تبليغاتX
بلوچستان اینفو

معرفی و ترجمه ی لیکو - شعر شفاهی بلوچ

پژوهش و ترجمه از نوید نادری  

ليکو (liku) شعرِ شفاهيِ قومِ بلوچ است. هر بلوچي ليکو ميگويد. در مراسمِ ليکوخواني پهلوان(نوازنده‌يِ بوميِ بلوچ) سرود (قيچک) مي‌زند و ليکو مي‌خواند و اهلِ مجلس بر بديهه ليکو مي‌گويند و با پهلوان همراهي مي‌کنند.

ليکو حاصلِ يک لحظه است. بلوچ مي‌بيند, اندوه جانش را فرا‌می‌گيرد و ديگر چاره‌ای نيست جز سرريزِ  ليکو:

کبوترِ چاهي بال مي‌زند
مي نشيند
دلم را بر مي‌آرد از ريشه!

                                     (ترجمه‌یِ منصور مومنی)



ليکو حاصلِ عشق‌هایِ نهان و ممنوع است, اما بی‌پروا:

جمعه
هر جمعه مي آيم
نيست مادرت
آدامسِ لبانت را پيش آر
جستجو کن مرا.

                                   (ترجمه‌یِ منصور مومنی)

 

ليکو حديث دل‌تنگیِ بلوچ است؛ حديثِ دل‌گيريَش از خاک... حديثِ نااميدیِ بلوچ است از سامان:

ابرها کبودند و انباشته

مي‌بارد باران

کفش‌هایِ علی‌جان اما

پوتينِ سربازی ست.

                               (ترجمه‌یِ منصور مومنی)

 

ليکو نمودارِ تمام‌عيارِ زندگیِ بلوچ است... تشنگی را در ليکو حس مي‌کنی اگر هم‌دلِ بلوچ شوی: 

با همان سطلِ کوچک آبم ده.
برايِ چشمانِ توست
فقط برايِ چشمانِ توست
اگر قاتلم من.

                                 (ترجمه‌یِ منصور مومنی)

 

دردِ بی‌فرزندی استخوانت را می‌جَوَد اگر بلوچ را بفهمی:

خرگوشکی گرفته‌ام

چرا که پسرکی ندارم!

                            (ترجمه‌یِ نويد فيروزی)

 

پستانِ بی‌شيرِ گوسفندان دلت را مچاله می‌کند و کوچ تجلیِ سخت‌ترين دردِ عالَم است:

گوسفندان به چشم‌انداز در‌می‌رسند

می‌دانم آه

پستان‌هایِ پلاسيده

                           (ترجمه‌یِ نويد فيروزی)

 

مردمان خانه‌به‌دوش راهیِ کوهستانند

بادِ شمال بوزد ای کاش

بويتان را بياورد

                             (ترجمه‌یِ نويد فيروزی)    

ليکو حاصلِ تأثرِ شاعرانه‌یِ اُمّی‌مردِ بلوچ است از جهان. در ليکو از عرفان خبری نيست؛ هم چيز ملموس است و در دست‌رس. ليکو ثبتِ لحظه است در کلام؛ و از همين رو ست که اغلب فقط لحظه در ليکو ديده مي‌شود: بلوچ توضيح نمی‌دهد؛ آه‌وناله نمی‌کند؛ پيوندِ تصاويرش را بازنمی‌گشايد؛ چه که اصلاً به پروایِ شنونده نيست و در بندِ حدودِ خيالِ او:

در سايه می‌نشيني صبح

سايه می‌رَوَد

تو را مي‌بيند خورشيد

                           (ترجمه‌یِ منصور مومنی)

 

ليکو هميشه يک بيت است. وزنش هم هجايي است. ايماژهايِ ليکو به طرزِ عجيبي زنده و تازه هستند. صورخيالِ ليکو از روزمره‌ترين عناصرِ زندگيِ بلوچ گرفته ‌شده : تويوتا85، آدامس، موتورِ روسي، سيگاري، مسواک، بليطِ اتوبوس، کاروانِ قاچاق، شترهايِ معتاد...
گاهي تاريخِ حدوديِ ليکوها را مي‌توان از رويِ همين عناصر حدس زد.


