تبليغاتX
بلوچستان اینفو
 

نازک

نويسنده سيد ظهور شاه هاشمي

ترجمه : عبدالواحد برهاني

ياداشت مترجم

تا اين اولين تجربه کوچک از زبان مادري به فارسي در آيد وقت و زحمت زيادي برد .اول بار ، تا چهار بار باز نويسي شد. سپس دوستي از دوستان آن را برد تا بخواند. و باز نياورد .لازم شد يک بار ديگر ترجمه شود ؛اما آن نشد که آن دوست برد و باز نياورد, پس با پريشان احوالي مبتلا به امثال خود در بدترين شرايط ممکن اين ترجمه آخرين را به پايان بردم

و همين است که ميخوانيد گناهش همه به گردن بنده و بخشودن و نا بخشودن به عهد ه شما خواننده فهيم که مي فهمي که تحمل دوستان بي مسّوليت چه عقوبتي است به هر تقدير کار به اين جا رسيد و در اين راه نمي توان لطف مهرباني که از خوبي چيزي دريغ نکردند را از ياد  برد .غلام بهار و مولا بخش ريسي در سفري که به منظور بازديد از بندر و ساحل قبل از ترجمه , به چابهار رفته بودم.؛سنگ تمام همکاري و محبت را در حق من گذاشتند

ذکريا ملازهي از آهنگ بلوچ ايرانشهر امور تايپ و آماده سازي بعد از ترجمه را در آن اطاق کوچک وشلوغ, با کار شبانه روزي به پايان برد. محمد دين دشتي که سالهاست زحمت امور هنري ايرانشهر را به دوش دارد به همراه گروه هنري آهنگ مهربانيها کرد

سرور بنده حضرت عبدا لحميد ايران نژاد زحمت بررسي کار شناسانه را بر روي ترجمه نازک تقبل کرد. دوستين برادر جوان من وهاب ايرانژاد که پيشنهاد ترجمه [نازک] را او داد و کتاب را همو آورد و در توضيح لغات و واژه ها که مختص لهجه گوادري بودند همو بود که ياري داد

آقاي مهندس عبالقادر پربار شهردار محترم ايرانشهر و آقاي کريم بخش برهاني از حساب شخصي خودشان هزينه هاي چاپ و انتشار نازک را ه عهده گرفتند و در نهايت ؛ دکتر عظيم شه بخش با به چاپ سپردن نازک؛ آخرين تکه از اين چهل تکه را بر دوخت و در واقع سنگ تمام کار همو گذاشت

در زمانه اي که کسي به کسي نيست، وجود اين همه لطف و صفا وهمدلي گنج شايگاني است که پاس بايد داشت و من واحد برهاني از صميم دل، از اينهمه سپاسگزارم.

مترجم

گزيده اي از مقدمه نويسنده بر چاپ اول

به دنبال وعده هآي دکتر استراسر ، دست نوشته هاي زيادي از شعر و نثر با خود آورده بودم. ا مّا خود آن برنامه که اميد هاي زيادي به آن بسته بوديم،[پر کن و سر کن و فوت و هيچ ] شد

در مدتي که پايبند تخت بيماري سل بودم، بخاطر مشغول کردن خود به بازديد از نوشته ها پرداختم . در انبار دست نوشته هاي منثور، يکي همين(نازک) بود. 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:43 توسط |

 



                 

با شير محمد اسپندار
 

مى خواهم دونلى زنده بماند

                                             

شير محمد اسپندار چهره آشناى همه جشنواره هاى موسيقى نواحى ايران است. تنهانوازنده باقى مانده از ساز «دونلى» بلوچستان ايران، در بمپور ايرانشهر زندگى مى كند و در كنار خانواده بزرگش، به كشاورزى نيز مشغول است. در حاشيه يكى از جشنواره هاى موسيقى با اسپندار گفت وگوى بى تكليف و ساده اى انجام شده است كه در پى مى آيد:
| آقاى اسپندار حاضريد با هم گفت وگويى داشته باشيم.
< هر سال گفت وگو مى كنيد، هر سال مى نويسيد. چه فايده فقط مى نويسيد، امسال هم بنويسيد، من مثل سالهاى قبل حاضرم.
| چندسال داريد؟
< اگر بگويم درست نمى دانم باور مى كنيد؟... من تا شش سالگى شناسنامه نداشته ام... وقتى كه در سن شش سالگى پدرم برايم شناسنامه مى گيرد. ظاهراً آن شش سال را به حساب نمى آورند! حدوداً شصت، شصت و پنج، شصت و هشت!
|

 نواختن دونلى را از چه زمانى شروع كرديد؟
<دونلى با من به دنيا آمده، همه مى گويند، دونلى يعنى شيرمحمد.
| نظر خودتان چيست؟
< قبول دارم، چون تاكنون هيچ كس جرأت نكرده به اين شيوه نوازندگى به دونلى نزديك شود، اگر من بميرم، دونلى هم در ايران مى ميرد.
| يعنى شاگردانتان هم نمى توانند ادامه بدهند؟
< من اصلاً شاگرد ندارم.
| يعنى اصلاً آموزش نمى دهيد، چرا؟
< به دو دليل، يكى آنكه يادگرفتن اين سازكار هركسى نيست، يكى هم اين كه من خودم نمى خواهم به كسى ياد بدهم، چون باخودم فكر مى كنم منى كه عمرم را روى اين كار گذاشته ام به كجا رسيده ام؟ باور كنيد به جوانهامى گويم از من پند بگيريد ... . حرف زياد است ... چرا كارى بكنم كه در آينده نفرينم كنند، اگر كسى مجذوب شد و عمرش را تباه كرد و آخرش گشنگى نصيبش شد ... خب باعث و بانى اش من بوده ام كه فكر اين كار را در سرش انداخته ام، چرا آخرتم راخراب كنم؟!
| مگر شما هيچ گونه درآمدى از راه نوازندگى نداريد؟
< به دستهايم نگاه كن، من با اين سن و سال هنور كشاورزى مى كنم، بيل مى زنم، ... بارها با دو نلى قهر كرده ام و مدتى بعد براى آشتى پيشقدم شده ام. دونلى نفس من است، اگر ننوازم مى ميرم ...
| آقاى اسپندار خود شما اين كار را از چه كسى فرا گرفتيد؟
< بچه كه بودم با پدرم به پاكستان مى رفتيم، مدام مى رفتيم و بر مى گشتم، در آنجا با كسى كه تك نى مى نواخت آشنا شدم، خوشم آمد و يك نى خريدم و شروع كردم به زدن، قدم هاى اول را از همان نوازنده پاكستانى ياد گرفتم

 

.
| آيا خودتان نغمه هايى به ساز اضافه كرده ايد يا از آهنگهاى گذشته استفاده مى كنيد.
< نمى دانم به ولايت ما آمده ايد يا نه، آنجا همه چيزش آهنگ است، زنگ شترها، هوهوى باد ... ريگهايش، همه همه ... تمام آهنگهايى كه مى نوازم، هم كار خودم و هم كار گذشته ها است.
| به عنوان نوازنده اى كه هر سال در جشنواره شركت مى كنيد چه انتظارى از مسؤولين داريد؟
< من به طور جدى خواستار حمايت مالى هستم… ديگر پيرم نمى توانم كار كنم، كار كشاورزى نيرو مى خواهد.
| درددل كنيد، هر چه در دلتان هست بگوييد؟
< اصلاً دلم نمى خواست اين حرف را بزنم، هيچ وقت… ولى بنويس بد نيست. باور كن صداوسيماى دبى مرا با تمام اعضاى خانواده دعوت كرد كه به آنجا بروم… خانه و حقوق هم در اختيارم گذاشت… با خودم فكر كردم، كجا بروم؟ … چطور به جايى بروم كه بلوچستان نيست؟با چه نفسى در آنجا دونلى بنوازم، من وقتى مى توانم بنوازم كه دربلوچستان نفس بكشم. خجالت كشيدم دونلى را به غربت ببرم… اگر من به جاى مسؤولين بود، با هنرمندها طور ديگرى رفتار مى كردم، هركسى دلش مى خواهد نام و يادش زنده بماند… اگر اين طور پيش برود دونلى و شيرمحمد با هم رفتنى اند… و اين چيزى است كه آزارم مى دهد، بود و نبود شيرمحمد مهم نيست اما دلم مى خواهد دونلى زنده بماند… تا ابد… اينها را حتماً بنويس…
گفت وگو: رسول آباديان
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:59 توسط |

 

 

شير محمد اسپندار

استاد شير محمد اسپندار، نوازنده سرشناس نل ( ني) و دونلي و خواننده بلوچي در سال هزار و سيصد و ده شمسي در شهر بمپور بلوچستان بدنيا آمد. آموزش ساز نل ( نوعي ني) را از ده سالگي آغاز كرد. او در جواني به پاكستان رفت و مدت پانزده سال در ايالت سند پاكستان زندگي كرد و در همان جا چگونگي نواختن دونلي را فرا گرفت. استادش جمل شاه دونلي نواز مشهور پاكستان بود. شير محمد اسپندار پس از بازگشت در سال سي و هفت به زادگاهش به زندگي روزمره خويش ادامه داده و هم اكنون در شهر بمپوربلوچستان به كار كشاورزي مشغول است. شير محمد اسپندار در فستيوال هاي بسياري شركت كرده و توانسته با اجراهاي بسيار قوي و زيبايش سازش را به جهانيان بشناساند. او تنها نوازنده دونلي درايران و به نوعي در جهان است. اجراهاي مختلف در جشنواره ها  فستيوال هاي بزرگ توانست او را به عنوان يكي از نوازندگاني كه سازي غير معمول را با اين توانايي اجرا ميكند معرفي كند.

