به ديگر اهالي علاوه بر اينكه در امور دامداري و زراعت و خريد و فروش محصول موفق بود بخود ميباليد كه چند فرزند پسر دارد و آنان پشتوانه سرفرازي و سربلندي او بوده و نام و نشانش را ماندگار خواهند ساخت .
به دلايلي كه ذكر شد خانواده كمال ، هيچگاه نياز به وام گرفتن از ديگران خصوصا سردار محل نداشت .
او كمتر به در خانه ( قلعه ) سردار حضور مييافت و جز در مواقع و مراسم خاصي اصولا گرد ( سردار ) نمي گشت و بكار و زندگي خود مشغول بود .
در بين عشاير خصوصا در منطقه بلوچستان داشتن فرزند پسر نعمتي پر بهاء است و آنان كه داراي فرزند پسر هستند هميشه سربلند و مفتخر ميباشند و نزد ديگران احساس غرور و برتري مينمايند خاصه فردي مانند كمال كه داراي ۳ پسر رشيد ، شجاع و كارآمد باشد !
كمال نيز مانند هر بلوچ ديگر داراي چند همسر بود و فرزندان او نيز بهمين ترتيب در زندگي خود اين سنت را در خانه خويش نگاه داشتند و از همسران متعدد برخوردار بودند .
روزها مي گذشت و زندگي بروال عادي برگزار بود .
دادشاه دوران نوجواني را پشت سر گذاشته و روز بروز بر رشادت و تهورش افزوده ميشد . اغلب با تفنگ سر پُر پدر بشكار مي رفت ، هيچگاه دست خالي باز نمي گشت . قوچي ، ميشي و يابز و پازني و حتي گاهي پلنگي شكار مي كرد . او شبهاي متوالي در كوهستان بيتوته ميكرد و هيچگونه هراسي از تنهايي و خطر حيوانات درنده كه در كوهستان هاي آن منطقه فراوان يافت ميشد به دل راه نمي داد .
از سارقين مسلح هراسي نداشت و گهگاه با آنان برخورد ميكرد و آنان را فرار مي داد .
مردم محلي از دوران نوجواني او حكايت ميكردند كه : او هميشه آماده بود تا پدر فرماني دهد و او در اجرايش بكوشد . پلاسي به پشت و مشكي دوغ بر شانه ميآويخت و در كوله پشتي اش كه شامل يك سفره دست دوز بلوچي بود هميشه مقداري خرما ، پياز و نان يافت ميشد .
خنجري بر كمر داشت و چوب دستي بلندي در دست .
او همراه بزها و گوسفندهايش به كوهستان مي رفت و اغلب در مراجعت علاوه بر آنچه با خود برده بود تعدادي كبك ، تيهو يا خرگوش كه با دست خالي صيد كرده بود همراه ميآورد .
او آموخته بود كه چگونه با ريسمانهاي نازك تله بسازد و در كوهستان از فرصت استفاده نموده و با تله گذاشتن در كنار مانداب ها ، چشمه هاي آب به صيد پرندگان و حيواناتي مانند : كبك ، تيهو ، خرگوش و . . . بپردازد.
در كوههاي بنت ، فنُوج ، نيلك ، سفيدكوه و تنگ سرحه ، كه خرس فراوان است اغلب با آنها برحورد ميكرد و با كوبيدن شديد چوب دستي روي سنگها و تنه درختان هياهئ و فرياد هاي بلند ، خرس را فراري ميداد .
او از هيچ موجودي نمي هراسيد و متهورانه با هر مشكلي برخورد مي كرد . به استقبال خطر مي شتافت و موفق و سربلند باز ميگرديد .
در سالهاي نوجواني همسري اختيار كرد . ولي حضور همسر در زندگي او مانع از سير و سفرش نشد .
اندام كشيده و باريك ، چشماني نافذ و سياه و شفاف ، ابرواني پُر پشت و بهم پيوسته ، گونه هايي فرو رفته ، بيني كشيده با سبيلهايي بلند و نازك و افقي كه نوك آنها را ميتابيد ، با دستار سفيد بلوچي كه بر سر داشت او را داراي چنان هيبتي كرده بود كه در برخورد با افراد ديگر هميشه موفقيت از آن او بود . با توجه به تهور و شجاعتي كه در او بود ، كمتر اتفاق مي افتاد كه مورد حمله و اذيت و آزار ديگران قرار گيرد . اما با تمام اين اوصاف او قلبي رئوف داشت و هرگز بدنبال بدكاري ، دزدي ، فساد و جنايت نمي گشت ، جز در راه راست قدمي برنمي داشت .
از اعتقادات مذهبي محكمي برخوردار بود . هيچگاه دستوران دين خود را فراموش نميكرد و حتي يكبار نمازش قضا نشده بود .
آنان مي گفتند : دادشاه گهگاه براي فروش محصولات ، كشك ، خرما ، پشم ، بز ، گوسفند و . . . و يا خريد پارچه ، قند و شكر ، چاي ، كبريت و ساير ملزومات به بنت يا فنوج سفر ميكرد و چند شبانه روز را در آنجا بسر مي برد و پس از خريد و فروش محصول و مايحتاج خانواده مجددا به آبادي دُهان باز ميگشت .
او در اين مسيرها كه كوهستاني و بسيار خطرناك بود تنها سفر مي كرد و شبها را در شكاف كوهها به صبح ميرساند .
اين راهپيمايي ها او را آنچنان ورزيده ساخته بود كه همانند آهو در دشت و بزو وقوچ در كوهستان ميدويد .