ليکوها چندان مکتوب نشده‌اند. فقط يک مقاله‌يِ چندصفحه‌اي ، اما خيلي غني، سالِ 77 در "کلک" به قلمِ آقايِ منصورِ مومني در اين باره چاپ شده. امسال هم يک کتاب به نامِ "صد ليکو" با ترجمه‌یِ آقایِ مومني توسط انتشاراتِ "مشکی" چاپ شد.  


ساختارِ ليکو شباهتِ عجيبي به شعرِ ژاپن دارد و اين شديداً گيج کننده است چون هيچ سرِ نخِ تاريخيِ دقيقي که بتواند اين شباهتِ عجيب را توجيه کند پيدا نمي‌شود - يا حداقل من تا به حال نتوانسته‌ام پيدا کنم-






ترجمه‌یِ اين ليکوها با احترام هديه می‌شود به صفایِ منصورِ مؤمنی


 


benzina ričân superi bâkâ
to mņa dor kn ča irâni xâkâ

بنزين مي‌ريزم در باکِ سوپر
تو فقط دورَم کن
از اين خاک دورَم کن

(سوپر= تويوتا سوپر85)

bon gerey sarbâz gwan wati pičân
mņ wati bahtâ gwan benzinâ sučân

گُر بگيرد سرباز با پيچ در پيچِ جاده‌اش
بختم را به بنزين بشوييد
بسوزانيدش.

(سرباز= نامِ گردنه‌ايست در بلوچستان)

mņ buten te da'vat  magrebi teymâ
mņ 'azâb dârân ta biyâ pa mņi deymâ

تاريک‌روشنِ غروب ميهمانت شدم
بيا
دچارَم شو
به‌رنجم

mahreyi dâron nâmi nâzikent
dohtari neštag šakko âdikent

تيزتَک شتري دارم "نازيک" نام؛
آن سو نشسته دختر
شانه و
آينه!


sigârâ koššân doti čarsinent
trâ jatag mâsâ čam-ti arsinent

سيگاري مي کشم
رها مي شوم در دودِ چَرس
تو را زده است
زده است
مادرت ترا زده است
آخ!
چشمانِ اشکت.

(چرس= گِرَس)

now katon mņ pâri embari kuhnag
sâli darden mņi delâ gorohnag

پارسال نو
امسال کهنه؛
گره خورده بر دلم
سالي درد.


mņ belit kortin bandar abbâsi

suhtagin xâkâ sakkin bi-brâsi

بليط خريده‌ام
.
راهيِ بندرعباسم من



بر اين خاکِ سوخته
چه سخت
سخت است
بي برادري!

("بي برادري" يا bi-brasân بودن برايِ بلوچ يعني بيکسي. بيبرادر نميتواند به قاچاقِ مخدر برود و اين برايِ زنِ بلوچ يعني بيجُربزگي و تبعاً فقر. ميانِ قومِ بلوچ مردِ بيبرادر مرد نيست؛ بايد به بندرعباس برود برايِ قاچاقِ لباس که بيشتر کارِ زنهاست... اما زني که مردش با کاروانِ مخدر ميرود شبِ بازگشت يک دلاور در اغوش دارد .)

šap ke čâr pâsẽn mņ xiyâleygun

par tẽ didârâ con morâdeygun

 

خيالی‌ام

تمامِ چارپاسِ شب

چه مشتاقانه می‌خواهمت

ša kojâ yâyi? ša kohe taptânâ

delbarun yahtag, gwan sohrin gomtânâ

 

- از کجا می‌آيي؟

                  - از کوهِ تفتان

دلبرم آمده ست

با سرخ گُمتانی

 

(گُمتان: لباسِ بومیِ زنانِ بلوچ است)

 

 

se o čâr dotag mẽtagâ gardi

ĵuĵukeš de kant, bonakanat mardi

 

خانه‌به‌خانه می‌گردند دختران

پستان‌هاشان برآمده

مردی شده‌اند!