با وجودي كه سن و سالي از او گذشته و نزديك هفتاد و سه سال دارد، هنوز سرزنده و سرحال است. اسپندار ساکن شهر بمپور و به کارکشاورزی مشغول است.

 

بيان زندگينامه وخاطرات از زبان خودش

 

او مي گويد: بيست سال تنها نوازنده دونلي (دو ني) در ايران بودم. سال دوم دبستان، فرار كردم پاكستان مادري نداشتم كه مرا به درس خواندن تشويق كند. از شش سالگي ني مي زدم. پدرم گفت به جاي اين كه بنشيني يك گوشه و ني بزني برو درس بخوان. مرا فرستاد كلاس اول ابتدايي. اما نامادري ام مي گفت: بي سواد باشي و كار كني بهتر است. پدرم ديگر نگذاشت كلاس دوم را بخوانم. من هم طاقت نياوردم و فرار كردم پاكستان.

هر چه پدرم گفت گم مي شوي . گفتم: گم باشم (شوم) بهتراست تا اينجا (باشم).18 - 17 سالم شد كه رفتم يك رستوران ديدم مردم دور يك نفر جمع شدند كه دو ني مي نوازد. خيلي خوشم آمد گفتم بده من هم يك نگاهي بكنم. گفت من هندوام،‌ تو مسلماني. ني ام را نمي دهم تو به دهانت بزني. بيا برويم بازار يكي برايت بخرم. رفتيم بازار تا برايم دو ني خريد. شروع كردم به نواختن انگار كه قبلا همه آهنگ ها را تمرين كرده بودم. بعد چند سال خوب قابل شدم تا اين كه سيد بزرگي در پاكستان مرد. اسمش جُمل شاه بود. در پاكستان به  او سيد شاه مي گويند. مردم هر شب جمعه سر قبر او مي رفتند و ني نوازي مي كردند. براي جمل شاه مسابقه اي گذاشتند كه همه ني بزنند. من تمام آهنگ هاي پاكستاني ها را زدم. اما وقتي بلوچي خودمان را نواختم، هيچ كدام از آنها نتوانستند مثل من بزنند. نفر اول شدم هفت هزار(روپيه) پاكستاني بردم؛ آن زمان كه بيست كيلو آرد گندم يك پنج هزار روپيه بود.

چهار پنج بار ديگر هم مسابقه دادم كه همه را برنده شدم. همه ني نوازان گفتند ما ديگر شركت نمي كنيم وقتي همه را اسپندار برنده مي شد ما براي چي بياييم. گفتم باشد ديگه شركت نمي كنم. تا اين كه سال 1337 برگشتم وطن. آن موقع مردم من را لو داده بودند كه اسپندار دو ني خوب مي نوازد و همه من را مي شناختند. بعد چند سال دعوتم كردند به جشن دربار . گفتم فرار مي كنم و دوباره مي روم پاكستان.دوستانم گفتند چرا فرار كني؟ اينجا زن گرفتي، بچه داري، زمين داري . بعد از آن شروع كردم به ني نوازي در جشنواره ها. تا حالا هم به كشورهايي چون فرانسه، پاناما، اكوادور، كاراكو، انگلستان، هند و آلمان رفته ام و ني زده ام.

دو نلي (دو ني) ساز ايراني بوده. اما وقتي كه من برگشتم وطن هيچ كس آن را نمي زد. ما يك عده بلوچ در پاكستان داريم و يك عده در ايران. البته در پاكستان بلوچ نبوده همه از ايران رفتند. در زمان ابدالي ها پايتخت بلوچ كرمان بود بعد از دعواي شديدي فرار مي كنند به پاكستان و از زمان احمد شاه يا نادر شاه در آنجا سكونت مي كنند. عده كمي هم در ايران ماندند. ساز دو ني هم با آنها به پاكستان رفت و در ايران فراموش شد. من دوباره آن را آوردم ولي اين ساز بيگانه شده بود. بلوچ ها هم حالا ديگر در كرمان با اين ساز بيگانه اند.

هندوستان هم تعدادي بلوچ دارد. يكي شان همان هندويي بود كه دو ني برايم خريد، همان آدمي كه مرا راهنمايي كرد اما هر كجاي دنيا هر كسي دو ني بنوازد بلوچ است.

فقط يك شاگرد دارم به اسم حليم آتشگر كه كارش خوب است اما خيلي مانده تا خوب بزند. در تهران، كرمان و زابل او را معرفي كردم. من ايرانشهرم و او زابل. از اينجا كه من در خانه نشسته ام تا خانه او 500 كيلومتر راه است. در بلوچستان همه مردم موسيقي دوست ندارند. به هنر اهميت نمي دهند. اينجا هيچ بلوچي حاضر نيست بچه اش دو ني ياد بگيرد. من هم كه هنرمندم كاري به كارشان ندارم اما آنها هيچ اهميتي به من نمي دهند. سه تا پسر دارم كه هر چه كردم هيچ كدام نواختن ياد نگرفتند. يكي شان كه حالا تهران است با او دو سال تمرين كردم اما ياد نگرفت كه نگرفت.

من دوست دارم كه دو ني نوازي ياد بدهم. به مسئولان گفتم در ايرانشهر يا هر شهر ديگري كه مي خواهيد امكانات بدهيد من درس مي دهم اما هيچ توجهي نكردند. بلوچ هاي پاكستان هم به دو ني نوازي بي توجه اند. آنجا هم دو ني نوازان قديمي همه مرده اند و چند تايي پير مرد مثل من مانده اند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:51 توسط |

خاطره موسيقي بلوچ در ميان آهن و قانون گم شده است


بايد گوشهايت با موسيقي آشنا باشد كه از فاصله دور نواي سازي را از صداهاي ديگر تشخيص دهي .اما اگر آشنا به پيچيدگيها و عمق موسيقي بلوچستان نباشي،از نزديك هم نمي توان حتي اصل بودن آن را بفهمي ، چه رسد به نوع مقام و ويژگي هاي آن. پيش تر كه مي روي،آواي موسيقي بر صداهاي جانبي طبيعت غلبه مي كند.
ناي ني ، در ميان نخلستان پيچيده. صدا به تو نزديك است و تو از آنچه نوازنده و سازش به بيان آن مشغولند،دور بيابان هاي خشك و زندگي بي پيرايه اما مشكل ساكنين روستاها و حتي شهرهاي جنوب شرقي ايران، چنان با آنچه تو در شهر و ديار خودت با آنها مواجهي ، فاصله دارد كه سخت بتواني با نوازنده ، ساز و نوايش ارتباط برقرار كني.او به بارهاي تسخير كننده و جن هايي كه روح آدميان را آزرده مي كنند اعتقاد دارد و تو با همه نيروهاي ماورايي و اغلب مرموز،بيگانه اي. در اعماق ذهن او احترام به بزرگاني جاي گرفته كه گاه پنجه خود را كه بر سيم هاي سازش مي نشيند يا نفس اش را كه در ساز بادي اش مي دمد به آنها تقديم مي كند و تو جز قوانيني كه ساخته و پرداخته نظام هاي پيچيده شهري و اداري اند چيزي يا كسي را شايسته احترام نمي داني او و امثال او با تمام ظواهر طبيعت خو كرده و زبان گياه و جانوران را مي دانند و گفت و گو با آنها،ساده ترين مشغوليت روز يا شبشان است و تو جز آهن و دود خاطره ديگري از طبيعت و زيبايي هاي آن نداري. هر زمان هم كه همچون اين بار فرصتي براي ديداري دوباره با طبيعت دست دهد،شك و بهت چنان لحظه هاي تو را تسخير مي كنند كه زماني براي آشتي با انچه امروز بيگانه با توست نخواهد ماند. شايد« بلوچستان قديم را امروزه تنها در نقاط دور افتاده آن بتوان ديد» اما مظاهر شهر نشيني هنوز بر تمام جنبه هاي زندگي اين قوم غلبه نكرده است . هنوز « عمق نگاه هايي كه از وراي چهره هاي سوخته و تكيده سر بر مي كشند. »پيام درد و رنج و در عين حال صبوري قومي را حكايت مي كنند كه خود را اصيل ترين قوم ايراني مي دانند. قراين زيادي هم براي اين مدعا وجود دارد. مطالعات باستان شناسي و قوم شناسي ،قدمت بلوچ را به سرآغاز مهاجرت آرايي ها به ايران دانسته است. سر هانري بلينگ و سرهانري راولينسون از جمله مورخان غربي هستند كه «سرزمين اصلي اين قوم را در ناحيه مشرق درياي خزر ـگرگان فعلي ـ دانسته اند و بر اين نظرند كه اين قوم به علت شكست از اقوام مختلف ، به تدريج به سمت جنوب و ناحيه كرمان آمدند و پس از آن به منطقه بلوچستان مهاجرت كردند.حتي اطلاعاتي هم كه حكايت از سكونت بلوچ ها از روزگاري نامعلوم در زنگبار و تانزانيا در آفريقا دارد و بسياري از رسومات وآيين هاي رايج در ميان جنوبي ها از جمله بلوچ ها را حاصل اين اقامت احتمالا طولاني ميداند،چيزي از ايراني بودن آنها كم نمي كند.
هنوز مي توان از لابه لاي خطوط چهره تيره يا نيمه روشن بلوچ ها ،صبوري را خواند. آنها به هيچ كاري عجله نكردند. هميشه صبور بودند. بچه هايشان را هم با همين پرصبري بزرگ كردند. بلوچ ها صبر را با قناعت آميخته اند. كمبودهاي هميشگي و محروميت هاي ناتمام و دايمي،آنها را چنان ساخته كه «در سيري يا گرسنگي» نداري يا دارندگي مرامشان يكي است. بلوچ ها در استان محرومي زندگي مي كنند. هيچ امكاناتي از مغازه و اتومبيل و دكتر و دوا، مثل ساير شهرستان ها در آنجا نيست. در اين منطقه روستاهايي هست كه دكتر حتي در نزديكي شان هم نيست. اما با صبوري همه اين كمبودها را تحمل كرده و تحمل هم مي كنند . «در برخي از نقاط استان بزرگ سيستان وبلوچستان ، جاده اي براي عبور از نقطه اي به منطقه اي ديگر نيست و عبور از بستر رودخانه يا دل كوه صورت مي گيرد. » و بدون بلده راه ، رفتن مسير نيست. « اما بلوچ،همه اين كمبودها را تحمل كرده و تحمل هم مي كند.»
گرچه چند سالي است كه امكانات مختلفي از مركز براي اين استان و ديگر مناطق محروم گسيل شده و هر چند ديگر مرغ و گوسفند كسي را به زور از او نمي ستانند و مال او را تصاحب نمي كنند و زنان را به بيگاري نمي كشند،چرا كه به قول محلي ها «خدا به ظلم راضي نيست» ، اما رنج بلوچ چندان كاسته نشده . بي آبي و خشك سالي ، بي برقي و كمبود امكانات اوليه ، همچنان دامنگير ساكنين اين بخش بزرگ از خاك ايران است.
اما اين همه از تلاش اين قوم براي بهره بردن از ساز و آواز نكاسته است. چرا كه بزرگان گفته اند:« موسيقي تحمل رنج را آسان مي سازد تا آنجا كه مفهوم گذشت زمان را از ميان مي برد ».نه تنها در بلوچستان كه در تمام نواحي ايران،موسيقي،جزيي جدايي ناپذير از زندگي مردمان بوده است. غم ها،شادي ها ،اوقات فراغت يا كار ،دردها و بيماري ها همگي با موسيقي مخصوص خود مي گذشته اند و اگر شرايط زندگي امروز رخصتي دهد هنوز هم همانگونه مي گذرند. اما شواهد حكايت از آن دارند كه اين موسيقي در گذشته با نواهاي ساير نقاط ايران و در نهايت با نغمه هاي موسيقي قديم ايران پيوند داشته است.»گر چه موسيقي امروز بلوچستان از نظر زيبايي شناسي با موسيقي فارسي تفاوت هاي عمده دارد،اما شواهدي در دست است كه نشان از ارتباط ريشه اي ميان موسيقي بلوچي و موسيقي فارسي در ادوارگذشته دارد. از جمله اين نشانه ها،اجراهاي قديمي تر موسيقي بلوچستان است كه در عين حال كه از خصوصيات اصلي موسيقي بلوچستان تبعيت مي كند،حاوي جلوه هايي از فاصله وتزييناتي است كه در موسيقي امروز بلوچستان ديگر يافت نمي شوند و اين جلوه ها با برخي از خصوصيات مشابه در موسيقي فارسي قابل مقايسه اند.»


