معرفی و ترجمه ی لیکو - شعر شفاهی بلوچ
پژوهش و ترجمه از نوید نادری
ليکو (liku) شعرِ شفاهيِ قومِ بلوچ است. هر بلوچي ليکو ميگويد. در مراسمِ ليکوخواني پهلوان(نوازندهيِ بوميِ بلوچ) سرود (قيچک) ميزند و ليکو ميخواند و اهلِ مجلس بر بديهه ليکو ميگويند و با پهلوان همراهي ميکنند.
ليکو حاصلِ يک لحظه است. بلوچ ميبيند, اندوه جانش را فرامیگيرد و ديگر چارهای نيست جز سرريزِ ليکو:
کبوترِ چاهي بال ميزند
مي نشيند
دلم را بر ميآرد از ريشه!
(ترجمهیِ منصور مومنی)
ليکو حاصلِ عشقهایِ نهان و ممنوع است, اما بیپروا:
جمعه
هر جمعه مي آيم
نيست مادرت
آدامسِ لبانت را پيش آر
جستجو کن مرا.
(ترجمهیِ منصور مومنی)
ليکو حديث دلتنگیِ بلوچ است؛ حديثِ دلگيريَش از خاک... حديثِ نااميدیِ بلوچ است از سامان:
ابرها کبودند و انباشته
ميبارد باران
کفشهایِ علیجان اما
پوتينِ سربازی ست.
(ترجمهیِ منصور مومنی)
ليکو نمودارِ تمامعيارِ زندگیِ بلوچ است... تشنگی را در ليکو حس ميکنی اگر همدلِ بلوچ شوی:
با همان سطلِ کوچک آبم ده.
برايِ چشمانِ توست
فقط برايِ چشمانِ توست
اگر قاتلم من.
(ترجمهیِ منصور مومنی)
دردِ بیفرزندی استخوانت را میجَوَد اگر بلوچ را بفهمی:
خرگوشکی گرفتهام
چرا که پسرکی ندارم!
(ترجمهیِ نويد فيروزی)
پستانِ بیشيرِ گوسفندان دلت را مچاله میکند و کوچ تجلیِ سختترين دردِ عالَم است:
گوسفندان به چشمانداز درمیرسند
میدانم آه
پستانهایِ پلاسيده
(ترجمهیِ نويد فيروزی)
مردمان خانهبهدوش راهیِ کوهستانند
بادِ شمال بوزد ای کاش
بويتان را بياورد
(ترجمهیِ نويد فيروزی)
ليکو حاصلِ تأثرِ شاعرانهیِ اُمّیمردِ بلوچ است از جهان. در ليکو از عرفان خبری نيست؛ هم چيز ملموس است و در دسترس. ليکو ثبتِ لحظه است در کلام؛ و از همين رو ست که اغلب فقط لحظه در ليکو ديده ميشود: بلوچ توضيح نمیدهد؛ آهوناله نمیکند؛ پيوندِ تصاويرش را بازنمیگشايد؛ چه که اصلاً به پروایِ شنونده نيست و در بندِ حدودِ خيالِ او:
در سايه مینشيني صبح
سايه میرَوَد
تو را ميبيند خورشيد
(ترجمهیِ منصور مومنی)
ليکو هميشه يک بيت است. وزنش هم هجايي است. ايماژهايِ ليکو به طرزِ عجيبي زنده و تازه هستند. صورخيالِ ليکو از روزمرهترين عناصرِ زندگيِ بلوچ گرفته شده : تويوتا85، آدامس، موتورِ روسي، سيگاري، مسواک، بليطِ اتوبوس، کاروانِ قاچاق، شترهايِ معتاد...
گاهي تاريخِ حدوديِ ليکوها را ميتوان از رويِ همين عناصر حدس زد.
ليکوها چندان مکتوب نشدهاند. فقط يک مقالهيِ چندصفحهاي ، اما خيلي غني، سالِ 77 در "کلک" به قلمِ آقايِ منصورِ مومني در اين باره چاپ شده. امسال هم يک کتاب به نامِ "صد ليکو" با ترجمهیِ آقایِ مومني توسط انتشاراتِ "مشکی" چاپ شد.