 

("ی" در "مردی" يايِ نسبت است)

 

sarbâzi pičân bâz xatarnâkent

burĵâni mudân, limbuyi tâkent

 

چه هول‌ناک است پيچ در پيچِ سرباز

موهایِ دلبرم

برگِ ليمو.

 

bolboli mudân ‘âšeke bâgant

kaddahen čammân mņi delâ dâgant

 

بلبلانِ موهات عاشقانِ باغند

قدحِ چشم‌هات

داغِ دلِ من.

 

âhiya dam kan sar bohâriyyâč

to mņet dar ku ša gohâriyyâ

 

چای را سرِ بخاری دم کن

رهايم کن از اين سرما

 

 

 

mņ mariz buton kapton sar taħtâ

gwan benzinâ sučân ti tâleh o baħtâ

 

بيمارم

افتاده در بستر

بنزين مي‌کشم بر اين طالع

می‌سوزمش!

 

kweytiye bandân gwan čat o kontân

gappe ĵant burĵân gwan rudolin lontân

 

خانه‌ای می‌سازم از تنِ نخل و برگِ نخل

چيزي بگوی نازنين

با همين لبانِ عنّابت

چيزي بگوی

 

donyâ rowetņ to nakane ĵwâni

mņi dele paryâd vâ keyi mâni?

 

دنيا مي‌رود و جوانی نمي‌کنی تو

دلم فرياد است

برایِ که مانده‌ای؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 21:28 توسط |

 

شخصیتهای صلح جو

 "در حماسه بلوچی اشخاصی وجود دارند که بر خلاف اطرافیان آتشین مزاج و تند خویشان دارای روحیات ملایم و صفاتی پسندیده هستند. آنان همیشه می کوشند تا از بروز اختلاف و شروع جنگ میان قبایل جلوگیری کنند. هرچند که دراین راه توفیق نمی یابند چون بنا به تقدیر روی دادن حوادثی چون جنگ و خونریزی اجتناب ناپذیر است . این افراد می توانند از سرداران جنگجو و یا ...

این افراد می توانند از سرداران جنگجو و یا پیران اهل طریقت باشند. در برخوردشان هم با سرداران از آنان انتقاد می کنند و در مواردی به نفرین سردار جنگجویی که حاضر به ترک میدان نبرد و خونریزی نمی شود ، می پردازند.

از مهمترین شخصیتهای میانجیگر و صلح جو در حماسه بلوچی باید از بی بگر خواهر زاده چاکر یاد کرد که در عین حال هم شاعر است وهم پهلوانی قابل . لازم به یادآوری است که در منظومه چاکر و گوهرام ، شولان که در مکران رایج است ، این شخصیت جای خود را به میران خواهر زاده دیگر چاکر داده است که به نظر می رسد نقالان و راویان حماسه در این مورد تحریف و اشتباه کرده اند. ( نگاه کنید به بندهای 376 تا 390 منظومه چاکر و گوهرام ، شولان )

همچنین شی کهیریها که صوفیانی اهل طریقت بودند به عنوان شخصیتهای صلح جو در حماسه بلوچی مطرح شده اند ، مثلا در منظومه جنگ نلی . ( نگاه کنید به بندهای 192 تا 207 منظومه جنگ نلی)