اما براي به وجود آمدن تفاوت ها و فاصله گرفتن آشكار موسيقي بلوچستان با موسيقي ايراني دلايل مختلفي ذكر مي شود:« بعد مسافت نسبت به مراكز فرهنگ فارسي در ايران و نيز نبود يا كمبود راه هاي مراسلاتي،وجود كوير مركزي و كوه هاي كرمان،ميان بلوچستان و نواحي ديگر ايران و نيز مجاورت اين منطقه با پاكستان و افغانستان از جمله اين دلايل است. » دلايلي كه گر چه يا رفع شده يا در حال برطرف شدن اند ،اما حاصلي براي موسيقي بلوچ و آنچه گذشته اين موسيقي را در بر مي گرفت ندارند. گر چه به زعم كارشناسان و پژوهشگران چاره اي جز پذيرش تغييرات نيست، اما نمي توان به سادگي از فراموشي بخش عمده اي از فرهنگ شفاهي ايران زمين گذشت. هيچ فردي تخريب طبيعي يك اثر فرهنگي ـ تاريخي را به دليل بروز حوادث طبيعي يا حتي گذشت زمان،زير سؤال نمي برد، آنچه مورد تأكيد علاقمندان ميراث فرهنگي است،تلاش براي مراقبت وحفظ اين آثار است. چنين رويكردي در مورد فرهنگ شفاهي و از جمله موسيقي كه بخش عمده اي از اين فرهنگ را تشكيل مي دهد از اهميت بيشتري برخوردار است. اهميت آن در زنده و جاري بودن اين بخش از فرهنگ جامعه است.
ناي ني در نخلستان پيچيد. تو در كنار پير مرد نشسته اي و به او ،موسيقي و فرهنگ فراموش شده اش فكر مي كني . پيرمرد چنان غرق در نواختن است كه متوجه تو نشده و تو به پينه هاو زخم هاي دستش و سياهي روي ناخنش نگاهي مي كني. »اينها جاي بيل است. وه ، دوازده سال بود كه كشاورزير را ترك كرده بودم. اما دو سال است كه ديگر كسي دنبالم نمي آيد و از من نمي پرسد كه كجايي و چه كار مي كني. پير مرد موقع حرف زدن به مقابلش خيره ميشود . با اين كه حالا متوجه تو شده ،اما باز هم با تو حرف نمي زند،گويي دردي را با خويش واگويه مي كند.وقتي از خودش حرف مي زند، گمان مي كني سينه اش از درد جمع مي شود. در آن لحظه نمي داني اين ،شير محمد اسپندار نوازنده چيره دست،دونلي و موسيقيدان يگانه نغمه هاي بلوچ است كه سخن مي گويد يا موسيقي غني ،پيچيده اما ناشناخته بلوچستان است كه جفاي رفته بر خويش را از گلوي پير نجوا مي كند. موسيقي بلوچ چندان ناشناخته است كه در سال هاي اخير بسياري از نمونه هاي تحريف شده و تغيير يافته آن به عنوان نمونه هاي اصيل اين موسيقي توسط گروه هاي مختلف در برخي از جشنواره ها اجرا شده كه اين مسئله خود ،باعث ابهام بيشتري شده است. ابهامي كه سال هاست سايه سنگينش بر فرهنگ شفاهي بسياري از اقوام ساكن شرق گسترده شده . به راستي كه هر هنري كه فراموش شود،از بين مي رود.پير مرد چشمان تنگش را به سوي تو مي چرخاند: چنانچه تا يك سال ديگر كسي از من نپرسد كه چه كار مي كني و از من براي اجراي برنامه دعوت نكند،من فراموش مي شوم، خودم هم ديگر رغبتي به ساز زدن پيدا نخواهم كرد. و تو باز مي ماني كه اين صداي شير محمد است كه در گوشت پيچيده يا اتمام حجت موسيقي محلي بلوچستان بوده با تو و همسالان تو. نمي داني بعد از اين تنها « آواي ليكو» ،« ذهيروك» ، « مست قلندر» و « غزل خواني » اسپندار را نخواهي شنيد يا ديگر آنچه از موسيقي بلوچستان با همه غنايش وجودي ضعيف داشته هم به خاطره ها خواهد پيوست و نهايتا در نوارها و cd هاي بي روح محفوظ خواهد ماند .
وقتي به ياد مي آوري كه چندي پيش داوران چند دوره از جشنواره موسيقي محلي در آستانه برگزاري برنامه اي ديگر، دست از كار شستند و مسئولين چاره اي جز يافتن جايگزين براي آنها و شخصي كردن مسئله نديدند، وقتي مي شنوي در جشنواره اي دانشجويي كه با حمايت بانيان حفاظت از ميراث ماندگار گذشته ـ سازمان ميراث فرهنگي كشورـ برگزار شده،براي دعوت از استاد موسيقي بلوچ و يادگار فرتوت آواي گذشتگان،گروه كوچك و هميشه همراهش را از فهرست مدعوين خط مي زنند و وقتي مي بيني تنها راوي نوروز خواني در شمال شرق كشور ،در گوشه خلوت خود جان مي دهد و روايت ها و حكايت هايش را با خود ، در خاك مي كند،نه مي تواني به تلاش هاي گاه و بي گاه و پراكنده مسئولين كه به ظاهر براي حفظ ميراث معنوي انجام ميگيرد دل بسپاري و نه مي تواني از چشم دوختن به آخرين بازمانده هاي فرهنگ كهن ايراني خود داري كني. كساني كه وجودشان به هنر و كارشان زنده است. « دولت هر برج 100 هزار تومان به من مي دهد . ولي از من كار بخواهند . من با هنرم زنده هستم. »اما ما كه خدا را شكر مي گذاريم. اين پول، هزينه آب و برقمان مي شود.»
ناي ني در ميان نخلستان پيچيده ، در كنار پيرمرد نشسته اي اما گويي از او،از موسيقي اش و از آنچه در سينه دارد ،فرسنگ ها فاصله داري. درحالي كه مي داني او و امثال او مي توانند:« باعث سربلندي ايران باشند،اما مي بيني كه چگونه در خلوت خويش با آرامشي دروني ،نگران آينده موسيقي منطقه خويش است. او كه مي توانست به جهانيان بگويد» در ميان ايرانيان ، هر هنري پيدا ميشود، در ايران كسي هست كه مي تواند دو ني را با هم بنوازد» حالا در كنار جوي باريكي كه نخلستان كوچكش را آبياري مي كند متفكر ومغموم نشسته است. آيا او به اين مي انديشد كه چرا سال ها پيش كه از او براي اجراي برنامه و اقامت در كشور فرانسه دعوت كردند،دعوتشان رارد كرد . اما پيرمرد هنوز هم كه از آن دوران حرف مي زند،با تغير مي گويد: « وفاداري من را نگاه كن!آري ! پير مرد همه پيشنهادات غريبه ها را رد كرده و اكنون در خلوت خويش ،خاطراتش را مرور مي كند.خاطرات كودكي اش را كه شاهد ستم رضا شاه بر قوم بلوچ بوده ،خاطرات جواني اش را كه از رنج هاي زندگي و فشارهاي سياسي ديارش را به قصد پاكستان ترك كرده بود و با ذخيره غني هنري به شهر خود بازگشت . خاطره سال هاي 54 ـ 55 را كه با اسلحه براي اجراي برنامه به شيراز بردندش. خاطره سال هايي را كه بعد از آن از تهران، فرانسه يا ديگر كشورها براي درك هنر و ثبت اندوخته هايش به سراغش آمدند.خاطره سال هايي را كه دائما در سفر بود و از اين جشنواره به آن جشنواره براي اجراي برنامه مي رفت . خاطره زماني را كه با نواي معجزه آساي ني، مار را از سوراخ بيرون كشيد و به رقصش واداشت،خاطره آن سفر كه تهيه كننده ايراني را در فرانسه به گريه انداخته بود و خاطره دو سال بيكاري اش را