ساختارِ ليکو شباهتِ عجيبي به شعرِ ژاپن دارد و اين شديداً گيج کننده است چون هيچ سرِ نخِ تاريخيِ دقيقي که بتواند اين شباهتِ عجيب را توجيه کند پيدا نميشود - يا حداقل من تا به حال نتوانستهام پيدا کنم-
ترجمهیِ اين ليکوها با احترام هديه میشود به صفایِ منصورِ مؤمنی
benzina ričân superi bâkâ
to mņa dor kn ča irâni xâkâ
بنزين ميريزم در باکِ سوپر
تو فقط دورَم کن
از اين خاک دورَم کن
(سوپر= تويوتا سوپر85)
bon gerey sarbâz gwan wati pičân
mņ wati bahtâ gwan benzinâ sučân
گُر بگيرد سرباز با پيچ در پيچِ جادهاش
بختم را به بنزين بشوييد
بسوزانيدش.
(سرباز= نامِ گردنهايست در بلوچستان)
mņ buten te da'vat magrebi teymâ
mņ 'azâb dârân ta biyâ pa mņi deymâ
تاريکروشنِ غروب ميهمانت شدم
بيا
دچارَم شو
بهرنجم
mahreyi dâron nâmi nâzikent
dohtari neštag šakko âdikent
تيزتَک شتري دارم "نازيک" نام؛
آن سو نشسته دختر
شانه و
آينه!
sigârâ koššân doti čarsinent
trâ jatag mâsâ čam-ti arsinent
سيگاري مي کشم
رها مي شوم در دودِ چَرس
تو را زده است
زده است
مادرت ترا زده است
آخ!
چشمانِ اشکت.
(چرس= گِرَس)
now katon mņ pâri embari kuhnag
sâli darden mņi delâ gorohnag
پارسال نو
امسال کهنه؛
گره خورده بر دلم
سالي درد.
mņ belit kortin bandar abbâsi
suhtagin xâkâ sakkin bi-brâsi
بليط خريدهام.
راهيِ بندرعباسم من
بر اين خاکِ سوخته
چه سخت
سخت است
بي برادري!
("بي برادري" يا bi-brasân بودن برايِ بلوچ يعني بيکسي. بيبرادر نميتواند به قاچاقِ مخدر برود و اين برايِ زنِ بلوچ يعني بيجُربزگي و تبعاً فقر. ميانِ قومِ بلوچ مردِ بيبرادر مرد نيست؛ بايد به بندرعباس برود برايِ قاچاقِ لباس که بيشتر کارِ زنهاست... اما زني که مردش با کاروانِ مخدر ميرود شبِ بازگشت يک دلاور در اغوش دارد .)
šap ke čâr pâsẽn mņ xiyâleygun
par tẽ didârâ con morâdeygun
خيالیام
تمامِ چارپاسِ شب
چه مشتاقانه میخواهمت
ša kojâ yâyi? ša kohe taptânâ
delbarun yahtag, gwan sohrin gomtânâ
- از کجا میآيي؟
- از کوهِ تفتان
دلبرم آمده ست
با سرخ گُمتانی
(گُمتان: لباسِ بومیِ زنانِ بلوچ است)
se o čâr dotag mẽtagâ gardi
ĵuĵukeš de kant, bonakanat mardi
خانهبهخانه میگردند دختران
پستانهاشان برآمده
مردی شدهاند!
("ی" در "مردی" يايِ نسبت است)
sarbâzi pičân bâz xatarnâkent
burĵâni mudân, limbuyi tâkent
چه هولناک است پيچ در پيچِ سرباز
موهایِ دلبرم
برگِ ليمو.
bolboli mudân ‘âšeke bâgant
kaddahen čammân mņi delâ dâgant
بلبلانِ موهات عاشقانِ باغند
قدحِ چشمهات
داغِ دلِ من.
âhiya dam
to mņet dar ku ša gohâriyyâ
چای را سرِ بخاری دم کن
رهايم کن از اين سرما
mņ mariz buton kapton sar taħtâ
gwan benzinâ sučân ti tâleh o baħtâ
بيمارم
افتاده در بستر
بنزين ميکشم بر اين طالع
میسوزمش!
kweytiye bandân gwan čat o kontân
gappe ĵant burĵân gwan rudolin lontân
خانهای میسازم از تنِ نخل و برگِ نخل
چيزي بگوی نازنين
با همين لبانِ عنّابت
چيزي بگوی
donyâ rowetņ to nakane ĵwâni
mņi dele paryâd vâ keyi mâni?
دنيا ميرود و جوانی نميکنی تو
دلم فرياد است
برایِ که ماندهای؟