گناه و شکست پهلوان

در حماسه بلوچی یکی از مسایلی که باعث شکست و نابودی پهلوان در جنگ می شود ، کارهای ناروایی است که پهلوان یا نزدیکانش مانند برادر و خواهر انجام می دهند که در فرهنگ و اساطیر آنان گناه محسوب می شود . در نتیجه پهلوان در نبرد شکست میخورد و چه بسا جان می دهد. مانند گناهی که خواهر همل مرتکب شد و آن شستن و شانه کردن موی سر در روز شنبه و شانزدهم ماه عقرب بود ، که این روز در اعتقاد بلوچ ها شوم و نحس است . بنابراین به کفاره این گناه همل شکست میخورد و بدست فرنگیان ( پرتغالیها) اسیر و کشته می شود . (بندهای 1 تا 9 منظومه همل و فرنگیان)

کارکردهای حماسه بلوچی

همانگونه که دیدیم حماسه بلوچی تاریخ شفاهی آنان است ، در شرایطی که کوچ نشینی فرصت و امکان ثبت و ضبط را به آنان نمی داده است ، بلوچ ها سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر گذشته و تاریخ خود را منتقل می کنند . در حماسه بلوچی پیش از اینکه فرد مطرح باشد حیثیت قوم محور اصلی است، هنوز هم ساختار اجتماعی جامعه بلوچستان تا حدود زیادی چنین است ، بنابراین هنوز هم نیاز به حماسه و حماسه سرایی در این جامعه احساس می شود . حماسه در زندگی مردم نقش اساسی دارد ، بطوری که امروزه نیز اگر قبیله ای یا فردی عملکردی نیک و مهم انجام دهند حماسه سرایان بلوچ برایشان شعر می سرایند . زاروبین می گوید: حماسه منشأیی است که بلوچ ها مفاهیم مردانگی ، شجاعت و حرمت و اخلاق انسانی را از آن گرفته اند ، و به همین دلیل است که شاعر یا گوینده شعر حماسی از احترام ویژه ای در نزد بلوچ ها برخوردار است[1]

این اشعار به مناسبت های مختلف در مراسمی نظیر جشن ها و به خصوص در عروسی ها به مردم ارایه می شود . در گذشته فقط خانواده هایی معروف به دومب(Dwemb)  که امروزه به استاولوری (Lweri) معروفند ، آوازخوانان و خنیاگران بلوچ بوده اند که با عناوینی چون اگازی (Agāzi) و پهلوان مشهور هستند . اینها پاسداران بی مدعای فرهنگ بلوچ بوده اند . اسطوره ها ، حماسه ، تاریخ و بطور کلی آنچه که به مقوله ، فرهنگ و ادب تعلق دارد و به وسیله آنان به نسلهای بعدی منتقل شده است.

یادآوری می شود که این انتقال توأم با تغییر ، دخل و تصرف بوده است . چرا که صاحب نظران معتقدند که روانشناسی اجتماعی در جوامع سنتی ، گرایش ویژه ای به برخورد با روایات سنتی خود و دخالت در آنها دارد. یک فرهنگ سنتی و مبتنی بر نقل شفاهی ، به خود حق می دهد که حتی در نوشته شاعر معینی هم دست برد ، چه رسد به دخالت در نقل سینه به سینه روایت نانوشته[2].

در مورد پراکندگی خنیاگران بلوچ در سایر نقاط دیمز می نویسد : این آواز خوانان نه تنها در بلوچستان یافت می شوند بلکه در افغانستان ، بلوچستان ایران و در قسمت غربی هندوستان که خانه اصلی آنهاست موجود می باشند . این آوازخوانان عموما در بین خود به لهجه ای از سندی یا پنجابی غربی گفتگو می کنند و بسته به موقعیت و محل زندگی با زبانهای فارسی ، پشتو ، بلوچی و براهویی به همان اندازه آشنا هستند.[3]

در گذشته این هنر فقط متعلق به دومب ها بوده است ، و دلیل آن از نظر پروفسور عبدالله جان جمال الدینی و دیمز این بوده است که شاعران بلوچ اشعارشان را در مجالس قرائت نمی کردند چون این کار راعیب می دانستند، و این اشعار را به دومب ، اگازی و پهلوان می دادند تا در مجالس ارایه کند.[4]