سايت ميراث

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:19 توسط |

لیکو: ناله ی زار عاشقان بلوچ

داكتر اسدالله شعور
ليكو يكي از گونه هاي ادب شفاهي و همچنان نوعي از موسيقي بلوچ هاي افغانستان است كه مانند دوبيتي هاي زبان دري و لندي هاي لسان پشتو، توسط‌ عامه ي مردم به صورت شفاهي سروده شده است و به همين شيوه در بين مردمان مناطق مختلف انتشار يافته، و از نسلي به نسل ديگر انتقال پذيرفته است.

ليكو يك بيت موزون و مقفي داراي مصراع هاي ده هجايي است كه مضمون آن را مطالب عاشقانه تشكيل داده، احساسات و عواطف لطيف مردم دلير و سرسخت بلوچ را بازتاب ميدهد. اين خلق شريف : با آنكه شرايط زندگي دشواري از طرف طبيعت بر آنها تحميل شده؛ ولي به گفته ي شاعر نامور بلوچ گل خان نصير
اي خداوندا بلوچانا چشين مردم بدي
خوش دماغ و جان نثار و زنده دل، روشن خيال
و انعكاس همين خوش دماغي، زنده دلي و روشن خيالي آنهاست كه دنياي رنگين و پر از لطافت ليكوها را آفريده است. مردمان بلوچ كه از تركمنستان تا بحر هند و از كابل تا عراق و امارات متحده ي عربي پراگنده هستند، در كشور ما تعدادي از آنها در ولايت هرات و شهر كابل اقامت داشته، ولي تعداد عمده تر آنها در ولايت نيمروز زندگي مي كنند. بلوچ هاي كابل كه در قلعه ي وكيل بي بي مهرو، وزيرآباد و پغمان به سر ميبرند به صورت عموم دري زبان شده و اغلب آنها مذهب شيعه اختيار كرده اند. بلوچان هرات نيز اغلب به زبان دري سخن ميرانند، ولي مردمان نيمروز چون داراي كتله یي وسيع بوده و در همسايگي بلوچستان ايران و بلوچستان پاكستان قرار دارند؛ و اغلب آنها که در جريان تجاوزات سده ي نزدهم دولت انگليس بر بلوچستان، به افغانستان كوچيده اند؛ زبان و فرهنگ بومي خويش را حفظ كرده اند. اينها قبايل رخشاني، گورگيج، نارويي، سنجراني، محمدحسني و چند‌ قبيله ي كوچكتر ديگرند كه به لهجه ي غربي بلوچي كه به نام شيوه ي رخشاني نيز ياد ميگردد، سخن ميگويند و آفريده هاي شفاهي شان را توسط آن خلق ميكنند. نفوس بلوچان افغانستان را منابع گوناگون، از بيست تا چهل هزار نفر خوانده اند. ولی روشنفکران امروزی بلوچ ارقامی از دو صد تا چهارصد هزار نفر را ادعا دارند.
عدم ترويج عام سواد در ميان بلوچان باعث شده تا آنان به سان ساير مليت ها و اقوام كشور فرهنگ شفاهي و بويژه ادبيات شفاهي غني و رنگيني داشته باشند. تنها در ساحه ي نظم شفاهي، بلوچان براي جنبه هاي گوناگون زندگي، نمودهاي مختلف شعر دارند كه عبارت اند از: ليكو يا ترانه هاي عاشقانه كه بيشتر شرح دوري و فراق را در بر‌دارد؛ لاروك كه سرودهاي مراسم خوشي چون جشن تولد، ختنه سوري و امثال اينها ميباشد؛ هالو كه سرودهاي ويژه ي مراسم عروسي اند؛ مودگ كه متن مويه ها و يا سرودهاي مراسم ترحيم اند؛ شئر يا حماسه هاي محلي حاوي شرح و بسط كارنامه هاي قهرمانان بلوچ اند؛ ليلو كه همانند‌ للوهاي دري بوده براي خواباندن كودكان به كار ميرود؛ بيت كه ممكن است همان آهنگهاي عادي باشند؛ ناتيا شئر كه متن آهنگهاي نعتيه اند؛ مورو كه شادروان استاد عبدالرحمن پهوال در رساله مونوگراف دوره ي لسانس شان آن را ترانه هاي مراتع خوانده اند؛ و زهيروك كه ترانه هاي فراق بوده به مشكل از ليكو متمايز ميگردد؛ ولي در وقت اجراي اين گونه موسيقي كه شيوه هاي خوانش آنها از هم فرق دارند به آساني قابل تفكيك اند؛ زيرا مصراع هاي ليكو را به صورت دو، دو بخش و به تكرار ميخوانند در حالي كه زهيروگ را يك پارچه و در يك لحن ادا ميكنند و از طرف ديگر ليكو را بيشتر در بين بلوچان افغانستان، ايران و نواحي مجاور نزديك آنها در پاكستان ميخوانند در حالي كه زهيروگ بيشتر در نواحي مكران رواج دارد. برخي از گونه هاي ادبي و موسيقايي چون صوت، شپتاكي، كردي، نازينك، گواتي و مالد كه در جوامع همسايه ي بلوچان ما رايج است در افغانستان به نظر نگارنده نرسيد، شايد جستاري عميق تر و جدي تر مسئله را روشن تر گرداند.
ژنر ليكو تا اكنون براي خوانندگان دري زبان ناآشنا مانده است. در افغانستان نخستين دانشمندي كه از ليكو نام برده و ترجمه ي پشتوي چهار، پنج نمود آنها را روي كاغذ ثبت نموده كانديد اكادميسين عبدالرحمن پهوال بلوچ بودند كه در اواخر دهه ي چهلم پايان نامه ي دوره ي ليسانس شان را زير عنوان بلوچي ژبي او ادب نوشته بودند؛ ولي نخستين نمونه هاي ليكو با ترجمه ي دري آنها كه به كمك همان بزرگوار در اختيار نگارنده گذاشته شده بود، در سال ١٣٥٣ ش در مقدمه ي ترانه هاي كهسار اثر اين قلم به چاپ رسيد؛ ولي تا به امروز كار ديگري در زمينه صورت نگرفته است؛ شايد در هفته نامه ي سوب كه بين سالهاي ١٣٧٠ــ١٣٥٧در كابل به زبان بلوچي به نشر ميرسيد، نمونه هاي بيشتري از اين ژانر جالب به ثبت رسيده باشد كه با تاسف در اينجا به دسترس نيست. نمونه هاي ليكو كه در اينجا خدمت خوانندگان عزيز تقديم ميگردد در سالهاي ١٣٥٥ تا ١٣٦٠ از زبان مراجعين برنامه هاي بلوچي راديو افغانستان، توسط نگارنده به ثبت رسيده است و جاي خوشي است كه بعد از ساليان دراز اقبال چاپ مييابند. ليكو كه از نظر محتوا، نوعيت و حتي با نام هايكوهاي جاپاني تشابه دارند؛ چنين اند:

استارين چم تي تيري پيكان انت
گرمنا بلگنت، مني خطا زيان كنت

ستارگان چشمانت پيكان تير را مانند؛
چون بر من اصابت كنند؛ نابودم ميگردانند.

تي دو كين آبرو واب چو شامارا
خنجرانت تيزين، په مني جانا

ابروان دم شاه مار مانندت
چون خنجر براني در جان منند

تي گوري ديما باگ و باگزارانت
تي دوگين گهودان باگي انار انت

تخت سينه ات باغ و باغزار است
دو پستانت انارستان آنند.

تي دوگين گهودان باگي انار انت
پته ارزان انت؛ په منو گران انت

دو سينه ات انارستان اند
براي تو ارزشي ندارند؛ ولي براي من پر بهايند.

جامه گي دوچي دامني نخش كن
من شته زارن، ناگوات وش كن

دامن پيرهني را كه برايت ميدوزي، منقش بساز؛
و من آزرده دل را راضی كن!