گاه اتفاق مي افتاد كه فاصله آبادي دُهان تا بنت را كه كلا كوهستاني و صعب العبور و حدود ۱۰ كيلومتر راه بود در كمتر از يك روز و فاصله دُهان تا فنوج را كه بيش از ۳۰ كيلومتر بود در يك شبانه روز طي مي كرد .
كوههاي سفيد كوه ، فنوج ، بنت ، سرحه را چون كف دست ميشناخت و اغلب گله خود را به كوههاي سرحه كه منطقه أي بسيار صعب العبور و خطرناك بود و فاصله مستقيم آن با دُهان حدود ۴۰ تا ۵۰ كيلومتر و فاصله جاده خاكي و مالرو آن به ۱۰۰ كيلومتر مي رسيد ميبرد و شبها را در كوهستان بسر مي برد .
كمال بلوچ نيز مانند هرزارع و رعيت عشايري ۱۰% محصول و درآمد خود را براساس عرف و قانون محلي كه عملا يك قانون لازم الاجراء شده بود با عنوان عشريه به سردار مي پرداخت .
در پايان هرسال و موقع برداشت محصول نمايندگان سردار به محل ميآمدند و عشريه را از زارعين و رعايا دريافت ميكردند و براي سردار به ارمغان مي بردند .
واضح است كه در تعيين مقدار و ميزان عشريه هميشه نماينده سردار دست بالا را ميگرفت و رعايا چاره اي جز چانه زدن نداشتند . لذا با سوگند ياد كردن كه در بين بلوچان بسيار اهميت دارد موضوع را خاتمه ميدادند و نماينده سردار محل ( در آن زمان سردارعلي خان شيراني بود ) طبق دستور سردار عشريه را بصورت نقدي دريافت ميكرد . يعني ۱۰% درآمد و محصول به مبلغ تبديل ميشد و رعيت بايستي مبلغ را به پول رايج مملكت تحويل نمايد . با اين روش ابدائي از طرف سردار شيراني وصول عشريه علاوه بر آسان شدن ، منافع جنبي بيشري را نصيب سردار ميكرد . زيرا وصول ۱۰ % قيمت محصول بصورت نقدي در مقابل عشريه بصورت جنسي اعم از خرما ، گندم ، جو، كره ، بز ، گوسفند ، شتر . . . نه آنكه نياز به حمل و نقل و محل نگهداري نداشت بلكه از ريخت و پاش آن نيز جلوگيري ميشد و مستلزم هزينه هاي اضافي فراوان براي سردار نمي گرديد . با روش فوق علاوه بر اينكه براي وصول و حمل و نقل و نگهداري هزينه أي نميشد ، از تغييرات قيمت و از بين رفتن كالا جلوگيري ميگرديد . در واقع سردار با دريافت وجه نقد هميشه صاحب قدرت بود و ميتوانست در مواقع لزوم از بهره بيشتري بعنوان وام دادن به رعايا و خريد و فروش اجناس و مزارع و نخلستانها برخوردار باشد .
بجز مامورين وصول كه نماينده سردار بودند ، خود رعايا يا عشاير نيز در مواقعي كه به نيكشهر سفر ميكردند حضور سردار رسيده و ضمن ملاقات با او كه افتخاري براي آنان بود عشريه را حضورا تقديم ميداشتند و مفاسا حساب دريافت ميكردند و يا زمانيكه سردار بمنظور گردش و شكار و يا بلوك كردشي به مناطق سركشي ميكرد شخصا در محل عشريه را دريافت ميداشت . يا اينكه حواله مي داد تا به افرادي پرداخت شود كه او قبلا از آنان جنس و يا اشيايي خريداري كرده است " ۳ "
در هر حال علاوه بر مامورين وصول ، پاسگاههاي ژاندارمري مناطق كه عملا با حقوق ناچيز ژاندارمها و عدم وجود امكانات و عدم نفوذ دولت مركزي در منطقه قادر به هيچ اقدامي نبودند و از گشاده دستي و حمايت سردار متنعم ميشدند بازوي نظامي و اجرايي سرداران را تشكيل ميدادند و در مواقع نياز براي پرونده سازي يا دستگيري ، ضرب و شتم افراد مورد نظز سردار ، عاملين بسيار موثر و بازوي نظامي بودند كه عنوان حكومتي و ضابط دادگستري را نيز پشتوانه اعتبار و اقتدار خودداشتند . اگر اتفاقا فردي پيدا ميشد كه عشريه را بموقع و يا بميزاني كه نماينده و يا شخص سردار تعيين كرده بود نمي پرداخت آن وقت بود كه فاجعه آغاز مي گرديد ( با تهيه صورتمجلس هاي ساختگي و امضاء افراد شروري كه هميشه در اختيار پاسگاههاي ژاندارمري بوده و ميباشند صحنه سازي و پرونده سازي مي كردند ) و بعنوان : سرقت ، تجاوز ، ضرب و شتم و قتل برايش سابقه أي درست ميكردند كه تا پايان عمر او را اسير و مطيع سردار ميساختند .
از اينگونه پرونده ها در پاسگاههاي ژاندارمري فراوان يافت ميشد و از اين نوع افراد تا اين اواخر در حاشيه پاسگاهها بسيار بچشم مي خوردند كه غالبا پاسگاههاي محلي براي پرونده سازي بعنوان شهود قضيه از آنان استفاده مينمودند و صورت جلسات تهيه شده پاسگاهها را امضاء و يا با اثر انگشت تاييد مي كردند . " ۴ "
نوشته توسط خسرو