باید تصریح کرد که این افراد در همه موارد بلوچ های حقیقی می باشند و از هیچ گونه طبقه پایین تری یا نژادی دیگر نمی باشند . مشابه این افراد در فرهنگ های ملل دیگر نیز وجود دارد مانند : راپسودوس ها (Rhapsodus) در یونان باستان ، تروورها (tuouvēre) و ژوگلرها یا ژونگلرها (Joglear) در فرانسه ، مابوها در سودان ، گوزلارها در (Guslar) میان اقوام اسلاو جنوبی ، اسکمروخی (Skomrokhi) در روسیه ، گوسانها (Gusān) در ایران باستان ، سکوپ ها (Scop) در انگلیس ، باردها (Bārd) در میان سلت و اسکالدها (Skald) در نروژ و کاتار – به در ژاپن[5].

امروزه نه تنها شاعران بلوچ قرائت آثار خود را ناشایست نمی دانند ، بلکه بسیاری از آنان خودشان پهلوان هستند . مانند ملا کمال خان هوت که هم شاعری است توانا و هم پهلوی است بی نظیر.

علاوه بر ملا کمال خان هوت می توان پهلوان ( خوانندگان و نوازندگان ) دیگری چون ملا شهداد جدگان ، غلام قادر ملازهی ، لال بخش پیک ، پهلوان بلند زنگشاهی ، قادر بخش راسکی معروف به کادوک و مرحوم ملا موسی راسکی را نام برد.

نحوه ارایه اشعار حماسی به صورت اجرای دکلمه که در بلوچی اصطلاحا "دپ گال" (Dapgāl) گفته می شود ، و نیز آواز که اصطلاح بلوچی آن «الحان» است ، که در هر دو صورت همراه با موسیقی می باشد. آلات موسیقی در اجرای چنین مراسمی عبارتند از : سرود (Sorwed) که همان قیچک است ، دو تنبورگ (Tanburag) که همان تنبور است ، که یکی از تنبورگ ها را خواننده و دیگری را شخص دومی موسوم به پنجگی (Panjagi) می نوازد. این همراهی سرودها و آهنگ ها ، غالبا هم بر شکل و لحن و مشخصات زبانی این داستان – سرودها تأثیر می گذارد و هم به ادامه وجود تنوع پذیری آنها یاری می رساند.[6] . باید اعتراف کرد که در اکثر موارد دخالت ها ، تفاسیر گوناگون ، دخل و تصرف های پهلوانان بلوچ اجتناب ناپذیر و لازم بوده است ، چرا که این موارد به ایجاد و حفظ رابط ساده تر و قابل فهم تری با مخاطبین که اکثرا مردم عادی جامعه بوده اند کمک می کند ، که چه بسا در غیر اینصورت در ایجاد رابطه شنودگان دشواری و خلل بوجود می آید و اثر مطلوب بر آنها نمی گذارد.

یاداور می شود که یکی از عواملی که باعث شده است شعر حماسی بلوچی ، با توجه به شفاهی بودن ، باقی بماند و نقش خود را ایفا کند ، این مسئله است که هر بلوچی وظیفه داشته است که تعداد زیادی از این اشعار را از حفظ بخواند ، و به همین دلیل با گذشت سالها از دوران چاکر و گوهرام ، هانی و شی مرید و سایر شخصیتهای حماسی ، این اشعار هنوز به مانند گذشته حفظ شده اند و اگر پهلوانی در اصل روایت قصد تحریف داشته باشد مردمی که در مجلس حاضرند بلافاصله به او اصل شعر را یادآور می شوند[7] .



[1]  Aleksander. L. G. Junberg the Baluchi Epic Poem abut šahdād and māhnāz Newzlerer of Baluchistan Studies. No. 7. 1990, P.47.

[2]  محمد مختاری ، همان کتاب ، ص 30 .

[3]  M, Longwarth, Demes, OP. Cit. P:xv.

[4] Ibid. P.P. XVIi. & XVI.