آسمان ديما جمري شينكي
بورجاني دستا، سوري آدينكي

ابرها در آسمان پخش گرديده اند؛
عزيز من آيينه عروسي (قاب طلايي) در دست دارد.

آسمانِ نودان شما بكنت تيمار
بارگي دردان كرته منا بيمار

ابر های آسمان! تيمارداري ام كنید؛
که درد عزيزان بيمارم كرده است.

ته خطي ديم بدي من و ته وانين
تي دل حالا من و ته زانين

نامه بفرست كه تا خودم بخوانم
و از حال دل تو باخبر گردم

جامه گي دوچيت زيب دنت تويي
بركين بيکان ترينز انت بويي

پيرهني را كه برايت دوخته ميشود؛ یخن زیبایی دارد.
کاکل هایت به هر سو عطر خواهد افشاند.

جامه گي دوچي گري نا دوچ انت
گاکه دي ديم بدي آخري روچ انت

پيرهني را كه ميدوزي؛ دامنش نادوز است؛
كاغذي بفرست كه روز آخرين من است.

سر مني درد كرت گون سري پوستا
دل مني منته په مني دوستا

سرم چنان درد كرد كه مغزم را باخبر ساخت
براي دوست دلم در تپش است.

موتري گوريت روت په ماكوها
گوات شمال كيشيت كاريتي بوها

آواز موتريست كه به سوي كوه ها ميشتابد؛
نسيم بوي ترا به من آرد.

تي دپ و دندان چون جوهردارانت
شيپگ ين پوزتي چون په جا سوارانت

لب و دندان تو آبدار اند.
بيني بلندت بسی موزون است.

ليكوهاي بلوچي كه مماثل دوبيتي هاي دري؛ لندي هاي پشتو؛ و سوزوان اوزبيكي است؛ تنها از لحاظ محتوا و كاربرد در تقارن و مماثلت آنها قرار نميگيرد؛ بلكه از لحاظ دو وزنه بودن نيز تشابهي با انواع نظم شفاهي سه زبان ديگر كشور دارد؛ بدين معنا كه نمودهاي ياد شده هر يك داراي اشكال معمولي و كوتاه هستند؛ مانند دوبيتي و ميده دوبيتي كه ترانه نيز خوانده ميشود؛ لندي و لندكي كه نصف لندي و داراي يك مصرع است؛ سوزوان و قوشيق كه توره و ناي ناي نيز خوانده ميشود. ليكوهاي بلوچي كه متشكل از دو مصراع ده هجايي است؛ نمود كوچكتر آن ابيات مقفي داراي دو مصراع پنج هجايي ميباشد كه نگارنده با جستاري مختصر نام ديگري براي آن نيافت؛ شايد پژوهش ساحويي بتواند نامي براي اين يكي پيدا كرده و مرز دقيق اين دو قالب داراي يك محتوا را دريابد. نمونه هاي ليكوهاي كوتاه وزن اينهايند:

رودي اومالا
دور بدي رومالا

به ساحل دريا
رومالت را بيانداز

روداغدي بكن
ديما پدي بكن

دريا را قد آب بكن
و به سوي من برگرد!

راه كه دو راه بوت
دل مني دوجا بوت

راه هاي مان كه از هم جدا گشت؛
بند دلم پاره شد.

راهي روي كنت
ته بيا مني شكر لنت

در راه آهسته قدم می گذاري
نزد من بيا اي شكر لبانم!

کاهي و کوشتي
من دلا پروشتي

ترديد و دو دلي تو
دل شكسته ام گردانيده است.

چمانه مكن سياه
كسي مزانت ترا

چشمانت را سياه مكن
كه کسی از راز (عشقت) پی نبرد!

چمانه چاردي
منا بزور و بال دي

با گشتاندن چشمانت
پروازم بده

سرينا ته خم دي
چكي په چم دي

كمرت را خم كرده
بوسه را به اصول عاشقانه بده!

سيرنا خمي ني
چكي چمي ني

كمرت را خم ميكني
تا بوسه اي پيشكشم نمايي.

چم تي خمارانت
باگي انارانت

چشمت خمار است
باغ انار است

گپوتي دلي بند
بور جان دمي بهند

اي كبوترك، دلبندم
نازنينم! بيا لحظه اي بخند

روچ ديگرانته
مناتي سر انته

وقت عصر است
به سر تو سوگند ياد ميكنم

روچا بيگا بكن
سرمنی لوگا بكن

بگذار شام گردد
بعد به خانه ام بيا!

گايي و گوشتي
مني دلاپروشتي

ميآيي و مي ايستي
قلبم را شكستي

پيتي پارتا
سردين زيارتا

به آرزوي ديدارت
به زيارت ميروم

شب چون قرارانت
تهي كوشاني توارانت

در شب آرام
آواز قدم هاي ترا ميشنوم.

بيا برون ياشكا
بال بكن چو چاشكا

بيا كه آن طرف دريا برويم
مانند مرغابي پرواز كن

و پته گي واب كن
نشته گي ته يات كن

اگر در خوابي، راحت باش
چون بيداري مرا ياد كن!

دل مني گرت كرت
پيراني ودت كرت

دلم بسيار دغدغه دارد
پيران مددم نمايند

براي اصلاح پاره اي از برگردان هاي دري ليكوها، از دوستان و همكاران قديمي رادیو تلویزیون کابل جناب داكتر لعلزاد بلوچ و نوراحمد اومان سپاسگذارم.
 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:15 توسط |

 

موسيقي و كوليان بلوچستان

حسين رحمن نژاد

 

 

كوليان چون به درخواست بهرام گور از هندوستان به ايران كوچيدند، نخست در جنوب شرقي ايران سكني گزيدند. آنان با موسيقي متولد مي‌شوند و زندگي مي‌كنند و مي‌ميرند و بلوچ‌ها نيز چنين‌اند و تعلق ‌خاطر بسيار به موسيقي دارند. كولي‌ها عميق‌ترين آلام و دلپذيرترين افسانه‌هاي عشق و حماسه خويش را با موسيقي بيان مي‌كنند و بلوچ‌ها نيز! هنگام كه كلام از بيان احساسات و عواطف فرو مي‌ماند، بلوچ به موسيقي پناه مي‌برد و ناگفته‌ها را به گفتِ موسيقائي مي‌سرايد.
موسيقي بلوچ از ديرباز تحت تأثير موسيقي هند بوده است. تأثير فرهنگ هند منحصر به موسيقي بلوچ نيست و رد آن را حتي در نوع پوشاك و آرايش اين مردمان نيز مي‌توان ديد. غير از نفوذ فرهنگ هند بر مردم بلوچستان، داد و ستدهاي دامنه‌دار مردم سيستان و بلوچستان با مردمان هندوستان، در اين تأثير و تأثر، بسيار نقش داشته است.
در جهت حفظ برخي از آداب ويژه قوم بلوچ كه با رقص و موسيقي درهم‌آميخته است. (مراسمي چون ختنه‌سوران، عروسي، رقص گواتي)، موسيقي اصيل بلوچستان نقش شايسته‌اي را ايفا كرده است. نكته مهمتر اين كه نوازندگان كولي و دوره‌گرد در بلوچستان، پيوسته به موسيقي سنتي خود وفادار بود و اين حرفه را از نياكان خود به ارث برده و به فرزندان خويش منتقل كرده‌‌اند. اين نوازندگان، ابتدا لانگو ناميده مي‌شدند و بعدها لقب لوري به خود گرفتند، غير از تنبورگ‌نوازان كه پيوسته لقب پهلوان داشته‌اند.
جالب است كه مردان بلوچ با وجود تعصب زيادي كه دارند، نوازندگان را محرم مي‌شمارند و به آنان اجازه مي‌دهند كه در مجالس خصوصي و جائي كه زنان و دختران آنها حضور دارند، شركت كنند. لوري‌ها در هنگام جمع‌آوري محصول در روستاها پرسه مي‌زنند و هر كس به فراخور وضعيت مالي خود به ايشان ياري مي‌رساند و كمك نقدي يا جنسي مي‌كند. لوري‌ها هر شش ماه يك بار هم سري به بزرگان و خوانين مي‌زنند تا اندك‌مايه معاشي فراهم آورند.
نوازندگان دوره‌گرد در مجموع موقعيت اجتماعي خوبي ندارند و ديگران با تحقير بر ايشان مي‌نگرند.
زنان بلوچ سازي را نمي‌نوازند و آواز و ترانه را به صورت دسته‌جمعي مي‌خوانند.


سازهاي موسيقي بلوچستان:


1. قيچك:
اين ساز را سرود يا سروز هم مي‌نامند. سازي است شبيه به كمانچه، با كاسه‌اي به بزرگي كاسه تار و دسته‌اي كوچك. نوازنده، اين ساز را به صورت عمودي روي زمين مي‌گذارد و با كمانگ (آرشه) به صورت افقي مي‌نوازد.
نوازندگان دوره‌گرد، قيچك را با تسمه چرمي به گردن آويزان مي‌كنند و در هنگام حركت مي‌نوازند. قيچك در اغلب نغمه‌‌هاي بلوچي، ساز اصلي است.

2. تنبورگ

اين ساز بسيار شبيه سه تار است. در قديم به نوازنده تنبورگ، پهلوان مي‌گفتند، ولي اينك تنبورگي يا جنگي ناميده مي‌شود. روي ساز تنبورگ، پرده‌ها مشخص نيست، از همين رو فقط براي همراهي با سازهاي ديگر مناسب است. با دست راست بر سيم‌ها زخمه مي‌زنند و دست چپ روي دسته حركت مي‌كند.

3. رباب

شبيه به سي‌تار هندي و طرز نواختن آن مثل تنبورگ است، البته رباب را به جاي انگشت، با مضراب فلزي مي‌نوازند. از آنجا كه تعداد سيم‌هاي رباب زياد است، مي‌توان با آن نت‌هاي فراواني را نواخت. رباب از نظر اصالت با قيچك و تنبورگ قابل مقايسه نيست.

4. بانچو

به اعتقاد بلوچي‌ها، اين ساز از ناحيه سند آمده است. صداي شلوغ و رسايي دارد. هنگام نواختن يك سر آن را روي زانو و سر ديگر را روز زمين مي‌گذارند. با دست راست زخمه مي‌زنند و با دست چپ پرده مي‌گيرند. هر پرده به وسيله يك دكمه فلزي گرفته مي‌شود و با كم و زياد كردن فشار انگشتان روي اين دكمه‌ها، هر نت طنين دلكشي پيدا مي‌كند.

5. ني

از چوب ني ساخته مي‌شود و نوازنده آن را نلي (Nely) مي‌نامند.

6. درو‌كّل (Drokkol)

نام ديگر آن دهل است و هميشه بقيه سازها را همراه مي‌كند و خيلي بندرت، تنها نواخته مي‌شود مگر آن كه بخواهند رقص شيك (Shiyek) يا دمال (Damal) را همراهي كند.

7. كوزه

سازي است قديمي فراموش شده و از جنس سفال كه به صورت خمره است و روي آن پوست بز كشيده‌اند.


موسيقي بلوچ و آئين‌ها:
موسيقي بلوچ انواع گوناگون دارد:


 موسيقي عاشقانه و شادمانه (صوت):
در اين موسيقي مرد ترانه مي‌خواند و زنان بندهاي آخر را تكرار مي‌كنند. معمولاً با قيچك همراهي مي‌شود. اشعاري كه با اين موسيقي خوانده مي‌شود بسيار لطيف و شاعرانه و آئينه روح هنرمند است.

 زميروگ:
موسيقي اندوهباري كه در هجران و درد و غربت ساخته و نواخته مي‌شود. زميروگ به زبان پارسي، «ياد عميق» معنا مي‌دهد. اين موسيقي فقط با قيچك همراهي مي‌شود و همچون بيتي غمبار، با تكرارهاي غم‌انگيز ناله‌هاي قيچك، اندوه سنگيني را براي شنونده به ارمغان مي‌آورد. غالباً بي‌كلام است.

 شعر:
موسيقي مجالس رسمي و جشن‌ها و عيدهاست. اين موسيقي با داستانهاي عشقي چون «شهداد و مهناز»، «لالاگراناز»، «كيا و سادو» و داستانهاي حماسي «چاكر و بهرام» و «بالاچ و نقيبو» اجرا مي‌شوند و گاه نيز در وصف طبيعت ترانه‌هايي سروده مي‌شوند. «لوري» سعي مي‌كند. با خواندن ترانه‌ها و اشعار بديع، مجلسيان را به شور آورد و صله (داد) بگيرد.
. موسيقي عروسي: موسيقي چنان با خون مردم بلوچ در آميخته است كه هر مراسمي موسيقي ويژه خود را دارد، مثلاً ترانه‌ها و آهنگهاي شب اول عروسي را نازينك (Nazink) مي‌نامند كه به معني ستايش كردن است. در اين شب در خانه داماد ترانه‌هايي درباره قد و قامت و شجاعت و مردانگي و بخشندگي داماد مي‌خوانند و در خانه عروس از شكوه و زيبايي و نجابت و شايستگي دختر مي‌گويند. عروس هفت روز در جُل (حجله) مي‌ماند و در اين فاصله هيچ مردي، حتي داماد، حق ندارد با عروس حرف بزند. روز هفتم، داماد را با رقص و پايكوبي به حمام مي‌برند. در اين مراسم ‌آهنگهايي به نام «لارو» خوانده مي‌شود. در هنگام استحمام داماد نيز «هالُ» (Halo) مي‌خوانند. در هنگام بازگشت از حمام نيز لارد و در خانه نازينك مي‌خوانند.

. موسيقي تولد نوزاد:
به اين مراسم كه شش شب طول مي‌كشد، شپ تاگي (Shap – Tagi) مي‌گويند. شپ‌تاگي به معناي تاب‌ آوردن است.
از آنجا كه تولد نوزاد در هر خانواده‌اي، نشانه دوام آن است، در طول اين هفت شب و روز، با خوراكي و عطر و روغن سر و موسيقي از مهمانان پذيرائي مي‌شود. ترانه‌هاي شب اول را سفت (Seft) و ترانه‌‌هاي ديگر را «لاروششگاني» (Larusheshgani) مي‌گويند و ترانه‌‌هاي آنها، مملو از شكر به درگاه خداوند است.


. موسيقي عزاداري:
اين موسيقي وزبت (Wazbat) نام دارد و عمداً با قيچك نواخته مي‌شود تا بتوان اندوه و درد را به شايسته‌ترين شكل بيان كرد. نواي حزن‌آوري كه با قيچك همراهي مي‌شود، موتك (Mutk) است.

. موسيقي آئيني:

موسيقي در بلوچستان، بخصوص در مناطق ساحلي با افسانه‌ها، اساطير، خرافات و جادو درهم آميخته و گاهي هم به عنوان درمان از آن استفاده مي‌شود. ساكنان اين منطقه معتقدند كه گاه «باد»ها يا ارواح مرموز در وجود كسي حلول مي‌كنند و او را بيمار مي‌سازند و بايد با موسيقي، فرد مبتلا را نجات داد. مهمترين «باد»‌ها عبارتند از: گوات (Gowat)، زار، شيك و پري كه هر كدام انواع مختلف و درمان آنها هم متخصصان خود را دارد، از جمله براي معالجه بادي كه از نوع زار باشد، بايد از «بابازار» يا «مامازار» و براي معالجه بادگوات بايد از خليفه‌گواتي كمك گرفت، به اين ترتيب كه او به خانه بيمار مي‌رود، با تنبورگي ريتم آهنگي را تعيين مي‌كند و ديگران با نواختن رباب و قيچك و كف‌زدن و خواندن و رقصيدن، همراهي‌اش مي‌كنند. آهنگها در اين مراسم «مگام»‌هاي متنوعي دارند (مقام) و ريتم‌هاي تند و هيجان‌انگيز و كند را شامل مي‌شوند. هر يك از نواها نامي دارند، از جمله: ياگلندر (قلندر)، ياهو، الّاهو، سيمرغ، مسته‌گلندر (مست‌قلندر). خليفه با مشاهده عكس‌العمل بيمار، ريتم آهنگ را تنظيم مي‌كند. گاه غير از بيمار، اطرافتان نيز از خودبيخود و به اصطلاح «پُر» مي‌شوند. اين مراسم ممكن است گاهي تا هفت شب طول بكشد. خليفه با عباراتي عربي، بلوچي، فارسي و گاه كلمات بي‌معني، باد را قسم مي‌دهد كه دست از سر بيمار بردارد.
در مجموع موسيقي بلوچ چنان با زندگي مردمان آن خطّه درآميخته است كه مطالعه درباره آن، ما را به مخفي‌ترين و ظريف‌ترين زواياي زندگي‌آنان رهنمون مي‌شود.

پانوشت:

موسيقي در بلوچستان، تحقيق، محمدعلي احمديان، هنر و مردم، شماره 182، آذر 1356

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:13 توسط |

نوبهار"

تران كنت بلبل, نو بهار آتكگ

كوه بن ء ريك, ملگزار آتكگ

بو بهار گاهي هر گورا شنگ انت

سبزلء بور ء پا توار آتكگ

زنزريت ساه اچ گل ء بو آن

مولمان جان انتظار آتكگ

طوطي ءو سارم ء و شانتل و طاؤس

جنگل ء و باغان بي شمار آتكگ

بلبل إ جاك صلصل نازينك

برز درچكاني شاهسار آتكگ

پور و سيسو گون كپوت چاهي

كهن ءو هوشاپان صد هزار آتكگ

اچ كهيراني شاهلان برزين

سوز كپوتاني وش توار آتكگ

قادر بخش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:7 توسط |

او بلوچستان تئ دوری منء بے واک کننت

 

او بلوچستان تئ دوری منء بے واک کننت

بے اجامی زھیر بندانت سینگا چاک چاک کننت 

سرومگین کوہ و ھساران نقشنت یک یک مئے دلا

پہ ھمے یادان زرانان روچ و شپ من چہ گلا

ا‎‎ۓ تئ عشقنت منا بلبلی گویاک کننت

 

پراھگین آزمانا کہ جڑ بندانت تئ

ڈھل و چاپ و زیملان گون کہ سرا گرندانت تئ

گوارگان مھرء کتابا مئے دلا تاک تاک کننت

 

او منی دوستان زرۓ چولانی ما باھوٹ بئین

شے مریدۓ عشقء بیارین پہ وطن ما لوٹ بئین

پہ وتی حقء یلان کمبری بے باک کننت

 

گشتگان دراھین جھانا ھرچ تک و ھرچ شما

من ندیست دگنیاھا تئ رنگ و تئ دروشما

بندگء زردء ھیالان بارین کدی واناک کننت

بے اجامی زھیر بندنت سینگا چاک چاک کننت

 

 

  بندگ یار،13/07/2004

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:3 توسط |

پاکین وتن پل و گلابین

 