و همچنین عبدالله جان جمال الدینی همانجا ص 30.

[5]  در این باره نگاه کنید به محمد مختاری همان کتاب ، ص 38 تا 44 .

[6]  همانجا ، ص 31 .

[7]  کل خان نصیر ، همان کتاب ، ص 28 .

"
http://www.balochestan.com/
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:37 توسط |

جاپاني سنگتراش

مرديا دراهين روچ چه كوها دوك كشّ اِت. كاری سكّ گران اَت. درد و رنجی باز كشّ اِت و ماجبي كمّـك گِپت. چه آ  ، ساهگرين كارا شادمان اَت. يك روچيا آيي دلا چست بيت و گؤشتي: « يا رؤدينوك!» چی بيتگ اَت كه مَنی مالداری كتيِن تا بتوانتين شرّين تهت روانا: « سهرين حريرين پردگاني چيرا بنشتينان!» مَلكی چه آزمانا اير آتك و گؤشتي « تيي دلئ مراد پوره بيت !» دوكتراش مالدار بيت و دولدارين تهت روانا سهرين پردگاني چيرا نِشت. اَچانكا شهرئ سلطان په اودان گؤست. بازين سواری آيي چَپّ و چاگردا روان اِتنت و طلاهين چتر آيي تاجدارين سرا روچَئ برانزاني ديمپان اَت. چه شاهي بند و بساتاني چارگا مالدارين مردئ دِلا طلاهين چتر و شاهي مركب و گاريئ حُبّ پاد آتك ، پدا آهی كشّ اِت و گؤشتي :« واهي كه من شاهي بيتينان!» پدا فرشته چه آزمانا اِير آتك كه: « تيي مراد پوره بيت!» په شاهي رسِت. بازين سواری آيي پشت و ديم و چاگردا روان اِتنت و طلاهين چترا تاجدارين سرا چه روچئ باپاني ديم كپتگ اَت. بلئ زمين چه روچئ تاپگا سچان اَت. كچّاني سبزي ستكنت. شاهئ ديم ملور ترّاِت چه روچئ زوراكيا حسّدئ لوهيگی جوش گپت. پدا په ناكامي اوپّارگا لگّ اِت كه : « اپسوز كه روچ ببيتينان!» مَلك چه آزمانا اير آتك كه :« روچ بی!» مردكو روچی بيت. برز و جهل ، راست و چپ هر نيمگا برانزئ سوچوكين برانزان كچّاني سبزگ سوتك اَنت. و شاهی مزاج گيمرت و بژنيگ بيت بلئ آناگها جَمبريا آيي و زمينئ نياما همديم بيت. دگه سوچوكين برانزان چه آ جمبرا نچّر اِتنت و په زمينا نرس اِتنت. زهر گپت كه چيا جمبِر چه آييا دد تر اِنت. دگه رندی پدا ناشاد بيت و آهی كشّ اِت كه:«اپسوز جمبری ببيتينان!» فرشته چه آزمانا اير آتك و گؤشتي : « هر چی لوتئ ببي!» اَنچو كه جمبر بيت . روچ و زمينئ نياما كنز اِت و روچی سچوكين برانزاني ديمپان بيت. كچّان پدا سبزگا لگّ اِتنت. جمبر هوری دلگين ترمپّان بدل بيت و په هاكئ پشتا ايری دات. كؤران آپ زورت و كاجه مان شيپ و درّ و دشتان رومبان بيت اَنت. كشاران لپاشان و رمگان رؤپان و بَران بيت انت... بلئ مزنين دوكی جوشين موجاني ديما اوشتاتگ ات و پادي سكّ اِتنت و سستی نه مَنِّت. دگه بَری پدا زهـر گپت و تواری جَت كه ای دوك په زورا چه من دد تر اِنت لوتان كه دوكی ببان. مَلَكا په آييا گؤشت كه هر چی لوتئ ببي.!... بلاهين تلاری بيت كه گوات و هؤر و روچا ژند كُت نكت و لهرين توپانانی ديما چه جاها نَكِنز اِت. آناگه بَزّگين مَردی گون تيشگ و آسنان در آتك و بَدّئ كپت. هنچو كه چُنت پَچكی چه چَكّا جدا بيت زهـر گِپت كه «ای دگه كئ بيت؟ گوشيگان چه منا هم زوراكتر اِنت!» پدا اپسوز و اندوهان وجودا جه جَت و آه كشّگا لگّـت كه :« اپسوز چو آييا ببان!» فرشته دگه بَری پدا چه آزمانا اير آتك و گؤشتي : « چو آييا ببئ» پدا سنگتراش بيت ... كاری سَكّ گران اَت... بازين دردي كشّ اِت... بلئ شادمان اَت.