پاکین وتن مئی بلوچستان          

 پاکین وتن مئی بلوچستان

پاکین وتن مئی پل و گلابانی

تنگهین بچ و شیرمزارانی

 

پاکین وتن مئی پل وگلابانی

پاکین وتن مئی پل و گلابانی

تو جان و ساه ء مئی بلوچانی

تو مات ء تنگهین شیر بچانی

 

پاکین وتن مئی پل و گلابانی

پاکین وتن مئی پل و گلابانی

تو جان وساهء مئی بلوچانی

تو همک دردو درمانء بلوچانی

تو عشقء روکءمئی دیدگانی

لیمورتگین زرد وپلین دلانی

 

پاکین وتن مئی بلوچستان         

پاکین وتن مئی بلوچستان

نام تئی ابد زندگ مان جهانا باتین

که نیست انت دگه ملک  تئی دابین

 

پاکین وتن مئی بلوچستان

پاکین وتن مئی بلوچستان

گون ترا عجب مهرو عشقءداران من

تئی دیوانگ و تئی شیدایان(مریدان) من

ابید اچ تو مباتان من

ابید اچ تو مباتان من

او پاکین وتن پل و گلابین

او پاکین وتن پل و گلابین

 

 مندوست سربازی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:48 توسط |

من بلوچم

من بلوچم وزبلوچ مهربان گویم سخن               ازمرام وسیرت این قهرمان گویم سخن

ازمکان ومسکن وماوای حاصلخیزاو                   ازکویــروساحل بحــرعمان گـویم سخن

ازفــــرازکوه تفـــتان اژدهای آتــشین              سردوآرام با دلی آتشفشان گویم سخـن

من زبزمان وشکاروصیدوآب معدنش                 ازجبال زنده سربرکهکشان گویم سخن

ازدیارپیپ وفنوج آزباغ وکه سفیــــد                   منبع نفت وطلا وبرلیان گویم سخــــــن

من زبنت میرقنبر،نیکشهروقصروقند                 من ازآن پاینده مردجاودان گویم سخــن

زان همه آب روان ملک بمپوربحرگون              بس لطیف ونرم مثل پرنیانم گویم سخن

ارض حاصلخیزوآن رودخانه پربرکتش              غله راانبارهمچون سیستان گویم سخـن

بخش سربازم بهشت خطه زرخیزمن            باغهای سبزآن چون بوستان گویم سخن

ازدیارپیـــشین وخاک زرباهــــوکلات               من زخاکی که نباشدمثل آن گویم سخن

چابهار و بندرآزاد و بحرپرخــــروش                     ازکنارک این دریا مرزبان گویم سخــــن

ازسفالکاران سربازوسراوان سرفراز                 مردمان بی ریا وکاردان گویم سخـــــــن

ازدلاورمردم سرحدوخاش وزاهدان                ازبرای خاک میهن جانفشان گویم سخـن

ازجنوب شرق ایران ازهوای گرم گرم            چون دل این مردم خونگرممان گویم سخن

مسکنم تاریخ گوید ساحل بحرخزر               چون همان دریادلان قهرمان گویم سخــن

سامــی ام گــویندامــاآریــایی زاده ام            بازبــان آریــایی همچنان گویم سخـــــــن

سرزمینم راعرب خواندمکاباضم میم                وزمکوران خاک پاک مکران گویم سخـن

هموطن باضم ب گوید:بلوچ نام مرا              من به فتح ب ولام اعیان گویم سخــــــــن

تازیان را،چ،نباشدنام من گویدبلوش           این چنین اسمی زتورات زمان گویم سخن

پاکزادفردوسی درشاهنامه ازکوچ وبلوچ           ذکرخیری کرده من ازاین وآن گویم سخن

شاعرطوسم سگالنده همین خواندمــــرا         باعدوی خاک میهن ازتوان گویم سخــــن

سرزراه خاک میهن کی کنم هرگزدریغ               عرصه پیکارراچون قهرمان گویم سخــن

کیش من اسلام می باشد زبانم آریــــا           رایت اسلام راچون پاسبان گویم سخـــن

هنگ جمازم بودنقش ستون بــــیستون           من زدورداریوش وآنزمان گویم سخــــــن

دفن شددرزیرخاکم لشکراسکــــندری              ازنبرد وکارزای بی امان گویم سخـــــــــن

زیرپایم فرش کردم لشکرحجـــاج را                    آنچنانکه برگ ریزد درخزان گویم سخــن

لشکرصفاریان رادرسراوان شهرجالق             کرده ام تدفین من ازآن مکان گویم سخــن

ازجدال تن به تن با پیراستعمارمــــن             ازبلوچ ،چاه تمین ،زاهدان گویم سخــــــــن

دیلمی ها لشکری ازقوم من درفوج خود       داشتند زان لشکر پیل دمان گویم سخــــــن

ازجلال الدین خوارزمی درجنگ مغول             من حمایت کرده ام تاپای جان گویم سخـن

ازشکست گنجعلی والی شاه عباس ،من     باتوازشمس بلوچ پهلوان گویم سخـــــــــــن

نارواها دیدم ازقوم مغول بی حدمـــن            ازجفای جور شان من بافغان گویم سخــــن

دفع شراشرف افغان رادرکوه سفـــــید           من نمودم مثل آن شیرژیان گویم سخــــــن

ازجفاخوردم آگرآن سیب زهرآلوده را                  ازامیرغزنوی دراصفهان گویم سخــــــــن

کشتن نادرسپس تاعهدشاهان قجـــــــر        دادخودبگرفته ام ازدشمنان گویم سخــــــن

قلعه بمپورکوسایدسرش برکهکشان              هرستونش رابود صدداستان گویم سخــــن

تازیانه خورده ام ازدشمنان بسیارمن             ازنشان ظلمشان برپشت جان گویم سخن

بازکردازگردنم یوغ اسارت ،انقلاب                  باسپاسی زان خدای لامکان گویم سخــــن

سخت بیزارم من ازکارخلاف هرزگی                 مردکارم ازبرای آب ونان گویم سخـــــــن

سرزمینم مستعد  و   مردمانم با هنر             باهنرمندان دنیا همزبان گویم سخــــــــــــن

گربود  ابزارکارم درامور  صنعتی                       درجوارملک چین واصفهان گویم سخـــــن

دختران باهنر،گلدوزوسوزن کارمن                    منحصرتنهابه فردازکارشان گویم سخــ‌‌‌‌‌ـن

رودهای دامن وبمپوروسربازونهنگ              جاری اندافسوس من تشنه لبان گویم سخن

قلعه پهره که ازقاجارباشد یادگــــــار               ازبن این برج عهدباستان گویم سخــــــــــن

قادر اندربارگاه  کشور آزادگـــــــان                 باسری تسلیم براین آستان گویم سخــــــن