(  نبيسوك« ادوارد دكر هلندي» بدل په بلوچي حاج صابر رئيسي)

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:38 توسط |

 

 آ برزئ بزانت!...                     

لالو و چوتا دو مزنين دزد اتنت. و يك روچي هم شور بيت انت كه دُزيا برونت. يك لوگیئ مهلوك، مهمانيا رپتگتنت و اي بهترين فرصتی كه آيانی لوگا بچننت. گرا چه ميتگا ديم په هما لوگا شتنت. نيم راها گون  چلّكا دچار كپت انت. چلّكا گوشت شما كجا روگا ات؟ لالوا گوشت ترا چكار انت ما كجا روگا ان؟ گرا چوتا دل رحمتر ات، گوشتي  ما روگا اِن اِنشپي يك شرّين دزيِی بكنن. پچييا زانون. چلّكا گوشت گرا منا برِ اِت گون من بزگون من شمَی گورا كايون گون. بِلّي منا هم چيزوكي برسيت شما را هُدا هير بدات هنچو لگّت داد و پرياتا منا ...  .لالوا گوشت اشيا نَبِرن گون بدّتر گراينيت اِن هروينيا بروسه نيست انت... چلّك پدا لگت پريات و زاريا گرا  گوشتي من قول ديون كه نام مَگِرون . چوتايا گوشت اﮌه هروينيا نئ قول هست انت نئ زبان ! بلي تو  سك بزّگئ هير ، ترا بَرِن گون. سَئين همراهيگا شتنت. لوگئ گورا كه رستنت چه پسيلا دور اش كت و لوگئ كبل اش پروشت و لوگا مان بيت انت. هر يكي مان جاهی  لگّتنت لوگئ اُرداني سر و چير كنگا. لوگ اش پهك سرانﮈيل  كت.پيش  چه  آييا  كه  چه  لوگا  در بكپنت.

دروازگا توار كت ، بزان لوگئ مهوك پيداگ اَنت. اشتاپيگا چوتا تحتئ چيرا پترت لالو نپاداني چيرا شُت چلّك هما جاها كه اُشتاتگت يك كمدی سرا سركپت همودا برزا وتَي نَز آرت . لوگئ مهوك كه مان بيت انت ديست اش كه پهكين لوگئ پُچّ و نپاد و پيتي و شَنتا يك يك انت گرا  جنا  گوشت ای كيا چو كتگ انت ای ... آيي هبر تمام نبيتگ اَتنت ، كه مردا گوشت بی شك آ بُرزي بزانت. بگير چه آييا هچ كس نزانت. بزان چلّك كه برزاد اَت گوشتي بلكين منا گُشگا انت.گون وتي گوشت چوتا و لالو وَ چيرا پناه انت. گرا بزان من بزانان ! چه همودا چو شكاريگا دَوُري كت و ژهپّگا آ مهلوكی كه اودا اوشتاتگتنت. هماياني ديما كپت و گون جاك گوشتی: اُﮌه نا انصاپان چه منا گريب ترين نيست ات ! تهنا من بزانان. چوتا كه تحتئ چيرا انت، مزانت. لالو كه نپاداني چيرا انت، مزانت. بس من بزانان و... .گرا ای وهدی گپت اش چلّكئ كپنچوكا شرّين ردي لت اش گپت و  آ دگر اش هم در گپت انت لوگَی توكا زندانش كت انت و رندا هر سَئيَن اش پليسئ دستا دات انت.