                                                                      شعراز:قادربخش آبسالان

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:27 توسط |

مکران

مکران. اي سرزمين جاودان                    قدمتت همپايه هفت آسمان

اي سرا و مامن آزادگان                          دور باد از دامنت دست ددان

جاي جاي خاک تو بوي صفاست            يادگار از مردماني با حياست

شيرمرد و جامه غيرت به تن                مرد جنگ و کارزار و صف شکن

چشم تاريخ خود بود باري گواه                 بر رشادتهاي حمل .دادشاه

آن يلي که فوج شاهي را شکست    آن گرفته جان شيرين را به دست

نيست شخصي غير شيرکوه سپيد     دادشاهي که جهانن جون او نديد

يک تنه رفتن به جنگ پرتغال             دست خالي با مسلسل ها جدال

از که آيد جز ز شاه کلمتی                        حمل غيور و صاحب غيرتي

اجنبي بر خاک تو نابرده دست            زانکه خاکت بر بلوچ پيراهنست

از تن ما پيرهن بيرون رود                  آن زمان که سر جدا از تن شود

از بلوچي و بلوچ اين نکته دان       هر چه پنداشتي ازين معني همان

رسم او مهمان نوازي و صفا           سر به قولش مي شود از تن جدا

در مرامش رندي و مردانگي است چون به غيرت در رسد ديوانگي است

هان که ديگ غيرتش ناور به جوش        تا چو شيران ناورد بر تو خروش

شهرهايت جنت روي زمين                       بلکه زيباتر ز فردوس برين

آريايي شهر تو ايرانشهر             چون سراوان هيچ کس ناديده شهر

نيکشهرت از نکويي شهر نيک              چابهار. چاربهارت بي شريک

در زمستان گر کني ياد بهار                 يک سفر مي بايدت تا چابهار

چون کنارک نيست جاي ديدنی        در ونيز و مارسي و هم سيدني

سرزمين مردم آزاده . خاش          هر دم اين خوبان به کارند و تلاش

زاهدانت . شهر غيرت شهر دين        موطن شمشاد هاي مه جبين

بيرگ و تفتان و سپيد و آهوران          حجتي است بر اعتلاي مکران

مکران تخت است و تفتان تاج اوست   بر سرش بادا مدام اين تاج دوست

اي خوشا بخت بلند آسمان                 در جوار تک کهت دارد مکان

بادهاي موسمي چون مي وزند              ماتم و اندوه از دل مي برند

خوش بود نمبي و خوشاکت به وقت      وان لوارت گر چه دارد سوز و تفت

زن فراموشي به فنوجت وزان                  مايه شادي روح است و روان

خاطر شوهر تهي از فکر زن             خوش بخفته راحت و آسوده تن

وان موذن فارغ از بانگ و صلاه          بلکه نوم و خير من حي الصلاه

چون نگنجد وصف تو در اين مقال   بهتر آن باشد که گويم حسب حال

مکران اي سرزمين جاودان                قدمتت همپايه هفت آسمان

اي سرا و مامن آزادگان                    دور باد از دامنت دست ددات

سعيد ملک زايي

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:21 توسط |

بلوچستان سرزميني است وسيع و متنوع. اين سرزمين كهن داراي يكهزار كيلومتر سواحل زيبا ميباشد كه از كراچي در پاكستان تا تنگه هرمز گسترده است. مساحت تاريخي آن حدود هفصد هزار كيلومتر مربع ميباشد. بلوچستان داراي يكي از قديمي ترين تمدنهاي ديرينه و كهن ميباشد و جمعيت آن حدود پانزده تا هيجده ميليون نفر ميباشد كه بين سه تا پنج ميليون آنان در خارج از بلوچستان زندگي ميكنند.  بر اساس كشفيات باستان شناسان، بلوچستان كه سابقه تاريخي آن به پانزده سال پيش بر ميگردد، قديمي ترين تمدن بشري را در بطن خود پرورانده است. اگرچه تمامي بلوچها داراي تاريخ، زبان، رسوم، آداب، و فرهنگ مشترك ميباشند، ولي بلوچستان بين ايران، پاكستان، و افغانستان تقسيم شده است.  بلوچها همواره در طول تاريخ براي بقاه فرهنگي و حيات ملي خود مجبور شده اند كه از هستي و موجوديت خويش دفاع كنند. بلوچها در طول تاريخ به طور ممتد مورد حمله و هجوم همسايگان و بيگانگان قرار ميگرفتند.

در طول تاريخ قوام مختلفي نظير تركها، اعراب، فارسها، پنجابيها، پرتقاليها،و انگليسها به كشتار و قتل عام بلوچها دست زده اند. بدتر از همه اينها كشتار وحشيانه مغولها و چپاول و تاراج بيرحمانه اسكندر مقدوني بودند كه هر كدام به نوبه خويش هزاران بلوچ را قتل عام كردند.

نام بلوچستان در كتيبه هاي ميخي داريوش بر بيستون و تخت جمشيد "مكا" يا "مكران" ضبط شده و از آن به عنوان استان چهاردهم امپراطوري هخامنشي نام برده شده است (سده ششم پيش از ميلاد مسيح). يونانيان باستان در مورد بلوچهاي مكران (بلوچستان ) مطالب بسيار زيادي نوشته اند. مورخين مينويسند كه نخستين تهاجمي كه منجر به كوچ بزرگ آرياها شد هجوم هون هاي سفيد به قسمت باختري رود جيحون بوده كه بر اثر آن كوچ اكثريت ساكنين آسياي مركزي به جانب اروپا آغاز شده است. در اين ميان بلوچ ها كه ساكنين شرقي درياي خزر بودند به نواحي جنوبي و مركزي ايران (يزد و كرمان) رانده شدند كه بعدها از اين نواحي نيز به طرف مشرق و سرزمين خشك و صحاري بلوچستان كوچانده شدند. برخي ديگر از مورخين معتقدند كه بلوچ ها ساكنان قديمي آن سرزمين هستند كه حداقل پانزده هزار سال قبل از ميلاد مسيح در آنجا بوده اند. عده اي ديگر نيز بر اين اعتقادند كه بلوچ ها از كنار درياي مديترانه و سرزمين سوريه فعلي  به شرق مجبور به مهاجرت شده اند. فردوسي در شاهنامه  به طور مفصل در مورد تاريخ بلوچ ها نوشته است. به عنوان مثال ميتوان از جنگ بلوچ ها و انوشيروان ساساني نام برد كه فردوسي در باره آن مي گويد : براه اندر آگاهي آمد بشاه كه گشت از بلوچي جهاني تباه.  يا از سربازان بلوچ كه در لشكر سياوش بودند و به جنگ افراسياب توراني رفتند ( هم از پهلو و پارس و كوچ و بلوچ       ز گيلان جنگي و دشت سروج). فردوسي صفحات زيادي از شاهنامه را به جنگ ما بين پادشاه ايران زمين (كيخسرو) و پادشاه مكران زمين اختصاص داده است. مدارك و شواهد فراواني وجود دارد ( به عنوان مثال شاهنامه فردوسي و ديگر مورخين سرشناس ايراني و عرب) كه ثابت مي كنند مردم بلوچ همواره در تاريخ به عنوان يك ملت شناخته شده اند. بلوچستان گاهي مستقل تحت حكومت پادشاه مكران و گاهي جزوء امپراطوري ايران بوده اند.

بلوچها متحمل ظلم و ستمهاي متعددي شده اند اما قساوت و جنايات قاجار بر عليه مردم بيدفاع و بيگناه بلوچ خود داستاني بس دردناك، رنج آور، غم انگيز و نفرت انگيز است. لشكريان قاجاريه بعد از قتل عام هزاران بلوچ، حدود سي هزار مرد اسير بلوچ را به طريق وحشيانه اي سر بريدند و كشتند و سپس  بيست و سه هزار زن و دختر بلوچ را بعنوان غنائم جنگي اسير گرفته و بهمراه خود بردند. اين زنان بعنوان كنيز، برده و غنائم بين سپاهيان قاجار كه از نقاط مختلف ايران بودند تقسيم شدند. جنايات قاجار به حدي سفيح و وقيح بود كه كلمه "قجر" به معني بيگانه جنايتكار در ذهن بلوچ براي هميشه حك شده است.

زبان بلوچي از خانواده زبانهاي ايراني و از ريشه هند و اروپايي ميباشد كه با لهجه هاي فراواني استعمال مي شود. بلوچي خود زباني مجزاء از فارسي ميباشد. اگر چه وجوع اشتراك بين اين دو زبان وجود دارد، فارسي زبانان قادر به درك و استفهام زبان بلوچي نخواهند بود. فرهنگ لغت، كتاب، مجله و ماهنامه هاي فراواني به همراه هزاران شعر و ادبيات زبان بلوچي وجود دارد. بيشتر اين مجموعه ها در پاكستان، افغانستان، آفريقا، تركمنستان، و كشورهاي عربي چاپ مي شوند. در ايران اين گونه مواد به زبان بلوچي ممنوع بوده و ميباشد.  رژيم جمهوري اسلامي معتقد است كه حزب فقط يكي(حزب ال. فرهنگ يكي ( حسيني) و زبان يكي (فقط فارسي + عربي). اين خصوصيت بارز رژيم هاي ديكتاتوري است كه شديدا با كثرت گرايي و متفاوت بودن مخالف هستند.

بلوچها انسانهاي آزاده، شجاع، مهربان، مهمان نواز، صادق و وفادار، يكرنگ و غريب نواز، راستگوي و سخت كوش و بردبار ميباشند. بايد كه كلمه ديگري را نيز اضافه ميكرديم و آن كلمهء "محروم" است. محروميت از خصوصيات ذاتي بلوچ نيست اما واقعيت تحميلي است كه جبر تاريخ و ظلم حكام و دولت ها  آن را براي بلوچ به ارمغان آورده اند. به عنوان مثال در رژيم جمهوري اسلامي بلوچ ها به دو دليل مهم از امكانات دولتي محروم هستند. يكي به دليل فرهنگي (بلوچ بودن) و ديگري به دليل سنّي بودن. نود و پنج در صد كارمندان و مقامات دولتي غير بلوچ و غير بومي هستند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:17 توسط |

خلاصه ا ي از زندگينامه شادروان استاد فيض محمد بلوچ خواننده پرآوازه بلوچستان
استاد فيض محمد بدون تردید يكي از معروفترين و توانمندترين خوانندگان قرن بيستم بلوچستان بوده است .او حدود هشتاد سال پيش دربخش قصرقند شهرستان نيكشهرچشم به جهان گشود و در دوران نوجواني جهت كاروامرارمعاش به بندركراچي در پاكستان مهاجرت و در قسمت بارانداز كشتيراني در این بندر مشغول به كارشد.وي به دليل دوري از خانواده و غربت احساسات دروني خويش رابه صورت ترانه و شعر برزبان جاري ميكرد. زمان خواندن , صداي زيبا و پراحساسش آنچنان كارگران مشغول را مجذوب ميكرد كه توانائی كار كردن از آنان سلب و فکر و حواسشان متوجه صدای او میشد و در نتیجه همین خود باعث اخراج استاد از كارش شد .
ازاساتيد وي در اهنگسازي وساختن اشعارغمگين(زهيروك) ازاستادملارمي ودر نواختن تنبور(چنگ)از استادالهداد كه اهل لاشار از توابع ايرانشهر بود ميتوان نام برد.استاد فيض محمد در ابتداي كار خوانندگي هنرمندان وخوانندگان سندي راهمراهي ميكرد اما پس از مدت كوتاهي هنرخوانندگي رابه زبان مادريش(بلوچي)بصورت حرفه اي ادامه داد و تانيم قرن به ان پرداخت ودراين دوران درجشنواره هاي موسيقي در كشورهايي ازقبيل امريكا_فرانسه_اسپانيا_روسيه_الجزاير_لبنان_كره واندونزي به هنرنمايي پرداخت و دهها مدال افتخاراز داوران بين المللي دريافت كردو به شهرت جهاني رسيد.استادفيض محمدبلوچ اين بزرگمرد موسيقي بلوچستان درسال1982ميلادي درشهركراچي ديده از جهان فروبست . روحش شاد ويادش گرامي. فرستنده بلوچ از مكران
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:0 توسط |