رستم كريمی خبرنگار گِه 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:36 توسط |

نـُرنـد

و كُـرنـــد                                                                                                              

شنبه : مروچي لهتي قديمي سنگت

و همكلاسي مني ديما كپتنت ، ما سكّ وش حال بيتن ، بگوش وبكند، وتي دلاني زنگ اِن رتكنت . من جست كت شرّن من پلانيا نگندگاون (پلاني مني و مني دوستاني سنگت ات ) تماماني ديم تهار بيت يكيا گوشت : سوچي معتاد بيتگ : گوشتون : شمايي دگه مَسوچت بلّي ترياكا سوتكگ . شما اگه تونت ميلتي گيشتر به سوچيت .

يكشنبه : يكي چه مني نزيكين دوستان عادت كتگ كه اشيي دمبا ويل بدنت و دگري دمبا بگريت . مروچي من گوشت : ترا چه فايده رسيت چه ای كارا ؟ جوابي دات : ايدگه مني دمبا ويل ندينت . من زانت مروچي كه پرچيا لهتي مردم چو دم په دمب انت .

دوشنبه : ما كه هفته نامه چاپ كت لهتي دپ پچ بيت كه شما بس وتي عكسان چاپ كنت . شمَی انتقاد په سر و چمان بلَی شما هم چندكي نبشتانك راه بديت ما شمئ عكسان چاپ كنن (آگان عكسي توكا عينك دودي هم بجنت مشكل نه انت .)

سه شنبه : دگه ای شهرئ توكا كسي نيست انور بليدها مزانت ای بنده هدا من كندگايان كه چطور په آ قديمي رسم ورسومان كه هني ما و شما  شموشتگنت دلي سوچيت (بلئ وت تان هنگت نزانت كه چطور گون مرداكا بروت مچئ سرا ) يكيا گوشت : مچي مانتگ كه يكي بروت سري ! مئ لوگئ ديما يك مزاپتيگي هنگت زند گ انت.

چهارشنبه : پچيا چو عادتن كتگ كه دگراني كاران وتا قاضي بزانين . بازين مردمي من زانون كه تا وهدي يكي سلّين كاری كنگ انت هچ

نگوشنت ، بلئ هنچو كپيت چاتا ، گرا شر شودنتي پدا هشكي هم نكننت و گوشنت : ما نگوشت پلاني رسوا بيت ....

پنج شنبه : هنچو بانگئ توارا اشكنت زيت وتي ضبطئ آوازا كم كنت . رندا گوشيت : لبيك لاشريك بلئ انگت بانگ تمام نبيتگ ضبطئ آواز تُرند تر چست بيت ... نمازي اشت په پيرمردان كه  قبرا روگي انت . وت گوشيت : ما چي وهدي جوانن.

جمعه : مارا سنگتي هست انت كه گوشي گران انت . مروچي جمعه يا ما گوشت كمي وپسن بلئ هنچو واجه  آتك  لوگا ، واب چه مئ سرا شُت هچي، مني گوشي هم كر كتنت . گوشتون : ندرون  په تو من تيي گورا اون پچيا چو جاك جنئ

جمال ناصر ملازهي - نيكشهر

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:33 توسط |

 

 

چکامه زیر را یکی از دوستان تازه آشنایم که خیلی برایش ارزش و احترام قایلم به من داد. البته من از او خواهش کردم که آن را برای انتشار در وبلاگم به من دهد و او نیز با همان خوشرویی همیشیگی اش قبول کرد. این دوست گرانسنگم آقای جمال ناصر ملازهی نام دارد . در آینده در جامعه ادبی کشور از او سخنهای بسیاری خواهیم شنید.